شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۲

میدرخشد شبتاب


میتراود مهتاب



میتراود مهتاب
میدرخشد شبتاب
نیست یکدم شکند خواب بچشم کس ولیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم میشکند
نگران با من استاده سحر
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم بجان باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم میشکند
نازک آرای تن ساق گلی
که بجانش کشتم
و بجان دادمش آب
ای دریغا به برم میشکند
دستها میسایم
تا دری بگشایم
برعبث میپایم
که بدر کس آید
در و دیوار بهم ریخته شان
بر سرم میشکند
میتراود مهتاب
میدرخشد شبتاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم میشکند.
نیما یوشیج

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر