چهارشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۹۲

غریب این زمین خاکیم


با زبان بسته ات كاری ندارم.



تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیكران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم كرد
رها كن غیر منرا آشتی كن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هركس بغیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی كن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت كن مرا با خود به اشكی، یا خدایی میهمانم كن
كه من چشمان اشك آلوده ات را دوست میدارم
طلب كن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
كه عاشق میشوی بر ما، و عاشق میشوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
كه دنیا بی تو چیزی چون ترا كم داشت
وقتی ترا من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا كسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشكستی، ببینم من ترا از درم راندم؟
كه میترساندت از من؟
رها كن آن خدای دور
آن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت
خالقت
اینك صدایم كن مرا
با قطره اشكی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات كاری ندارم
لیك غوغای دل بشكسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاكیم
آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من كس دیگر نمیفهمد
بنجوایی صدایم كن
بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاك با ایمان
قسم بر اسپهای خسته در میدان
ترا در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تكیه كن بر من
قسم بر روز، هنگامی كه عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم كرد
برای درك آغوشم، شروع كن، یك قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیكران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد.
سهراب سپهری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر