اولین دستی که اولین خوشه انگور را چید
اولين نقطه ای که از مرکز کائنات گريخت
و برخلاف محورش بچرخش درآمد، سر من بود
من اولين قابله ای هستم که ناف شيری را بريده است
اولين اواز را من خواندم، برای زنی که در هراس سکوت سنگ سکسه
تنها نارگيل شامم را قاپيد و برد
من اولين کسی هستم که از چشم زنی ترسيده است
من ماگدالينم غول تماشا
کاشف دل و فندق و سنگ اتش زنه
سپهر را من نيلگون شناختم
چرا که همرنگ هوسهای نامحدود من بود
خدا
کران بی کرانه شکوه پرستش من بود
و شيطان
اسطوره تنهايی انديشه های هولناک من
اولين دستی که خوشه اولين انگور را چيد
دست من بود
کفش ابتکار پرسه های من بود
و چتر
ابداع بی سامانيهای من
هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ
تعبير دلتنگيهايم
من اولين کسی هستم که
در دايره صدای پرنده ای بر سگردانی خود
خنديده است
من اولين سياه مست زمينم
هر چرخی که ميبينيد
بر محور شراره های شور عشق من ميچرخد
آه را من بدريا آموختم
من ماگدالينم
پوشيده در پوست خرس
و معطر بچربی وال
سرم به بوته خشک گونی مانند است
با اينهمه
هزار خورشيد و ماه و زمين را
يکجا در آن ميچرخانم
اولين اشک را من ريختم
بر جنازه زنی
که قوطه در شير و خون
کنار نارگيلی مرده بود
بیهراس سکوت سنگ سکسه.
حسین پناهی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر