سهشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۹۲
نکته ها چون تیغ الماس است تیز
چونکه شد خورشید و ما را کرد داغ، چاره نبُود بر مقامش از چراغ
چونکه شد از پیش دیده وصل یار، نایبی باید از او مان یادگار
چونکه گُل بگذشت و گلشن شد خراب، بوی گل را از که یابیم، از گلاب؟
چون خدا اندر نیآید در عیان، نایب حقند این پیغامبران؟
نه غلط گفتم که نایب یا منُوب، گر دو پنداری زشت آید نه خوب
نه دو باشد تا تویی صورت پرست، پیش او یک گشت کز صورت برَست
چون به صورت بنگری چشم تو دُست، تو به نورش در نگر کز چشم رُست
نور هردو چشم نتوان فرق کرد، چونکه در نورش نظر انداخت مرد
دَه چراغ ار حاضر آید در مکان، هریکی باشد به صورت غیر آن
فرق نتوان کرد نور ِ هر یکی، چون به نورش روی آری بی شکی
گر تو سد سیب و سد آبی بشمری، سد نماند یک شود چون بفشُری
در معانی قسمت و اعداد نیست، در معانی تجزیه و افراد نیست
اتحاد یار با یاران خوش است، پای معنی گیر صورت سرکش است
صورت سرکش گدازان کن به رنج، تا ببینی زیر او وحدت چو گنج
ور تو نگذاری عنایتهای او، خود گدازد ای دلم مولای او
او نماید هم به دلها خویش را، او بدوزد خرقهء درویش را
منبسط بودیم و یک جوهر همه، بی سرو بی پا بودیم آن سر همه
یک گُهر بودیم همچون آفتاب، بی گره بودیم و صافی همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سَرَه، شد عدد چون سایه های کُنگره
کنگره ویران کنید از منجنیق، تا رَوَد فرق از میان این فریق
شرح این را گفتمی من از مِری، لیک ترسم تا نلغزد خاطری
نکته ها چون تیغ الماس است تیز، گر نداری تو سپر واپس گریز
پیش این الماس بی اسپر میا، کز بریدن تیغ را نبُود حیا
زین سبب من تیغ کردم در غلاف، تا نخوانی کژ نخواند برخلاف
آمدیم اندر تمامی داستان،وز وفاداری جمع راستان
کز پس این پیشوا برخاستند،بر مقامش نایبی میخواستند.
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
چون آفتاب نهان شد و ما را از غیبت خود داغدار نمود چارهء نیست جز آنکه چراغی بر جای او بر ما بتابد. چون روی یار از دیده ها نهان شد نایبی باید که یادگار او باشد. وقتی فصل گُل گذشت و گَلشن بر اثر خزان خراب و ویران گشت، بوی گُل را باید از گلاب استشمام نمود. بلی چون خدا در چشم ما عیان نیست پیامبران نایب حق اند که میتوانیم آنها را ببینیم. نه نه غلط گفتم اگر نایب را با منوب دو پنداریم و میانهء خدا و رسول او جدایی اندازیم قبیح و بی مورد است(انسان خدا است و خدا انسان است). وقتی انسان صورت پرست است، دو می پندارد ولی در نظر کسی که از عالم صورت گذشته یکی است(انسان صورت پرست خدا را از انسان جدا میپندارد، میاندیشد اینها دو تا هستند، در حالی که در چشم سیرت بین، این دو در واقع یکیست).
انسان اگر در ظاهر نگاه کند دو چشم دارد ولی اگر به نور چشم متوجه شود فقط یکی است و اگر متوجه نور چشم باشد نور دو چشم یکی هستند و جدایی میانهء آنها نیست. اگر دَه چراغ در یکجا حاضر باشد آنها بصورت غیر همدیگرند ولی اگر راستی به چراغ مطلق نظر بکنیم و منظور ما روشنایی باشد آنها را نمیتوان از هم متمایز دانست. ما اگر سد دانه سیب و سد دانه گلابی (ناک) را شمار بکنیم هرگاه آنها را بفشاریم دیگر سدی باقی نمیماند همه یکی میشوند.
معانی قابل قسمت نبوده و قابل شمارش نیست و تجزیه و ترکیب برنمی دارد. چون دانستیم که یاران با هم متحدند معنی را از دست ندهیم زیرا که صورت سرکش است بهر قیمتی است او را برداریم و کنار بگذاریم تا در زیر خرابه ها ی آن گنج معنی را پیدا کنیم. اگر صورت را کنار نگذاریم عنایت های خداوندی آنرا کنار خواهد زد . او خویشتن را بدلها مینمایاند و خرقهء بینوایان و درویشان را میدوزد. ما در حال انبساط بوده همه یک حقیقت بودیم و در آنجا سر و پا و جهت مغایر و ممتاز نداشتیم. ما همه مثل آفتاب یک حقیقت بوده و چون آب صاف گره و پیچ و خمی نداشتیم و چون آن نور خالص بعالم صورت آمد مثل سایه های کنگره متعدد نموده و شماره پذیر گردید. او با منجنیق خود کنگره را ویران میکند تا فرق و تعدد و اختلاف از میان برخیزد.
حضرت مولانا در اینمورد میفرماید که شرح این مطلب را ممکن بود بگویند ولی نمیگویند برای اینکه اشخاص در این مرحله لغزشی پیدا نکنند. نکته ها و سخن در این مراحل بمثل الماس تیز و برنده است و ما اگر سپر نداریم و باصطلاح اندوخته ای از دانش و آگاهی را فراهم نساخته ایم به این کتاب مقدس و به این مسایل دست نزنیم و عقب برویم. جلو این الماس بُران بدون سپر علم و دانش نباید رفت چون این تیغ ناچار ما را می بُرد. مولانا میگوید که من از این جهت تیغ را در غلاف جا داده و دم فروبستم که اگر تو انکار نکنی برخلاف تو بکار نرود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر