ماجرای سقوط ناموفق هلیکوپتر احمدی نژاد از زبان یک شاهد زنده.
یکی از حامیان (احتمالا محافظان و یا پسر خاله عمه ش از طرف مادری) احمدی نژاد در وبلاگش در خصوص حادثه برخورد هلی کوپتر احمدی نژاد با کابل نوشت:
حوالی ۹ صبح روز یکشنبه ۱۲ خرداد با ماشین به رئیس جمهور رسیدیم (کجا؟).
دکتر کت و شلواری طوسی پوشیده بود و پیرهنی سفید ( کاپشن او که به خاطره پاره بودن زیر بغلش معروفیت جهانی داشت در دوره دوم ریاست جمهوری جایش را ابتدا به کت و شلوار دوخته شده در نارمک داد و در این اواخر که دیگر تمامی کارگاهها و اکثر کارخانجات به یمن سیاستهای پیش برنده اقتصادی او بسته شده بودند، جایش را به کت و شلوار وارداتی از ترکیه داده بود). سرحال و با روحیه بود (نیشش مثل همیشه باز و دو انگشتش به نشانه پیروزیی بالا).
کمی شوخی کرد و از کاندیداها و جوک هایی که برای آنها ساختند گفتیم (و به سبک سعید حدادیان چهار تا فحش ناموسی هم چاشنی این شوخیها کرده و کلی خندیدیم).
اسکورت راه افتاد و ۴۰ دقیقه بعد به هلی کوپتر رسیدیم.کاپیتان ریاحی را دیدم که می خندید و جلوی در ایستاده بود ( هر کی احمدی نژاد را میدید نمیتوانست جلو خنده ش را بگیرد ). برای رئیس جمهور احترام نظامی گذاشت. دکتر هم دستی روی شانه او به نشانه آزاد باش زد. بچههای حفاظت گفتند فقط ۹ نفر می توانند داخل هلی کوپتر باشند و باقی باید با خودرو خودشان را به مراسم افتتاحیه برسانند! ( و چند ساعت بعد از اتمام مراسم به آنجا برساند، برنامه ریزی آقایان مسئول کشور !)
قرار بود بزرگترین تونل جادهای کشور افتتاح شود ( طرحهای زمان شاه فقید ایران بعد از ۳۴ سال و با درامدهای نجومی نفتی، تازه نصف نیمه قرار بود افتتاح شود). محل افتتاحیه هم بومهن بود. تونلی که ساخت آن چندین سال طول کشیده بود!( ۳۴ سال). سوار بر هلی کوپتر شدیم. هلی کوپتری که تقریبا تر و تمیز تر از دیگر هلی کوپتر هایی بود که دکتر را به سفرها و افتتاحیهها می برد.
۱۸ نفر! ( حقیقتاً هم واحد شمارش شماها باید نفر باشد ) می توانستند سوار بر هلی کوپتر شوند و حدود۱۲ نفر سوار شدند. آن سه نفر هم بچههای حفاظت بودند. دکتر احمدی نژاد،دکتر تمدن،استاندار تهران،موسوی ،رییس دفتر،علی اکبر طاهایی استاندار مازندران،نیکزاد وزیر راه و شهر سازی،احمد صادقی معاون آقای نیکزاد،مدیر پروژه تونل بومهن.
هلی کوپتر مثل هلی کوپترهای دیگر وقت بلند شدن تلق و تولوق نداشت ( خوب هلیکوپترهای زمان شاه فقید ایران بعد از ۴۰ سال کار مسلما به تلق و تولوق میافته، شماها که پول ایرانی را خرج کشورش نمیکنید، و هنوز از صدق سر شاه فقید ایران است که این مملکت، به اسم کشور شناخته میشود، به شماها بود، ایران مرغدونی هم نبود، به شماها بود، الان رئیس جمهور میبایستی با الاغ به این ور و انور سفر کند).
خیلی شیک بلند شد و خاک روی ماشینهای اطراف نشاند. به سرعت اوج گرفت. نیکزاد داشت با موبایلش بلند بلند و با لهجه غلیظ آذری صحبت می کرد و استاندار تهران در کنار دکتر احمدی نژاد نشسته بود و داشت با او صحبت می کرد.از اوضاع و احوال پروژههای استان می گفت. دکتر از پنجره کوچک هلی کوپتر بیرون را نگاه می کرد و فقط سرش را تکان می داد.
( و به گرد و خاک بلند شده، علامت پیروزی نشان میداد)
چند دقیقهای گذشت که سر تیم حفاظت آمد و به دکتر اعلام کرد که خلبان آماده فرود است.دکتر بلند شد تکانی به خود داد و آبی خورد!.( معمولان وقت فرود همه مینشیند و کمر بندها را محکم میبندند، دکتر پا شده آب خورده !)ناگهان با ضرب به زمین خورد ( همین کار را هم با ایران کرد، یعنی وقتی که میبایست بشینه بلند شد و با ضرب ایران را زمین زد ).
همه زمین خوردیم ( گروه احمقها که هیچ وقت هم یاد نمیگیرند ).
موبایلها از دست همه افتاد ( صحنه دیدنی بوده ).
شیشه آب معدنی پاشید روی زمین (تو هلیکوپتر وسائل پیکنیک چیده بودند، کاسه آش و کوزه آب و توپ برای والیبال بعداز ظهر). صدای یا حسین یاحسین توی کابین پیچید.( اینجاش خنده دارترین قسمت ماجراست )
لحظهای بیرون را نگاه کردم فقط گرد و خاک بود. در اثر برخورد پره عقب و کناری هلی کوپتر با کابل فشار قوی!، هلی کوپتر به صورت یک وری :) در حال سقوط بود.
( هلیکوپتر با کابل فشار قوی برق برخورد کرده و برق اینها را نگرفته؟)
دکتر! رو نگاه کردم دیدم روی صندلی نشسته است و مسلط بر خود است ( داشته از کابل فشار قوی می پرسیده: من از شما میپرسم این کابل فشار برق است یا فشار چیز دیگست ).
استرس و ترس از مرگ در چهره همه افراد جز رئیس جمهور موج می زد( تو چهره احمدی نژاد جز هاله نور چیز دیگری هیچ گاه موج نزده ). نیکزاد و تمدن در حال خواندن تشهد بودند. آقای صادقی و یکی از بچههای حفاظت دستشان روی سرشان بود. اما دکتر آرام آرام بود.تسبیحش شاه مقصودش را در آورده بود و شاید توی دلش داشت ذکر می گفت.
هیچ نشانهای از ترس در احمدی نژاد نبود.دستی دستی داشتیم میمردیم.با خودم گفتمای کاش با هلی کوپتر سفر نمی کردیم.این دیگر چه بلایی بود سرمان آمده در همین احوال بودم و منتظر منفجر شدن هلی کوپتر در اثر برخورد با زمین که صدای محکمی آمد،انگار که با پتک به اتاقک هلی کوپتر زده باشند و بعد از آن شنیدم دکتر می گوید:«خجالت بکشید.پاشید بریم بیرون!» .یک لحظه سرم را برگرداندم دیدم همه سرشان لای زانویشان است و دکتر فقط می خندد. ( دکتر ایران هم که نابود شد، فقط خندید)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر