جمعه، خرداد ۳۱، ۱۳۹۲

او سفر کرد و کس نمیداند من همان آتشم که جا ماندم


فریدون مشیری



همچنان خیره مانده بود براه
خنده میزد بدرد و رنجم، اشک
شعله میزد به تار و پودم، آه
رفته بودی و رفته بود از دست
عشق و امید زندگانی من
رفته بودی و مانده بود بجا
شمع افسرده جوانی من
شعله سینه سوز تنهایی
باز چنگال جانخراش گشود
دل من در لهیب این آتش
تا رمق داشت دست و پا زده بود
چه وداعی، چه درد جانکاهی
چه سفر کردن غم انگیزی
نه نگاهی چنان که دل میخواست
نه کلام محبت آمیزی
گر در آنجا نمیشدم مدهوش
دامنت را رها نمیکردم
وه چه خوش بود کاندر آن حالت
تا ابد چشم وا نمیکردم
چون بهوش آمدم نبود کسی
هستیم سوخت اندر آن تب و تاب
هر طرف جلوه کرد در نظرم
برگ ریزان باغ عشق و شباب
وای بر من, نداد گریه مجال
که زنم بوسه ای برخسارت
چه بگویم، فشار غم نگذاشت
که بگویم، خدا نگهدارت
کاروان رفته بود و پیکر من
در سکوتی سیاه میلرزید
روح من تازیانه ها میخورد
بگناهی که عشق میورزید
او سفر کرد و کس نمیداند
من درین خاکدان چرا ماندم
آتشی بعد کاروان ماند و
من همان آتشم که جا ماندم.
فریدون مشیری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر