شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۲

هر بلائی دلشان خواست بر سر ایرانیان آوردند


انفجار در بین تظاهر کنندهگان جوان ایرانی که توسط تروریستهای غربی صورت گرفت.



عصر روز دوشنبه ٣١ فروردین ١٣٦٠، تظاهرات دانشجویان و دانش آموزان هوادار سازمان پیكار در راه آزادی طبقه‌كارگر به خاك و خون كشیده شد. این تظاهرات به مناسبت نخستین سال‌گرد تعطیل خشونت‌آمیز دانشگاه‌های كشور به دست حكومت‌گران و گرامی‌داشت جانباختگان، شبیخونی انجام گرفت كه بر آن انقلاب فرهنگی نام نهاده بودند. دار‌و‌دسته‌های آشوب‌گر و هراس‌افكن معروف به حزب‌الله و فالانژ كه از روزهای اول انقلاب هم‌چون بازوی غیررسمی واپس‌گرایان حاكم با سردادن شعار «حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله»، به سركوب مخالفین سرگرم بودند و در گردهماییها و راه‌پیمایهای اوپوزیسیون اخلال می كردند، این بار به جای چماق و سنگ و سلاح‌های سرد، به تظاهرات مسالمت‌آمیزی كه در حوالی دانشگاه برگذار شده بود، با نارنجك حمله‌ور شدند. در جریان این حمله‌ وحشیانه، ایرج ترابی و آذر مهرعلیان كشته شدند و ده‌ها تن دچار جراحات عمیق گشتند. مژگان رضوانیان دانش‌آموز ١٦ ساله، پس از بیست روز جدال با مرگ، در بیمارستان درگذشت. یك دختر و یك پسر بر اثر اصابت ساچمه، یك چشمشان را از دست دادند. بسیاری نیز هنوز و همچنان با آثار و عوارض این انفجار دهشتناك دست بگریبان و در رنجند.
سركوب گسترده و خفقان فراگیری كه از خردادماه ١٣٦٠ بر گستره‌ جامعه ایران سایه افكند، این رویداد خونین را نیز بسان بسیاری دیگر از رویدادهای خونین سالهای اول فتنه۵۷ بدست فراموشی سپرد. روایت میترا سادات از ماجرای انفجار نارنجك ساچمه‌یی، دریچه‌یی را برای پژوهش و پی بردن به چند و چون این رویداد دلخراش بر ما گشود. بازگویی روایت شماری از آسیب دیدگانی كه مجبور به ترك ایران شدند و نیز شهادت پزشكان تبعیدی و مهاجری كه به نجات جان میترا و میتراها برآمدند، كوششی است برای یادآوری این جنایت از یاد رفته و پی‌آمدهای آن. و نیز، بازبینی‌ سیر رویداد‌های سیاسی جامعه تا خرداد ۶۰ از خلال آنچه در اینباره در روزنامه‌ها و نشریات نوشته شده است. این یادآوری در عین حال، بازنگریستن به گوشه‌ای از زندگی آنانی‌ست كه آن ‌روزهای پر دهشت را زیستند و از سركوب و خفقان فراگیری كه از پی آن آمد، جان بدر بردند تا در تبعید روایتشان را بازگویند.



از آنها كه در تظاهرات ٣١ فروردین شركت داشتند، میپرسیم: از آنروز چه بیاد دارید؟
مرسده قایٔدی میگوید: «تا آنجا كه یادم مانده، جمعیت زیاد بود. گمان میكردیم كه حزب اللهی‌ها مطابق معمول بما حمله خواهند كرد و ما هم مطابق معمول تظاهراتمان را برگذار خواهیم كرد. مدت زیادی از شروع تظاهرات نگذشته بود كه صدایی بگوشم خورد. ولوله‌یی میان جمعیت افتاد. عده ای بر زمین افتادند. اول فكر كردم بمبی منفجر شده. حتی فكر میكنم كه دود انفجار را هم دیدم. همه هاج و واج بودند. هیچ‌كس بدرستی نمیدانست چه اتفاقی افتاده؟ حرفه‌ من پرستاری بود. خودم را بسرعت به یكی از كسانی كه بر زمین افتاده بود، رساندم. حالت منگها را داشت. ظاهراً خونریزی نكرده بود. ناگهان متوجه لكه‌ی سیاهی در پشت دستش شدم. نمی‌فهمیدم این زخم چطور بوجود آمده؟ نمیدانستم ‌چه باید بكنم؟ تظاهرات بكلی بهم ریخته بود. هركس بطرفی میدوید. عده‌ ای اما سعی میكردند به زخمیها كمك كنند»(١).
شهلا از جمله زخمیهای تظاهرات ۳۱ فروردین است. او كه هنوز ۲۰ ساچمه‌یی در تن به «یادگار» دارد، آرام و شمرده درباره‌ آنروز حرف میزند:
«نه تنها من و سه نفر دیگر از اعضای خانواده‌ام در این تظاهرات ساچمه خوردیم، بلكه تعداد زیادی از دوستان دور و برم هم زخمی شدند. من در آنزمان بعنوان كارگر، در كارخانه‌یی كار میكردم. از طرف سازمان پیكار بما گفته بودند كه بهتر است در تظاهرات شركت نكنیم، چون ممكن است به وسیله‌ حزب اللهی‌ها شناسایی شویم. اما من چون فكر میكردم این تظاهرات مهم است و باید در آن شركت كنم، تصمیم گرفتم بروم. با خواهرم كه او هم كارگر بود و با پیكار كار میكرد، قرار گذاشتم كه بعد از اتمام كار، با هم به تظاهرات برویم. یادم نیست كه تظاهرات بنا بود چه ساعتی شروع شود، اما ما معمولاً ساعت ۵ از كارخانه بیرون می‌آمدیم. از آنجا مستقیماً به تظاهرات رفتیم. حتی فرصت آنرا نداشتیم كه بخانه برویم و لباس‌هایمان را عوض كنیم. با همان چادر مشكی كه به سر داشتیم، بمحل گردهم‌آیی رفتیم. تا جایی كه به یادم مانده، در تقاطع خیابان جمال‌زاده‌، به جمعیت تظاهركننده پیوستیم. تظاهرات شروع نشده بود و جمعیت هنوز شعار نمی‌داد. من و خواهرم كنار هم ایستاده بودیم. دور و برمان یك عده حزب اللهی و فالانژ ایستاده بودند. حزب‌اللهی‌ها مطابق معمول، متلك و ناسزا میگفتند. اما آنروز بما حمله نكردند. دستكم به محلی كه ما بودیم، حمله‌یی صورت نگرفت. درحالیكه معمولاً از راه نرسیده، هجوم می‌آوردند و تا جایی كه دستشان میرسید، بچه‌ها را از صف بیرون میكشیدند و كتك‌كاری راه می‌انداختند. اینبار انگار منتظر چیزی بودند. بالاخره راه‌پیمایی شروع شد. صف تظاهرات بسوی میدان انقلاب حركت كرد. شروع كردیم به شعار دادن. زمان خیلی كوتاهی گذشت، شاید پنج دقیقه. صدایی شنیدم كه نمیدانستم صدای انفجار است یا چیز دیگری. مثل این بود كه جسم سنگینی به اسفالت خیابان خورده باشد. جمعیت در چشم بهم زدنی، پخش و پراكنده شد. یكباره حس كردم كه تنم، از كمر به پایین آتش گرفته است. بیش از این كه درد داشته باشم، گرما را حس میكردم. مثل این بود كه یك جسم آهنی یا خیلی سنگینی را به كمرم آویزان كرده باشند. چون چادر سرم بود، اصلاً متوجه نشدم كه زخمی شده‌ام. چند لحظه بعد، همه چیز دور سرم شروع به چرخیدن كرد. تا آنجا كه به یادم مانده، بیهوش نشدم. اما خیلی سنگین شده بودم. اصلاً بخاطرم نمانده كه اطرافیانم چگونه پراكنده شدند و من چطور تنها ماندم. به اطرافم نگاه كردم. متوجه شدم كه دیگر هیچكس دور و برم نیست. از خواهرم هم اثری نبود. یك‌مرتبه خودم را در میان كسانی یافتم كه آنها را نمی‌شناختم. مرتب می‌پرسیدند:
خانم چی شده؟ چرا رنگت پریده؟!
اصلاً نمی‌فهمیدم چه اتفاقی افتاده. نمی‌دانستم چه پاسخی به آنها بدهم؟ مردم با مهربانی قصد داشتند بمن كمك كنند. میگفتند:
خانم میخوای ببریمت بیمارستان؟
من اصلاً متوجه نبودم كه ساچمه‌ها به همه‌ تنم اصابت كرده است. دچار حالت تهوع شدم و در كنار خیابان استفراغ كردم. همان وقت نوشین یكی از بچه‌های‌مان را دیدم كه بطرفم می‌آمد. او كه با تاخیر به تظاهرات رسیده بود، بطور تصادفی بمن برخورده و دیده بود كه حالم بد است. با دیدن من وحشت زده شد. فوراً یك تاكسی را نگه داشت و از راننده خواست كه ما را به نزدیك‌ترین بیمارستان برساند. به راننده گفت: این داره می‌میره! تازه آنوقت بود كه متوجه شدم قسمت پایین تنم، ذق ذق می‌كند. این ذق ذق بسرعت به دردی وحشتناك تبدیل شد. گرمای اولیه جایش را به سردی عجیب و غریبی داد. تا آن لحظه متوجه نبودم كه زخمی شده‌ام. اما وقتی نوشین چادرم را كنار زد، دیدم شلوار نخودی رنگی كه به پا داشتم، غرق خون شده است. فهمیدم كه من‌هم زخمی شده‌ام. در طول راه من به اصطلاح «افشاگری» می‌كردم كه رژیم چگونه به تظاهركنندگان حمله كرده است. نوشین مرتب گریه میكرد و میگفت: تو داری میمیری! راننده آدم خوبی بود و میخواست بما كمك كند. ما را به بیمارستان هزار تختخوابی رساند. دم در بیمارستان شلوغ بود و پرستارها به مردم میگفتند:
از اینجا برین. جا نداریم!
نوشین با اصرار گفت:
این داره می‌میره!
پرستارها گفتند:
خانم بخاطر خودتون می‌گیم! می‌یان می‌گیرنتون. برین یك جای دیگه.
نوشین گفت: آخه كجا؟!
گفتند: ببرینش بیمارستان شریعتی!
راننده‌ی تاكسی پذیرفت كه ما را به بیمارستان شریعتی ببرد. بخوبی به‌یاد دارم كه وقتی به بیمارستان رسیدیم، از شلوغی آنجا متعجب شدم. آنقدر شلوغ بود كه زخمیها را در راهروها خوابانده بودند. یکباره خواهرم را دیدم كه روی برانكاردی در راهرو دراز كشیده بود. فهمیدم كه او هم زخمی شده است. پرستارها تا شلوار خونی مرا دیدند، مرا با داخل اتاقی بردند كه دكترها معاینه‌ام كنند. اما قبل از این كه فرصت معاینه دست دهد، چند تا از بچه‌های پیكار از راه رسیدند و گفتند:
تا پاسدارا نرسیدن، باید هر كی را كه میشه، بیرون ببریم!
بچه‌ها زیر بغلم را گرفتند و كمك كردند كه بلند شوم. پاهایم روی زمین كشیده میشدند. قسمت پایین بدنم، از كمر به پایین را خون پوشانده بود. من و خواهرم و یك نفر دیگر را در ماشینی نشاندند و حركت كردند. جالب اینكه در طول راه با بچه‌ها درباره‌ی شعارهای جدید سازمان بحث می‌كردیم! خواهرم مرتب بیهوش میشد. هر بار كه بهوش میآمد، چون رشته‌ بحث از دستش دررفته بود، چیزهای نامربوطی میگفت. به دلیل اثرات مرفینی هم بود كه بخاطر درد در بیمارستان به او تزریق كرده بودند. ما را به خانه‌ یكی از بچه‌های پیكار بردند. به فاصله‌ كوتاهی، یكی از رفقا كه محمود نام داشت، همراه دكتری به آن خانه آمد. دكتر مرا معاینه كرد. دردم خیلی زیاد شده بود. به من مسكن‌های قوی دادند. به گفته‌ دكتر می‌بایست به بیمارستان می‌رفتم، چون ممكن بود دچار خونریزی داخلی شوم. میگفت: او را در خانه نگه ندارید! من اصرار می‌كردم كه: حالم خوب است! نمی‌خواهم به بیمارستان بروم. حتی التماس كردم. بالاخره محمود به پزشك گفت كه اگر علایمی دال بر خونریزی داخلی دیده شد، مرا فوراً به بیمارستان می‌رساند»(۲).
محمود در آن زمان دانشجوی دانشكده‌ی پزشكی بود. پای حرف او می‌نشینیم:
«من در تظاهرات شركت نداشتم. اوایل غروب بود كه بچه‌ها مرا كه مسیٔول «كمیته‌ی پزشكی» سازمان بودم، از ماجرا با خبر كردند. فهمیدم كه خیلی‌ها زخمی شده‌اند. برای رسیدگی به آنها باید ترتیباتی داده می‌شد. خودم را به بیمارستان هزار تختخوابی پهلوی رساندم. فكر می‌كنم هوا هنوز روشن بود كه به آنجا رسیدم. جمعیت زیادی جلوی در ورودی بیمارستان ایستاده بودند. تعدادی پاسدار هم در بین‌شان بچشم میخورد. روپوشی را كه همراهم برده بودم، به تن كردم و بدون اینكه به كسی توجه كنم، بسمت در رفتم. پاسداری در را باز كرد و گفت: برید تو! چنان مصمم حركت میكردم كه جای شك باقی نمیگذاشت!
در بیمارستان متوجه عمق فاجعه شدم. تازه آنهایی كه در بیمارستان دیدم، تنها بخشی از زخمیها بودند. بچه‌ها میگفتند كه خیلی از آنها را بدلیل خطر دستگیری، در خانه‌های خودشان یا اقوام و دوستان‌شان بستری كرده‌اند. مرسده را كه عضو كمیته‌ پزشكی بود، بسرعت پیدا كردم و او یكی از دوستان جراحش را خبر كرد. كمك این دكتر جراح بسیار ارزنده بود. آن ‌شب با هم به چندین خانه كه زخمیها را در آنها جا داده بودند، سر زدیم. دكتر جراح، برخی از ساچمه‌ها را كه سطحی بودند، از محل زخم خارج كرد. در عین حال، وضعیت بیماران را بررسی میكرد و به آنها میرسید. در این خانه‌ها، گاه سه یا چهار مجروح بستری بودند. به یاد دارم كه به خانه‌یی در «یوسف آباد» رفتیم. زخمیهای این خانه همه دختر بودند. یكی از آنها پاهایش از پایین تا بالا سوراخ سوراخ شده بود. شهلا هم در همین خانه بود. دكترجراح نگران او بود. اصرار داشت كه او را به بیمارستان ببریم، اما شهلا نمی‌پذیرفت. من كه اكراه او را دیدیم، دخالت كردم و گفتم اگر مشكلی پیش بیاید، او را به بیمارستان می‌رسانیم. از فردای آن شب، برای مداوای مجروحین بسیج شدیم. در ارتباطات دوستی و خانوادگی و سازمانی، تعدادی پزشك پیدا كردیم كه انسان‌های بسیار شریفی بودند. یكی از آنها در رابطه با یكی از جریان‌های سیاسی فعالیت می‌كرد. بقیه پزشكانی بودند كه وظیفه‌ی حرفه‌یی‌شان را بدون هیچ پیش‌داوری و چشم‌داشتی انجام می‌دادند. به یاد دارم كه دكتری را به خانه‌یی در جنوب شهر بردم. او میز آشپزخانه را تمیز كرد و روی آن به عمل كردن بیمار پرداخت. عمل یك ساعتی به طول انجامید. او با نگاه كردن به عكس‌های رادیولوژی، تصمیم می‌گرفت كدام ساچمه را بیرون بیاورد و به كدام دست نزند.
رسیدگی به زخمیها و درمان آنها، روزها به طول انجامید. كارها را اعضای كمیته‌ی پزشكی سر و سامان می‌دادند. چند مریضی را كه حال‌شان رو به وخامت گذاشته بود، از طریق دكترهای آشنا در بیمارستان‌های خصوصی خواباندیم. بستری كردن آنها در بیمارستان‌های دولتی، به دلیل كنترل شدید پاسدارها، امكان‌پذیر نبود. یكی از كسانی را كه مجبور شدیم بستری كنیم، شهلا بود. یك روز صبا به من زنگ زد و گفت: بما خبر رسیده كه در میان زخمیهایی كه در خانه‌شان بستری شده‌اند، حال دو خواهر خیلی خراب است، گویا یكی از آنها از بین رفته! با نشانی‌هایی كه در مورد خانه به من داد، فهمیدم منظورش شهلا و خواهرش هستند. به شدت نگران شدم و بر خودم لعنت فرستادم كه چرا حرف او را پذیرفتم. فوراً یكی دو نفر از اعضای كمیته‌ی پزشكی را پیدا كردم و به سرعت به خانه‌ی شهلا رفتیم»(۳).
ماجرا را از زبان شهلا پی می‌گیریم:
«درخانه‌یی كه مرا برده بودند، دو روز ماندم. بعد به خانه‌ی خودمان برگشتم. چون خیلی دلم میخواست یكی از دوستانم را كه به شدت زخمی شده بود ببینم و از حالش خبری بگیرم، چادر به سر كردم، سوار اتوبوس شدم و به خانه‌اش رفتم. البته چون به تنهایی قادر به رفتن نبودم، خواهرم هم مرا همراهی كرد. دیدم كه حال عمومی و به خصوص وضع پاهای دوستم خیلی بد است. به خانه كه برگشتم، حالم بدتر شد. تشنج كردم. فكر می‌كنم از شدت درد بود. بطور كلی من هر وقت درد زیادی دارم، تشنج می‌كنم. با این كه وضعم وخیم نبود، به دلیل تشنج، همه‌ی خانواده‌ام به شدت نگران شدند. زن برادرم به بچه‌ها زنگ زد و گفت: حال شهلا خیلی خراب است. در نقل و انتقال اخبار و تشابهات اسمی، محمود تصور كرده بود كه من مرده‌ام! شوكه شده بود. تا به خانه‌ی ما برسد، من با داروهایی كه خورده بودم، بهتر شده بودم. با پدرم صحبت می‌كردم و با هم می‌خندیدیم كه محمود رسید و پدرم با چهره‌ی خندان، در را به روی او باز كرد! محمود كه انتظار چنین صحنه‌یی را نداشت، حیرت كرد. مرا كه دید، دیگر قادر نبود حتی یك كلمه‌ی درست بر زبان بیاورد. میگفت:
تو تو زنده‌‌یی؟!
همان شب مرا به بیمارستانی بردند. نمی‌دانم كدام بیمارستان بود. فقط یادم هست كه چون خطر دستگیری وجود داشت، در بخش جراحی بستری نشدم. مرا به بخش سوخته‌ها بردند. كلافه بودم و میخواستم زودتر از بیمارستان بیرون بیایم. حالم هم خیلی بد نبود. دكتری كه مرا می‌دید، از بچه‌های خودمان بود. آن‌قدر اصرار كردم كه بالاخره بعد از سه روز مرا مرخص كرد. به خانه كه برگشتم دكترهای سازمان می‌آمدند و به من رسیدگی می‌كردند. بعضی از ساچمه‌های پایم را درآوردند. بخاطر ساچمه‌هایی كه به پایین تنه‌ام خورده بود، خیلی اذیت شدم. مدت‌ها خونریزی داشتم. هنوز هم گاهی درد دارم. در ادرارم تا مدت‌ها لخته‌های خون دیده می‌شد. ساچمه‌هایی كه در پایم مانده‌اند، بعضی وقت‌ها حركت می‌كنند، به رگ‌ها و اعصاب نزدیك می‌شوند و پایم را درد می‌آورند. مدتی بعد كه به زندان افتادم، بر اثر شكنجه، وضعی پیش آمده بود كه مجبور شدند مرا برای عكس‌برداری بفرستند. عكس، ساچمه‌ها را نشان داد. جای انكار نبود! مجبور شدم قبول كنم كه در تظاهرات شركت داشته‌ام»(۴).
از شهلا درباره‌ی خواهر و برادرهایش می‌پرسیم كه در تظاهرات ساچمه خورده بودند. درباره‌ی برادرهایش میگوید:
«برادر بزرگم در بخش كارگری پیكار كار می‌كرد. او و دوستانش زودتر به محل تظاهرات رسیدند. تعریف می‌كرد كه كاملاً محسوس بود حزب اللهی‌ها به صورت متشكل آمده بودند. بین خودمان میگفتیم كه اگرحمله كنند، آیا ما هم باید مقابله به مثل كنیم یا نه؟ یكی از بچه‌ها زنجیری به همراهش آورده بود و میگفت: اگر این دفعه حمله كنند، من منتظر نمی‌مانم كه مرا بزنند!
تظاهرات به راه افتاد و برادرم و دوستانش شروع كردند به شعار دادن. برادرم میگفت همین‌وقت یك حزب‌اللهی را می‌بیند كه چیزی در دست دارد. او حتی بالا رفتن دست این حزب‌اللهی و پرتاب نارنجك به میان جمعیت را به یاد می‌آورد. بعد از انفجار نارنجك، همه در اطراف او به زمین می‌افتند، خود او هم پخش زمین می‌شود. برادرم و دوستانش بلند می‌شوند و برای این كه گیر نیفتند، پا به فرار می‌گذارند. هر كدام به سویی می‌روند تا حزب‌اللهی‌ها را هم به دنبال خود پراكنده كنند. برادرم حس می‌كند كه پشتش می‌سوزد و سنگین شده است. بیش از این كه درد داشته باشد، احساس داغی می‌كند. خودش را به موتورش می‌رساند كه همان اطراف پارك كرده بود و به سرعت از محل دور می‌شود. وقتی به خانه می‌رسد، همسرش پشتش را نگاه می‌كند و می‌بیند كه سیاه شده است. با هم به بیمارستان «كمالی» می‌روند و آنجا به زخم‌هایش رسیدگی می‌كنند. با این كه تعداد ساچمه‌ها زیاد نبود (شاید چهار یا پنج تا)، زخمش بعداً چركین می‌شود و دردسر زیادی به وجود می‌آورد. هنوز هم در پشتش ساچمه‌هایی باقی مانده‌اند.
برادر كوچكم كه او هم در تظاهرات زخمی شده بود، در آنزمان حدوداً هجده سال داشت. او بعد از تظاهرات ناپدید شد! سه چهار ماه به كلی از او بی خبر بودیم. بعد كه پیدا شد، ماجرایش را برای‌مان شرح داد. پس از این كه در تظاهرات زخمی شد و دوستانش از صحنه گریختند، پاسدارها او را كه نتوانسته بود فرار كند، دستگیر كردند. اول برادرم را به كمیته‌ی محل بردند و بعد به اوین. سه چهار ماهی در اوین ماند. از «بخت خوب»، در تیرماه، چند روزی قبل از موج اول ضربه‌هایی كه به پیكار وارد شد، او را به همراه یك دسته‌ دیگر از زندانیان آزاد كردند. مادرم در مدت ناپدیدی او، همه جا به جستجویش رفت. به بیمارستان‌ها و حتی به سردخانه‌ها سر زد. در ضمن همین مراجعاتِ مكرر به بیمارستان‌ها، موفق شد به فرار دادن برخی از زخمیها كمك كند. بچه‌ها از او میخواستند كه خودش را مادر یكی از زخمیها معرفی كند و به این ترتیب آن فرد را از بیمارستان تحویل بگیرد. همانجا بود كه فهمید من و خواهرم هم زخمی شده‌ایم و به خانه‌ یكی از بچه‌ها رفته‌ایم»(۵).
با سولماز خواهر شهلا، مستقیماً گفتگو می‌كنیم. میگوید:
«هنوز فاصله‌ زیادی را طی نكرده بودیم كه یکباره بنظرم رسید كسی از بیرون صفِ تظاهرات بطرف ما سنگی پرتاب میكند. فكر میكنم در همین لحظه بود كه به زمین افتادم و بیهوش شدم. چشمانم را كه باز كردم، دیدم آدمهایی دور و برم بر زمین افتاده‌اند. یك عده مشغول سوار كردن زخمیها در یك وانت بودند. سعی كردم بلند شوم. میخواستم به آنها كمك كنم. اما نتوانستم. درد خیلی شدیدی داشتم. مرا هم سوار وانت كردند. دیگر چیزی به یاد نمی‌آورم. دوباره از هوش رفتم. وقتی خودم را بازیافتم، بنظرم رسید كه در بیمارستان هستم. به یاد دارم دختری را دیدم كه بی حركت روی برانكاردی دراز كشیده بود. بعداً فهمیدم كه او آذر مهرعلیان است. فكر نمیكنم مدت زیادی در آن بیمارستان كه احتمالاً بیمارستان هزارتختخوابی پهلوی بود، مانده باشم. یك دفعه كسی آمد و گفت:
باید از اینجا بریم! پاسدارها قصد هجوم به بیمارستان را دارند!
ما را از آنجا به بیمارستان شریعتی بردند و در راهرو خواباندند. آنجا بود كه شهلا را دیدم. فهمیدم كه او هم زخمی شده. شهلا خونریزی شدیدی داشت. او را به اتاقی بردند. مدتی نگذشت كه باز بچه‌ها آمدند و گفتند كه باید برویم. خبر حمله‌ی قریب‌الوقوع پاسدارها را شنیده بودند. ما را از در عقب بیمارستان بیرون بردند. انترن‌ها و دانشجویانی كه در این بیمارستان كارمی‌كردند، خیلی بما كمك كردند.
بعد از خروج از بیمارستان، ما را در چند خانه تقسیم كردند. بنا شد آنهایی را كه حالشان بد است، نزد دكتر ببرند و بقیه را به خانه‌های‌شان برسانند. همان شب مرا به بیمارستانی بردند. فكر می‌كنم بیمارستان در خیابان بهار بود. پزشك‌های آنجا كه در جریان وضع من قرار داشتند از چند نقطه‌ی بدنم عكس برداشتند. دست چپم خیلی درد می‌كرد و نمی‌توانستم آن ‌را حركت دهم. ساچمه‌یی به عصبِ آرنج دستم اصابت كرده بود. ساچمه‌هایی كه به دست راستم فرورفته بودند، سطحی بودند. آنها را بدون دردسر زیاد بیرون كشیدند. به ناحیه‌ی پشتم هم ساچمه خورده بود. زخمش خونریزی داشت. شب را در بیمارستان گذراندم و فردای آن‌روز به خانه‌مان بازگشتم.
دستم ورم كرده بود و درد كماكان ادامه داشت. بچه‌های سازمان مرا پیش دكتری فرستادند و گفتند:
لازم نیست توضیح بدی چی شده، خودش خواهد فهمید!
تشخیص دكتر این بود كه عصب دستم آسیب دیده. خوشبختانه چون دستم را حركت نداده بودم، عصب پاره نشده بود و امكان ترمیم هنوز وجود داشت. دو ماه برایم فیزیوتراپی تجویز كرد. متوجه‌ی همه چیز شده بود، اما هرگز چیزی به رویش نیارود. برخوردی دلسوزانه و صمیمانه داشت. در هر جلسه، مدت زیادی برایم وقت می‌گذاشت. پس از دو ماه دستم دوباره بكار افتاد.
من در آنزمان در بخش كارگری پیكار فعالیت می‌كردم و در كارخانه‌یی به كارگری مشغول بودم. روزهای اول زخمی شدن، تصورم این بود كه مساله دو سه روزه حل خواهد شد و خواهم توانست به سر كارم برگردم. نمیخواستم كسی در كارخانه بفهمد كه در تظاهرات زخمی شده‌ام. زنگ زدم و برای غیبتم بهانه‌یی آوردم. اما چون ماجرا خیلی طول كشید، دیگر نتوانستم سر كارم برگردم. بعد هم كه اوضاع سیاسی طوری شده بود كه باید مخفی می‌شدیم. مدتی بعد، از ایران خارج شدم و به اروپا آمدم.
بعد از گذشت این همه سال، هنوز با دستم مشكل دارم. ساچمه‌های پشتم، هم چنان سر جای‌شان هستند. یك‌بار كه از من عكس می‌گرفتند، در تنم فلزی دیدند. نمی‌فهمیدند چیست! با حیرت مساله را با من در میان گذاشتند. ماجرا را برای‌شان توضیح دادم. به این نتیجه رسیدند كه بهتر است به ساچمه‌هایی كه باقی مانده، دست نزنند. با همان ساچمه‌ها زندگی می‌كنم»(۶).
سولماز ما را با یكی دیگر از ساچمه‌خورده‌ها در ارتباط قرار می‌دهد. مهری كه در آنزمان آموزگار بود، خاطراتش را از آن حادثه برای‌مان بازمیگوید:
«آن‌روز، مطابق معمول سر كار رفته بودم. بعد از كار، خودم را به محل تظاهرات رساندم. ساعت و محل شروع تظاهرات را بر اثر گذر زمان دقیقاً به یاد ندارم، اما می‌دانم كه پیكار گفتگویی با من و چند نفر دیگر از زخمیها انجام داد كه در نشریه به چاپ رسید. در آن گفتگو واقعه را به دقت شرح داده‌ام»(۷).
آن شماره‌ی نشریه‌ی پیكار را پیدا می‌كنیم. با اطلاعاتی كه در آن می‌یابیم و آن‌چه مهری اكنون برای‌مان میگوید، می‌كوشیم ماجرای شركت او در تظاهرات و زخمی شدنش را باز‌سازیم. در پیكار می‌خوانیم:
«روز ۳۱ فروردین ساعت ۵/۴ طبق قراری كه داشتم از محلی نزدیك، عازم محل تظاهرات شدم. به دلیل شلوغی پیاده رو، با رفیقی كه همراهم بود، از خیابان می‌آمدم. با ساعت خودم، سه دقیقه به شروع تظاهرات مانده بود (قبلاً تاكید شده بود كه سر وقت بیاییم). به همین دلیل حالت عجله در راه رفتنم كاملاً مشخص بود. نگاهم به چهار راه قدس بود كه صدای رسای رفقا «اردیبهشت، لكه‌ی ننگ دیگر بر دامن ارتجاع» توجهم را جلب كرد. از آن طرف خیابان به دو آمدم و در اول صف دولا شدم كه به درون بروم. سمت چپ صف، ردیف دوم قرار گرفتم و شعارها را تكرار كردم. چند بار به پشت صف نگاه كردم. صف خیلی منظم بود. با صدای بلند شعار می‌دادیم. از جلوی در اصلی دانشگاه رد شدیم. فالانژها چوب به دست حدود ۱۰-۱۵ نفر كنار در اصلی دانشگاه ایستاده بودند. نگاهی به آنها كردم. پوزخندی بر لبانم نشست. در ذهنم این جمله نقش بست: چقدر احمقند كه خیال می‌كنند ما می‌خواهیم این‌جوری دانشگاه را باز كنیم!اول صف از در دانشگاه رد شده بود كه آنها با سنگ و چوب به صف حمله كردند. صدای فرار نكنید رفقا را شنیدم. نمی‌دانم چند ثانیه بعد، این ما بودیم كه فالانژها را تعقیب می‌كردیم و آنها را از صف میراندیم. صدای انفجار و دود غلیظی را احساس كردم. چند نفر را دیدیم كه بطرف پیاده رو دویدند. یك نفر كنار من دلش را گرفته بود و خون از آن بیرون می‌زد. چند قدم كه رفتم، دیدم نمی‌توانم راه بروم»(۸).
مهری میگوید: «دیگر چیزی نشنیدم. بنظرم میرسید كه سكوت كاملی برقرارشده است. دور و برم را نگاه كردم. آدم‌ها بر زمین افتاده بودند. از جایی دودی بلند شده بود. لحظاتی، همه چیز برای من در سكوت محض گذشت. بطرف پیاده رو رفتم. یكی از دوستانم كه همكارم نیز بود، بطرفم آمد و گفت: «چی شده؟! بیا ببرمت». من متوجه نبودم كه زخمی شده‌ام. دردی نداشتم. مردی كه جلوی دانشگاه سماوری گذاشته بود و چای می‌فروخت، بطرفم آمد تا كمكم كند. دوستم وقتی دید نمی‌توانم حركت كنم، گفت: تو را كول می‌كنم. مرا كول كرد و سوار تاكسی شدیم. یادم هست كه دوستم بغلم نشسته بود. گفت: الان می‌برمت بیمارستان. تصورم این بود كه ما دو نفر، نفر سومی را به بیمارستان می‌بریم. پرسیدم: حال اون رفیق چطوره؟ گفت: كدوم رفیق؟! نمی‌فهمید من چه می‌گویم. فكر می‌كردم مساله‌یی برای من پیش نیامده. به یاد دارم كه روسری بر سر داشتم. دستم را به سمت روسری بالا بردم. دیدم دستم خونی‌ست. باز هم متوجه نشدم این منم كه خونریزی كرده‌ام. فكر می‌كردم خونی كه از دستم می‌آید، از رفیقی است كه در كنارم مجروح شده و خونش به من پاشیده است. بی‌حال بودم. خوابم می‌آمد. بنظرم می‌رسید كه مرتب به خواب می‌روم و بیدار می‌شوم. در واقع، بیهوش می‌شدم و به هوش می‌آمدم. راننده تاكسی خیلی خشمگین بود و دایم به رژیم فحش می‌داد»(۹). نشریه‌ی پیكار انتقال مهری از محل حادثه تا بیمارستان را از قول مهری چنین می‌نویسد: «در كنار تاكسی ما، وانتی كه پر از رفقای مجروح بود، در حالی كه بوق می‌زد و رفقا شعار می‌دادند، توجه عابرین را جلب می‌كرد»(۱۰).
مهری با حال بدی كه داشت، چیز زیادی از رسیدنش به بیمارستان بخاطر ندارد و میگوید: «به یاد نمی‌آورم چه زمانی به بیمارستان هزارتختخوابی رسیدم و چطور روی برانكارد قرار گرفتم. مرا به اتاقی بردند كه همه‌ی بچه‌ها در آن بودند. خیلی‌ها روی زمین خوابیده بودند. بعضی‌ها ناله می‌كردند. من هنوز در شوك بودم. به یاد دارم كه پسری گریه می‌كرد. او رو به من كرد و گفت:
نگاه كن!
دختری را نشانم داد. مرده بود. گفتند آذر مهرعلیان است. با خواهرش دوست بودم. او را روی برانكاردی گذاشته بودند. آدم فكر می‌كرد خوابیده است. به پسر گفتم:
الان وقتِ گریه كردن نیست! گریه‌ی تو باعث می‌شه كه بقیه‌ی زخمیها روحیه‌شون رو از دست بدن!
تا آن وقت خودم هم متوجه نشده بودم كه بدجوری زخمی شده‌ام. حالم بد شد و درجا استفراغ كردم. از وضعی كه پیش آمده بود، خیلی ناراحت شدم. آنزمان فكر می‌كردم كه استفراغ كردن به معنای ترسیدن است! در همان حال كسی آمد و كفشم را از پایم درآورد. خون در آن دلمه بسته بود. حالش بد شد. دو دكتر جوان بالای سرم آمدند. یكی از آنها به پایم نگاه كرد. همه جا را خون پوشانده بود. پایم را معاینه كردند و یكی‌شان گفت: پاهایت نبض ندارند. حرفش را این طور تعبیر كردم كه پاهایم قطع خواهند شد!»(۱۱). مهری، جوان پرشور آنزمان، قطع پا را به هیچ می‌گیرد و در گزارشی كه در نشریه‌ی پیكار آمده میگوید: «بلافاصله گفتم بدون پا هم می‌شود مبارزه كرد. فقط بدون فكر نمی‌شود. خود را برای همه چیز آماده كرده و پیش خود تصور می‌كردم پس از این، بدون پا در چه قسمت‌هایی می‌توانم فعال باشم و مبارزه را به پیش ببرم»(۱۲). بقیه‌ی ماجرا را امروز چنین روایت می‌كند: «بعد از معاینه، مرا به اتاق عكس برداری فرستادند. آنجا شنیدم كه پاسدارها به بیمارستان حمله كرده‌اند و آن را به محاصره درآورده‌اند. نگران حال بچه‌ها بودم. احتمال دستگیری آنها وجود داشت. پس از عكس‌برداری مرا به بخش مجروحین جنگی بردند. زنی با اونیفرم پرستاری جلو آمد و گفت:
ما «ضد انقلابی»ها رو اینجا راه نمی‌دیم! اینجا بخش مجروحین جنگیه!
با او به جر و بحث پرداختم. همان‌وقت یك مجروح جنگی كه در صندلی چرخ‌داری نشسته بود، بطرف من آمد و گفت: شما خودتون تو تظاهرات نارنجك انداختین!
گفتم: آدم باید دیوونه باشه كه نارنجك بندازه و خودشو لت و پار كنه!
زن اونیفرم پوش به كسی كه برانكارد را آورده بود، گفت: اینجا، جا نیست. ببرینش جای دیگه!
بقیه پرستارهای بیمارستان البته مثل این پرستار حزب‌اللهی نبودند»(۱۳). پرسنل بیمارستان را پیكار از زبان مهری چنین توصیف می‌كند: «یكی از زنان زحمتكش بیمارستان یك‌بار به اتاق مجروحین آمده و با تاسف مدام میگفت «وای وای. ببین چه شده؟» و با دل‌سوزی به بدن‌های متلاشی و چهره‌های بی‌رنگ رفقا نگاه می‌كرد. من از او یك ملافه خواستم و او گفت «ملافه كه چیزی نیست. بگو چشم‌هایت را دربیار بده»!»(۱۴).
مهری باقی ماجرای بستری شدنش در بیمارستان را چنین به یاد می‌آورد: «وقتی بخش مجروحین جنگی از پذیرفتن من سر باز زد، مرا به بخش دیگری بردند و آن‌شب را در همان بخش ماندم. لباس بیمارستان را به من پوشاندند و لباس‌های خودم را به یكی از دوستانم دادند. حال دوستم با دیدن آن لباس‌های سوراخ سوراخ شده، خراب شده بود.
به یاد می‌آوردم كه در جلوی صف تظاهرات حركت می‌كردم. گویا نارنجك درست جلوی پای من منفجر شده بود. به همین دلیل ساچمه‌های زیادی خورده بودم. ساچمه‌ها بطور فشرده به پایم فرو رفته بودند، به خصوص به پای چپم. سرم هم زخمی شده بود. فكر می‌كنم كسانی كه نزدیك محل انفجار بودند، بیش‌تر از ناحیه پایین بدن زخمی شده بودند و آنها كه دورتر بودند، بیش‌تر از قسمت بالای بدن.
روز بعد، یكی از بچه‌ها مرا پیدا كرد. او دانشجوی پزشكی بود. گفت:
هر طور شده باید از بیمارستان دربری! بیمارستانو محاصره كردن. می‌گن كه می‌خوان همه‌ی زخمیها رو دستگیر كنن. می‌تونی راه بری؟
نمی‌توانستم. حتی وقتی خواستم برای رفتن به دستشویی از تختخواب پایین بیایم، نتواستم. پرستار مرا گرفت و در تختم گذاشت. بعد برایم لگن آوردند. به كسی كه آمده بود تا مرا با خودش ببرد، گفتم:
نمی‌تونم راه برم. باید یه كار دیگه‌یی كرد.
همان روز، نزدیك ظهر، دو تا از برادرانم به دیدنم آمدند. دوستم به آنها گفته بود كه اگر توانستند، مرا با خود ببرند. آنها نتوانستند و رفتند. بعد دوستم خانمی را پیدا كرد كه مادر یك زندانی بود. او به دیدنم آمد و برایم لباس و چادر آورد. من لباسم را عوض كردم و آماده‌ی رفتن شدم. در همین بین، یكی از كاركنان بیمارستان گفت: كجا می‌رین؟!
آن خانم گفت: می‌برمش بیرون كمی هوا بخوره! دو روزه اینجا خوابیده.
پاسخ داد: این مریض اینجا بستریه! نباید جایی بره.
ما توجه نكردیم و به سمت پله‌ها رفتیم. ماشینی با دو تا از بچه‌ها منتظر ما بودند. یكی از پزشكان بیمارستان هم در ماشین بود. از پله‌ها سرازیر شدیم تا بماشین برسیم. درست مثل این بود كه دارم روی خنجری راه می‌روم. میگفتم:
نمی‌تونم، دارم می‌افتم!
آنها مرتب میگفتند: باید بیای! یك كم دیگه بیشتر نمونده. عجله كن!
نمی‌دانم چقدر طول كشید. اما بالاخره بماشین رسیدیم و سوار شدیم. از در پشتی‌ی بیمارستان كه بیش‌تر محل رفت و آمد كاركنان بود، خارج شدیم. چون یك پزشك همراه‌مان بود، كسی جلوی‌مان را نگرفت. شنیدم كه بعد از فرار من، كنترل بیماران را بیش‌تر كرده بودند.
مستقیم به خانه‌ی برادرم رفتیم. برای دو ماه مطلقاً نمی‌توانستم از رختخواب بیرون بیایم. دكتری همراه بچه‌های سازمان به خانه می‌آمد و ساچمه‌ها را درمی‌آورد. دو سه روز بعد از خروجم از بیمارستان تب كردم. هذیان میگفتم. بچه‌ها خیلی نگران شدند. زود دكتر آوردند. دوستم كه رابط من با دكتر بود، مرتب می‌آمد و خبر می‌گرفت. پای من بر اثر اصابت ساچمه‌ها و خون‌مردگی‌یی كه به وجود آمده بود، كاملاً سیاه شده بود. بعضی از ساچمه‌ها زیر پوست می‌آمدند و به راحتی می‌شد بیرون‌شان آورد. حدود چهل تا ساچمه را كه از بدنم بیرون آورده بودند، جمع كرده بودم. شاید به همین تعداد هم هنوز در بدن داشته باشم.
مدتی سر كارم نرفتم. بعد همان دكتر بار دیگر به كمكم آمد و برایم گواهی نوشت. برای رد گم كردن، پایم را گچ گرفتند. به همین شكل به مدرسه رفتم و گفتم كه با موتور تصادف كرده‌ام! در اداره مساله‌یی پیش نیامد. به آخر سال تحصیلی نزدیك بودیم. به خانه كه برگشتم، گچ پایم را باز كردند.
به مرور زخم‌هایم بهبود یافتند، ولی كماكان با پایم مشكل داشتم. نمی‌توانستم درست بنشینم. زانویم خم نمی‌شد. معلم ورزش بودم و فیزیوتراپی من، نرمش‌هایی بود كه می‌كردم. رفته رفته توانستم خودم را راه بیندازم. مدتی بعد از این واقعه، زندگی مخفی شروع شد. بعد هم برای گریز از خطری كه تهدیدم می‌كرد، كشور را ترك كردم.
مشكل پایم را تا امروز همراه دارم. قسمت‌های دیگر بدنم كه ساچمه خورده‌اند، مثل رحم و ریه به اندازه‌ی پاهایم آزار دهنده نیستند. درد پایم خیلی اذیت می‌كند. هوای سرد كشوری كه در آن زندگی می‌كنم، دردهای مفصلی و استخوانی را بدتر می‌كند. مدت‌ها زیر نظر پزشك‌های صلیب سرخ بودم. آنها با مسایل و مشكلات ما آشنا نیستند. اما متوجه شدند كه رگ‌های پا و غدد لنفاوی‌ام آسیب دیده‌اند. یعنی خون درست جریان پیدا نمی‌كند. پاهایم اغلب ورم می‌كنند. نسبت به سرما به شدت حساسم. در خانه باید روی صندلی مخصوصی بنشینم و پاهایم را بالا نگهدارم. بخاطر تسریع جریان خون و تسكین اعصاب، مرتب دارو می‌خورم. این داروها برای پیش‌گیری و تسكین است. وضعیت پایم طوری نیست كه بتوانند آن را ترمیم كنند، حتی با جراحی. این مشكل تا آخر عمر با من خواهد بود»(۱۵).
درد و رنجی كه تا به امروز گریبان‌گیر كسانی‌ست كه در اولین سال‌گرد بسته شدن دانشگاه‌ها دست به راه پیمایی اعتراضی زدند، از جمله به دلیل معالجه و مداوای ناكافی و ترك زود‌هنگام بیمارستان‌ها و درمان‌گاه‌ها بود. چرا كه خطر دستگیری، زندان و شكنجه آنها را تهدید می‌كرد. با این‌حال گفتنی‌ست كه به رغم فضای رعب و وحشتی كه پاسداران ایجاد كرده بودند، پرسنل بیمارستان‌ها از كمك رسانی به زخمی شدگان دریغ نداشتند و می‌كوشیدند به هر نحو كه شده كاستی‌های درمان را جبران كنند.
چند و چون كمك رسانی به زخمیها توسط پزشكان و پرستاران را از زبان صبا فرنود و مهناز متین می‌شنویم كه عضو كمیته‌ی پزشكی سازمان پیكار و از شاهدان عینی ماجرا بودند. با روایت صبا آغاز می‌كنیم:
«من خودم در تظاهرات شركت داشتم. اگر اشتباه نكنم، از میدان انقلاب به سمت چهارراه مصدق به راه افتادیم. شاید ٥٠٠ نفری می‌شدیم. من و همسرم در صف‌های عقب تظاهرات حركت می‌كردیم. اصلاً متوجه انفجار نازنجك كه گویا در برابر در دانشگاه تهران به میان جمعیت پرتاب شده بود، نشدیم. ما پس از حمله‌ی حزب اللهی‌ها كه خیال می‌كردیم موجب به هم خوردن تظاهرات شده، محل را ترك كردیم. من قراری داشتم كه باید اجرا می‌كردم. چند ساعت بعد، یكی از بچه‌های كمیته‌ی پزشكی به سراغم آمد و خبر انفجار نارنجك و زخمی شدن بچه‌ها را داد. به سرعت خودم را به بیمارستان هزارتختخوابی رساندم. چون بچه‌ها عمدتاً در پلی كلینیك و اورژانس بیمارستان بستری بودند، مستقیم به آنجا رفتم. پاسدارها در همه‌جا حضور داشتند. خواستم وارد پلی كلینیك شوم. از من كارت خواستند. گفتم انترن جراحی‌ام. اجازه دادند به درون بروم. دیگر شب شده بود. قبل از رسیدن من، بچه‌ها آمده بودند و تعدادی از زخمیها را برده بودند. اغلب آنهایی كه زخم‌های سطحی داشتند، سریعاً بیمارستان را ترك كردند. در بیست و چهار ساعت اول، هركس را كه پدر یا مادرش به دنبالش می‌آمدند، مرخص می‌كردند. خیلی از بچه‌ها به این ترتیب از بیمارستان رفتند. اما پدر و مادر برخی از بچه‌ها، به ویژه بچه‌های شهرستانی‌، در دسترس نبودند و یا اساساً از آن‌چه اتفاق افتاده بود، خبر نداشتند. به همین دلیل سازمان مادرها را «بسیج» كرد. آنها به عنوان مادر «فلانی» و «بهمانی» به بیمارستان مراجعه می‌كردند و «فرزند»شان را تحویل می‌گرفتند. عده‌یی هم به این ترتیب جان به در بردند. در واقع فقط بیماران بدحال در بیمارستان ماندند. بیمارستان هزارتختخوابی تعداد زیادی اتاق عمل داشت. یادم می‌آید كه آن‌شب اغلبِ اتاق‌های عمل، تا صبح بی وقفه كار كردند. بخش اورژانس خیلی شلوغ بود. بچه‌ها با آن كه زخمی بودند، شلوغ می‌كردند. داد می‌زدند، شعار می‌دادند و عكس‌های رادیولوژی‌ی بچه‌ها هم دیدنی بود. ساچمه‌ها به وضوح در عكس دیده می‌شدند. مشكل اما این بود كه پزشكان تجربه‌ی زیادی در این نوع نارنجك‌ها نداشتند و درست متوجه نمی‌شدند آن چه در عكس‌ها می‌بینند، چیست؟ فكر می‌كنم تنها وقتی كه دست به عمل جراحی زدند و ساچمه‌ها را بیرون آوردند، متوجه مساله شدند.
خیلی از دانشجویان پزشكی و پرستارانی كه در رابطه با سازمان كار می‌كردند، آن‌شب به بیمارستان آمده بودند. كمی از شب گذشته، پاسداران و كمیته‌چی‌ها لیست انترن‌های كشیك را از مسیٔول اورژانس گرفتند. تمام آنهایی را كه كشیك نبودند، از آنجا بیرون كردند. من تا دو روز پیش از آن تاریخ، انترن جراحی بودم. پرستارها هم شهادت دادند و به این ترتیب توانستم همان‌جا بمانم.
از روز بعد، پاسدارها جلوی بخش‌هایی كه زخمیها در آن بستری بودند كشیك می‌دادند و رفت و آمدها را كنترل می‌كردند. از آن‌پس، هر كدام از زخمیها را كه مرخص می‌شدند، دستگیر می‌كردند. پرستاران می‌كوشیدند به محض این كه تصمیم گرفته می‌شد یك زخمی مرخص شود، بما خبر بدهند. یادم هست كه در میان زخمیها پسری بود كه مرخصش كرده بودند. پرستاری كه این خبر را به من داد، گفت:
برو یه روپوش بیار!
روپوش سفیدی آوردم و دم در اتاق آن پسر ایستادم. به محض این كه دكترها از اتاق بیرون آمدند، این خانم پرستار رفت و شروع كرد با پاسدارها حرف زدن. میخواست سرشان را گرم كند. من روپوش را به آن پسر دادم. او روپوش را پوشید و از در بخش بیرون زد.
یكی از بچه‌ها را می‌شناختم كه از ناحیه‌ی شكم ساچمه خورده و عمل شده بود. شكمش را باز كرده بودند. حالش هیچ خوب نبود. به دكترش گفتم: آقای دكتر، می‌تونه بره؟
پاسخ داد: سه روزه كه عمل شده، چطور می‌تونه بره؟!
گفتم: آخه وضعیت یك جوریه كه بهتره بره!
گفت: خیلی خُب، بره! ولی اگه احتیاج بود، به من خبر بدین. میام خونه می‌بینمش.
همكاری پرسنل بیمارستان برای این كه مجروحین درمان شوند و به دست پاسدارها نیفتند، ستودنی بود»(۱۶).
مهناز متین كه در آنزمان دوره‌ی انترنی‌اش را می‌گذراند و در شب ٣١ فروردین ١٣٦٠بر حسب اتفاق در بیمارستان هزارتختخوابی كشیك بود، دیده‌هایش را چنین بازمیگوید:
«حدود ساعت ۶ بعد از ظهر به بیمارستان رسیدم. جلوی در بیمارستان خیلی شلوغ بود. تا آن‌موقع خبر انفجار را نشنیده بودم. یكی از بچه‌های پیكار را جلوی بیمارستان دیدم. او مرا درجریان ماجرا قرار داد. فوراً به رخت كن رفتم و روپوشم را پوشیدم. وارد بخش اورژانس كه شدم، دیدم اوضاع عجیبی‌ست. همه‌جا پر از زخمی بود. همهمه‌ی غریبی بر پا بود. زخمیها و آدم‌هایی كه همراه‌شان بودند، شلوغ می‌كردند. بسیاری از بچه‌های سازمان كه دانشجوی پزشكی و یا در بخش‌های دیگر انترن بودند، آن‌شب به بیمارستان آمده بودند تا بما كمك كنند. اما هیچ‌كس نمی‌دانست چه باید كرد. تا این كه یكی از مسیٔولین بیمارستان كه حزب‌اللهی بود، آمد و دستور داد:
همه‌ی درها را ببندید و همه‌ی زخمیها را در بخش‌ها بستری كنید، چه بدحال‌ها و چه آنهایی كه زخم‌های سطحی دارند(۱۷).
ظاهراً قصدش این بود كه این اوضاع درهم و برهم را تحت كنترل درآورد و مانع فرار بچه‌ها شود. چند دستگاه رادیولوژی بیمارستان ما خراب بود. بعد از انقلاب، چون وسایل یدكی كم‌یاب شده بود، تعمیر وسایل اغلب امكان‌پذیر نبود. رزیدنتی كه آن‌شب مسیٔول ما بود، گفت:
مریض‌ها را برای عكس‌برداری به جاهای دیگر بفرستید.
من از فرصت استفاده كردم و چندین نفر از زخمیها را، با نسخه‌هایی كه برای رادیولوژی به دست‌شان می‌دادم، از بیمارستان بیرون فرستادم. بچه‌ها و از آنها بیش‌تر، پدر و مادرهای‌شان از این بابت بسیار خوشحال شده بودند. نسخه‌ها موجب می‌شد كه پاسدارها بگذارند زخمیها از بیمارستان خارج شوند. بخش اورژانس به محاصره‌ی پاسداران درآمده بود. با زخمیهای بدحال، كاری نمی‌توانستیم بكنیم، مگر این كه بستری‌شان كنیم. تعداد این‌ها كم هم نبود. در همین بین، یكی از مسیٔولین بیمارستان از راه رسید. پاسداران از او خواستند پزشكانی را كه حضور دارند، كنترل كند و ببیند چه كسی كشیك است و چه كسی كشیك نیست. زنی حزب اللهی و بسیار سخت‌گیر بود كه تا می‌توانست ما را اذیت می‌كرد. او همه‌ی ما را جمع كرد و به گوشه‌یی برد. بعد از مسیٔول اورژانس لیست كشیك را خواست. آن شب دو تا از هم دانشكده‌یی‌هایم كه یكی انترن و یكی دانشجو بود، به بیمارستان آمده بودند، اما حضورشان دلیل موجهی نداشت. وقتی پاسدارها از او سؤال كردند، پاسخ داد: همه‌ی این‌ها امشب كشیك‌اند! پاسدارها كه رفتند، رو به آن دو نفر كرد و گفت:
نتونستم بگم شما دو تا كشیك نیستین! فوراً از اینجا برین!
نزدیك‌های نیمه شب، بیمارستان كمی خلوت‌تر شد. آدم‌ها رفته بودند و زخمیها هم به بخش‌ها منتقل شده بودند. پاسدارها تعدادی از بچه‌هایی را كه زخمیها را همراهی می‌كردند، سوار اتوبوس‌هایی كه با خود آورده بودند، كردند. نمی‌دانم آنها را به كجا بردند. در میان آخرین كسانی كه پاسداران با خود بردند، چند دختر جوان – شاید دانش آموز- بودند. خیلی شلوغ می‌كردند. هرچه به آنها میگفتیم بیمارستان را ترك كنند، به خرج‌شان نمی‌رفت. به یاد دارم كه یكی از آنها موهای بلندی داشتند. چون نمی‌پذیرفت از بیمارستان بیرون برود، پاسداری موی او را گرفت و دور دستش پیچید. او را روی زمین كشید و با خود برد. نمی‌دانم چه بلایی بر سر آنها آوردند. بعد از بردن آخرین نفرها، اورژانس خلوت شد. ما به بخش‌ها رفتیم تا از بچه‌ها خبر بگیریم. آن‌شب تا صبح بیدار ماندم»(۱۸).
صبح روز بعد، مردم دوباره در برابر بیمارستان هزارتختخوابی تجمع كردند و چندین بار مورد حمله‌ی نیروهای وابسته به حكومت قرار گرفتند. نشریه‌ی پیكار در این باره می‌نویسد:
«از صبح زود هواداران سازمان و خانواده‌ی زخمیها و عده‌یی از مردم در آنجا [بیمارستان] گرد آمدند و با دادن شعار به افشاگری پرداختند و خواستار تحویل جنازه‌ی شهدا شدند. حوالی ظهر جمعیت متفرق شده و به پزشك قانونی رفتند تا اجساد را كه به پزشك قانونی منتقل شده بودند تحویل بگیرند. بعد از تفرق جمعیت، پاسداران سرمایه و عوامل حزب‌اللهی مجدداً حمله نموده و پس از تیراندازی، عده‌یی را دستگیر نمودند. بعد از ظهر نیز كه مجدداً جمعیت در جلوی بیمارستان گرد آمدند، با حمله‌ی مجدد حزب‌اللهی‌ها روبرو گشتند كه با پرتاب سنگ قصد متفرق كردن جمعیت را داشتند. جمعیت با مهاجمین حزب‌اللهی مقابله كرده آنها را به عقب راندند و سپس با انجام تظاهرات كوتاهی بطرف خیابان آزادی رفتند و در آنجا متفرق شدند»(۱۹).
یكی از كسانی كه هم‌زمان با این درگیری‌ها در برابر بیمارستان هزارتختخوابی حضور داشت، میهن روستا است. یادمانده‌هایش را برای‌مان چنین میگوید:
«جمعیت زیادی جلوی بیمارستان بود. یادم می‌آید كه خبرنگاران خارجی هم آمده بودند و فیلم‌برداری می‌كردند. پس از مدتی، موتورسواری از بیمارستان خارج شد. كسی در تَرك موتور نشسته بود. از صدای كف زدن‌ها و سوت كشیدن‌ها، فهمیدم كه بچه‌ها موفق شده‌اند یكی از زخمیها را فرار دهند. ناگهان در جمعیت جنب وجوشی افتاد. حدود هفتاد هشتاد نفر را دیدم كه از خیابان روبروی بیمارستان بطرف ما می‌دوند. حزب‌اللهی‌ها بودند. بعد از پیروزی انقلاب، كمتر گردهمایی‌ بود كه مورد حمله حزب‌الله قرار نگیرد. با وجودی كه معمولاً تعدادشان خیلی كمتر از جمعیت شركت كننده بود، موفق می‌شدند تجمع‌های مخالفان جمهوری اسلامی را به هم زنند. اما آن‌روز اتفاق جالبی افتاد. یکباره عده‌یی از میان جمعیت به سوی حزب اللهی‌ها دویدند. ورق برگشته بود. بچه‌ها به جای آن كه منتظر حمله‌ی حزب‌اللهی‌ها بمانند، به آنها حمله‌ور شدند. حزب اللهی‌ها كه غافل‌گیر شده بودند، به ناگاه پا به فرار گذاشتند! بچه‌ها اما به تعقیب آنها ادامه دادند. بعد، درگیری پیش آمد و بچه‌ها توانستند در جریان درگیری، كارت شناسایی برخی از حزب‌اللهی‌ها را از جیب‌شان درآورند. اكثراً اعضای بسیج و كمیته‌های انقلاب بودند. بچه‌ها كارت‌های شناسایی را به خبرنگاران نشان می‌داند تا معلوم شود چه كسانی به گردهم‌آیی حمله كرده‌اند(۲۰). پس از این ماجرا، قرار شد كه به صف و با حالت راه‌پیمایی از محوطه‌ی بیمارستان دور شویم. چون مادرم همراه من بود، من با صف نرفتم. اما همان‌شب از بچه‌ها شنیدم كه حزب اللهی‌ها بر خلاف معمول به این صف حمله نكردند. در عوض بعد از پایان راه‌پیمایی، تظاهركنندگانی را كه از صف جدا شده و به سمت خانه‌های‌شان می‌رفتند، در كوچه پس كوچه‌ها به دام انداخته و بطور وحشیانه‌یی كتك زده بودند»(۲۱).
در حالی كه مردم در جلوی بیمارستان، در معرض حمله‌ی حزب‌اللهی‌ها قرار داشتند، بیماران بستری و پرسنل داخل بیمارستان نیز از كنترل پاسداران بی بهره نماندند. مهناز به یاد می‌آورد:
«دو پاسدار مسلح، شبانه‌روز جلوی در بخش‌ها كشیك می‌دادند و كوشش می‌كردند همه چیز را كنترل كنند. بطور معمول، هرروز صبح پزشكان بخش از بیماران تمام اتاق‌ها ویزیت می‌كردند. به این كار «روند» میگفتیم. هروقت به اتاق زخمیها می‌رفتیم، آنها از دكتر می‌پرسیدند: آقای دكتر، ما كی مرخص می‌شیم؟ یك‌بار دكتر به شوخی پاسخ داد:
شما كه به هرحال هروقت دلتون بخواد، درمیرند!
در «روند»های صبحگاهی، معلوم می‌شد چه كسانی مرخص خواهند شد. پزشك مسئول نامها را به پرستاری كه با ما همراه بود، می‌داد و او آنها را در دفترچه‌یی می‌نوشت. به محض این كه «روند» تمام می‌شد، پاسدارهای دم در فوراً لیست «مرخصی»‌ها را از پرستارها می‌گرفتند. در واقع ما فقط از اول تا آخر «روند» وقت داشتیم كه ترتیب فرار بچه‌ها را بدهیم. این را پرستارها هم می‌دانستند و تمام كوشش‌شان را می‌كردند تا پیش از خبردار شدن پاسدارها، به خروج بچه‌ها كمك كنند.
وضعیتِ بیمارستان در آن‌روزها موجب شده بود كه پرستارها و بطور كلی پرسنل بیمارستان نگران، ناآرام و عصبی باشند. از یك‌طرف پاسدارها آزارشان می‌دادند و از طرف دیگر بچه‌ها و اطرافیان‌شان مرتب صدای‌شان می‌زدند و درخواستی داشتند. در بخش ما پرستاری بود بسیار سخت‌گیر و جدی. تا پیش از آن‌روز، هرگز كلمه‌یی خوب و محبت آمیز از او نشنیده بودم. رفتار او در آن‌روزها برایم حیرت انگیز بود. یك روز كه بچه‌ها خیلی شلوغ می‌كردند، بازویم را گرفت و مرا به كناری كشید و گفت:
می‌تونم دو دقیقه با شما صحبت كنم؟
و شروع كرد به صحبت:
خانم دكتر، من نمی‌دونم پیكار كیه، اصلاً هم دلم نمی‌خواد بدونم! اما اگه كسی این بچه‌ها رو بشناسه (اشاره‌یی غیرمستقیم به من داشت!) و بتونه بهشون بگه به بخش نیان و این‌قدر شلوغ نكنن، خیلی خوب می‌شه. كار ما رو واقعاً راحت‌تر می‌كنه. آخه اینا چی فكر كردن؟! پاسدارا باید از روی جنازه‌ی ما رد شن تا بتونن بچه‌های مردم رو با خودشون ببرن! ما مسیٔول مریض‌ها‌مون هستیم. اما باید بذارن كه با آرامش بیش‌تری كار كنیم و این‌قدر اذیتمون نكنن!
امروز كه به آن‌روزها فكر می‌كنم، چیزی را كه بیش‌تر از همه چیز به یاد می‌آورم، وجدان حرفه‌یی وهمكاری پرسنل بیمارستان است. رفتاری انسانی و تحسین برانگیز. خیلی از بستگان بیماران عادی هم واقعاً مایه گذاشتند و به فرار بچه‌ها كمك كردند. دختری كه به چشمش ساچمه خورده بود، چند روزی در بخشی بستری بود. خواهر یكی دیگر از مریض‌ها ترتیب فرار او را داد. بعدها شنیدم كه پاسدارها به مساله پی بردند و این دختر را خیلی اذیت كردند.
ضمن رسیدگی به وضعیت زخمیهای بستری در بیمارستان، باید به بچه‌هایی كه به بیمارستان نیامده بودند و یا آمده بودند و پیش از موعد مقرر به خانه‌های خود و یا دیگران رفته بودند هم می‌رسیدیم. تعداد این‌ها زیاد بود. با بچه‌های كمیته‌ی پزشكی به خانه‌های شان سر می‌زدیم. اغلب دو یا سه نفر بودیم. خانه‌ها در مناطق مختلف شهر قرار داشتند. گاهی به شهرهای دور و بر مثل كرج هم می‌رفتیم. بیماران را ویزیت می‌كردیم. ساچمه‌های سطحی را درمی‌آوردیم، پانسمان زخم‌ها را عوض می‌كردیم و یا كارهای دیگری كه در خانه شدنی بود، انجام می‌دادیم. اما بعضی وقت‌ها مجبور می‌شدیم بچه‌ها را در بیمارستان بستری كنیم. به یاد دارم بما خبر دادند كه یك دختر جوان به كمك نیاز دارد. پانزده شانزده سال بیش‌تر نداشت. حالش خیلی بد بود. از جنگ‌زده‌های جنوب بود كه با خانواده‌اش در تهران، نزد اقوام‌شان زندگی می‌كرد. مادرش تا مرا دید، شروع كرد به تشكر كردن. گفت: شما جان بچه‌ی مرا نجات دادید! اول متوجه‌ی منظورش نشدم. بعد از شنیدن حرف‌هایش، فهمیدم از كسانی بوده كه با نسخه‌ی رادیولوژی من توانسته از بیمارستان خارج شود. آن‌شب آنقدر مریض دیده بودم كه بیشترشان را اصلاً بخاطر نمی‌آوردم. وقتی دخترك را دیدم، خیلی ترسیدم. خوب نفس نمی‌كشید. خودش البته یك بند میگفت: حالم بد نیست، فقط یك كمی نفسم تنگه! به واسطه‌ی یكی از آشناهای‌شان توانسته بودند عكس بگیرند. عكس را كه دیدم، بنظرم رسید كه پرده‌ی دور قلبش آسیب دیده و آب در آن جمع شده است. مورد خطرناكی بود. به كمك دكتر آشنایی كه در تمام این مدت ما را یاری كرده بود، او را در بیمارستانی بستری كردیم. آنجا درمانش كردند و خوب شد.
همه‌ی زخمیها این بخت را نداشتند. مژگان رضوانیان، دختر ۱۶ ساله‌یی كه در تظاهرات ٣١ فروردین زخمی شده بود، در بخش ما بستری بود. ساچمه‌های زیادی به شكمش خورده بودند. عملش كردند. بعد محل عمل عفونت كرد و حالش خیلی بد شد. دكترها كوشش كردند كه نجاتش دهند. یك‌بار دیگر او را عمل كردند. اما متاسفانه اثر نكرد و چند روز بعد درگذشت. یادم هست كه بچه‌های سازمان به دیدنش می‌آمدند. یك‌بار یكی از بچه‌ها سرش را نزدیك گوش او آورد و گفت:
سارا می‌خواد به دیدنت بیاید!
سارا گویا مسیٔول سازمانی مژگان بود. من هم در اتاق بودم. مژگان در حالت نیمه كوما بود و واكنشی به چیزی نشان نمی‌داد. اما به محض شنیدن نام سارا، ناگهان به خود آمد و سرش را به علامت نفی تكان داد. میخواست بگوید كه سارا به بیمارستان نیاید. چون می‌دانست كه بیمارستان امن نیست و پاسداران همه‌ی رفت و آمد‌ها را كنترل می‌كنند. مژگان به‌رغم حال بدش، برای مسیٔولش نگران بود. زندگی كوتاه این دخترك ۱۶ ساله، خود داستانی تراژیك دارد كه مجال بازگویی‌اش اینجا نیست.
دو جوان دیگر هم در این تظاهرات كشته شدند. مادر یكی از آنها – آذر مهرعلیان- را صبح روز بعد از تظاهرات، در بیمارستان دیدم. خانم مهرعلیان نگران دخترش بود. از او هیچ خبری نداشت. به دنبال آذر به بیمارستان آمده بود. آذر مهرعلیان را شب قبل به بیمارستان هزارتختخوابی آورده بودند. چند ساعتی بیشتر در اورژانس نماند و او را به سردخانه و از آنجا به پزشكی قانونی منتقل كردند. خانم مهرعلیان نمی‌توانست ردی از او پیدا كند. وقتی او را دیدم، هنوز نمی‌دانست كه دخترش كشته شده است»(۲۲).
دانسته‌های ما درباره‌ی كشته شدگان تظاهرات ٣١ فروردین ۱۳۶۰ بسیار اندك است. هم از این‌رو بر آن شدیم كه از راه گفتگو با بستگان و دوستان نزدیك آنها، آگاهی‌هایی درباره‌شان به دست آوریم و نوری بر زندگی كوتاه‌شان بیندازیم. به سراغ یكی از بستگان آذر مهرعلیان می‌رویم و با او به گفتگو می‌نشینیم:
«شب كه آذر نیامد، همه نگران شدیم. دوست و آشنا و فامیل به تكاپو افتادند. من می‌دانستم آذر به تظاهرات رفته، اما از میان دوستانی كه همراهش بودند، كسی ما را خبر نكرده بود. روز بعد مادر آذر به دنبالش به بیمارستان رفت. آنجا بود كه خبر را شنید. بعد به پزشكی قانونی رفت و آذر را دید. من هم پس از شنیدن خبر، همان‌روز به بیمارستان هزارتختخوابی رفتم. همه‌ی ورودی‌ها را كنترل می‌كردند. از یكی از درهای پشت بیمارستان وارد شدم. یك پرستار را پیدا كردم كه از او اطلاعاتی درباره‌ی آخرین لحظات زندگی آذر بگیرم. میخواستم بدانم وقتی آذر را به بیمارستان هزارتختخوابی آوردند، آیا هنوز زنده بوده؟ پرستار به من گفت آذر وقتی كه به بیمارستان رسید، دیگر زنده نبود. او خودش آذر را دیده بود. میگفت یكی از دوستان آذر او را به بیمارستان آورده است. همین دوست بود كه بعداً گفت: «در تظاهرات همراه آذر بودم. دو نارنجك منفجر كردند. اولی كه منفجر شد، آذر به من گفت: «پرچمو بالاتر بگیر»!». یعنی بعد از انفجار اولین نارنجك، آنها هم‌چنان به تظاهرات ادامه دادند. بعد نارنجك دوم را انداختند. این نارنجك پیش پای آذر منفجر شد. دوست آذر او را تا بیمارستان همراهی كرد. این دوست در مراسم خاكسپاری آذر گفت: آذر در اتومبیلی كه او را به بیمارستان می‌برد، شعار «مرگ بر پاسدار» می‌داد. حتی مشتش را گره كرده بود. در ضمن دادن شعار، سرش به پهلو افتاد. به نظر می‌رسد كه همان‌وقت تمام كرده باشد»(۲۳).
میترا، از دوستان و هم كلاسی‌های آذر كه با او در تشكیلاتِ دال. دال دبیرستان فعالیت می‌كرد، از آخرین ملاقاتش با آذر در ساعاتی پیش از تظاهرات، برای‌مان میگوید:
«برگذاری تظاهرات را در یكی از جلسات تشكیلاتی‌مان بما گفتند. فكر نمی‌كنم خبر را بطور علنی اعلام كرده باشند. در همین جلسه درباره‌ی شعارها و تهیه‌ی پلاكاردها صحبت كردیم. اما اصلاً به یاد ندارم كه شعارها چه بودند. فكر می‌كنم بنا بود حوالی ساعت سه یا چهار بعدازظهر در برابر دانشگاه جمع شویم. من چون خط خوبی داشتم، مسیٔول نوشتن پلاكاردها شدم. اوایل بعد از ظهر كه از مدرسه برگشتم، شروع به نوشتن كردم. من و آذر در محل تظاهرات با هم قرار داشتیم. بنا بود بچه‌های دال. دال مدرسه‌مان تك تك به محل بروند و من همان‌جا پلاكاردها را به آنها بدهم. اما آذر بطور غیرمنتظره‌یی قبل از تظاهرات به خانه‌ی ما آمد. چون هنوز آماده نبودم، به او گفتم به داخل خانه بیاید تا بعد از پایان كار با هم برویم. گفت: «نه، چرا اینجا معطل شم؟ می‌رم جلوی دانشگاه. اون جا همدیگرو می‌بینیم». خانه‌ی ما نزدیك دانشگاه بود. یادم می‌آید كه آذر پاكتی در دست داشت. به او گفتم لااقل بیاید غذایی بخورد. نپذیرفت. پاكتی را كه در دست داشت، باز كرد و گفت: «ببین! غذا دارم. ساندویچم رو با خودم آوردم». این را در پلكان دم در خانه گفت و رفت.
من بعد از این كه كار نوشتن را تمام كردم، به جلوی دانشگاه رفتم. یادم هست كه كنار كتاب‌فروشی‌های روبروی دانشگاه با رفقایم قرار گذاشته بودم. به یكی از بچه‌های‌مان، فایٔزه، برخوردم. سراغ آذر را از او گرفتم. گفت آذر جلوتر است. دور و بر دانشگاه خیلی شلوغ بود. تظاهرات شروع نشده بود. صف هنوز به راه نیافتاده بود. جلوتری‌ها شاید به راه افتاده بودند، اما جایی كه من بودم، از راه‌پیمایی و شعار دادن هنوز خبری نبود. من پلاكاردها را بین بچه‌ها تقسیم كردم. هنوز چندتایی در دستم بود، از جمله پلاكارد آذر. در همین وقت، حزب‌اللهی‌ها حمله كردند. جمعیت پراكنده شد. هر كس بطرفی رفت و من از دو سه نفری كه همراهم بودند، جدا افتادم. بعد دوباره جمع شدیم. چند بار این اتفاق افتاد. یعنی حزب‌اللهی‌ها حمله می‌كردند، یكی دو نفر را بیرون می‌كشیدند، آنها را كتك می‌زدند و بعد فرار می‌كردند. چون جمعیت زیاد بود، جریٔت نمی‌كردند به میان جمعیت بیایند. بالاخره راه افتادیم. تازه شروع به حركت كرده بودیم كه صدای انفجاری شنیدم. همه بطرف صدا دویدیم. اینجا بود كه دوباره فایٔزه را دیدم. او گفت حزب‌اللهی‌ها نارنجكی پرتاب كرده‌اند و عده‌یی زخمی شده‌اند. من خودم كسی را ندیدم كه زخمی شده باشد، اما شنیدم كه زخمیها را به بیمارستان هزارتختخوابی برده‌اند. همه به سوی بیمارستان روان شدند. من هم رفتم. جلوی در بیمارستان خیلی شلوغ بود. نمی‌گذاشتند كسی وارد شود. اما بچه‌ها از نرده‌های پشت بیمارستان می‌پریدند و به داخل می‌رفتند. پاسدارها همه‌جا بودند. سعی می‌كردند جمعیت را پراكنده كنند. جمعیت پراكنده می‌شد و آدم‌ها به كوچه‌های اطراف می‌رفتند. اما دوباره برمی‌گشتند و جلوی در بیمارستان جمع می‌شدند. انواع و اقسام شایعات به گوش‌مان می‌رسید. میگفتند پاسدارها زخمیهایی را كه در بیمارستان هستند، می‌كُشند. یا اگر هم نكشند، هیچ‌كاری برای‌شان نمی‌كنند تا بمیرند. بعد هم كشته‌ها را گم و گور می‌كنند. همه میخواستند زخمیها را از بیمارستان بیرون بیاورند. به همین دلیل هم هرچه پاسداران سعی می‌كردند ما را پراكنده كنند، دوباره برمی‌گشتیم.
در این میان دوباره به فایٔزه برخوردم. گفت آذر زخمی شده، حتی بعضی‌ها می‌گویند مرده. از من پرسید: «یادته آذر چی پوشیده بود؟». گفتم: «همون شلواری كه همیشه می‌پوشه». آذر یك شلوار آبی مخملی داشت كه اغلب آن‌را می‌پوشید. ظاهراً كسی به درستی نمی‌دانست دختری كه كشته شده آذر است یا نه. به همین دلیل درباره‌ی مشخصات او سوال می‌كردند. در همین موقع، یكی از بچه‌ها كه الان اصلاً بخاطر ندارم چه كسی بود، اما مطمیٔنم او را می‌شناختم، از بیمارستان بیرون آمد و فایٔزه را صدا زد. چیزی به دستش داد. فایٔزه در حالی كه یك ساك پلاستیكی در دستش بود، بطرف من آمد. گفت: «می‌گویند آذر در بیمارستان تمام كرده». پیش از انتقال جسد به سردخانه كه میخواستند لباس‌هایش را از تنش دربیاورند، دوست ما از فرصت استفاده كرده و شلوار آذر را برداشته. آن‌را در نایلونی گذاشته و از بیمارستان بیرون آورده بود. این شلوار می‌توانست وسیله‌یی باشد برای شناسایی آذر توسط دوستان و آشنایانش. كسی كه شلوار را برداشته بود، آذر را نمی‌شناخت، اما فكر می‌كنم در صفِ تظاهرات، نزدیك آذر ایستاده بود. فایٔزه شلوار را به من داد. دیدم شلوار آذر است. اینجا بود كه فهمیدم آذر كشته شده است.
دیروقت شب به خانه برگشتم. شلوار آذر هم همراهم بود. هیچ‌وقت به خانه‌ی آذر نرفته بودم (خانواده‌ی آذر را برای اولین بار در مراسم تدفین در بهشت زهرا دیدم). حتی نمی‌دانستم خانه‌شان كجاست. نمی‌توانستم به آنها خبر بدهم. به مسیٔول‌مان تلفن زدم و خبر را به او دادم. صبح روز بعد به مدرسه رفتم. شلوار را با خودم بردم. در هر مراسمی كه بعد از آن برای آذر گذاشتیم (چه در مدرسه، چه در بهشت زهرا) این شلوار هم بود. آن‌‌را در راهروی مدرسه با چسب به دیوار چسباندیم و شعارهایی دورش نوشتیم. جالب این بود كه بچه‌های گروه‌های دیگر – حتی مجاهدین كه با پیكار رابطه‌ی خوبی نداشتند – بما پیوستند. اولین برنامه‌یی بود كه همه‌ی گروه‌ها از آن پشتیبانی كردند. وقتی در راهرو شعار می‌دادیم، همه با ما هم صدا شدند. شنیدم كه خانواده‌ی آذر هم میخواستند همان‌روز به مدرسه بیایند، اما مانع‌شان شده بودند. انجمن اسلامی و مسیٔولین مدرسه مطابق معمول اخلال می‌كردند. مراسم را به‌هم زدند و نوشته‌های روی دیوار را پاره كردند. میخواستند شلوار را هم پاره كنند كه نگذاشتیم. آن‌را برداشتیم و به حیاط مدرسه رفتیم. آنجا دوباره دور هم جمع شدیم. بچه‌های انجمن اسلامی میگفتند: آذر خودش نارنجك را منفجر كرده! همه دیده‌اند كه آذر در دستش بسته‌یی داشت كه نارنجك را در آن پنهان كرده! لابد همان پاكت ساندویچ آذر را بهانه قرار دادند تا این دروغ‌ها را درست كنند. آذر پاكت را به من نشان داده بود. هرگز از یاد نمی‌برم. شاید فرصت نكرده بود ساندویچش را بخورد و پاكت در دستش مانده بود. این دروغ را اعضای انجمن اسلامی شایع كردند و در روزنامه‌ها هم نوشتند. به گفته‌ی روزنامه‌های دولتی، نارنجك قبل از پرتاب منفجر شده و آذر را تكه تكه كرده بود. در حالی كه آذر تكه تكه نشده بود. بچه‌ها او را دیده بودند. شلوار او كاملاً خونی بود، اما پاره پاره نبود. ظاهراً ساچمه‌ها بیش‌تر به قسمت بالای بدنش خورده بودند»(۲۴).
یكی از بستگان آذر كه به هنگام شستن او در بهشت زهرا حاضر بود، میگوید:
«من آذر را به هنگام شستن در بهشت زهرا دیدم. بدنش پر از ساچمه بود. جای ساچمه‌ها مثل سوختگی به نظر می‌رسید. درست است كه تعداد ساچمه‌ها خیلی زیاد بود، اما بدنش آسیب زیادی ندیده بود، دست كم در ظاهر. نمی‌دانم چرا نمی‌توانستم باور كنم كه این ساچمه‌ها موجب مرگش شده باشد. خانمی كه او را می‌شست، میگفت «زهر ترك» شده است! شاید ساچمه‌یی به جمجمه یا قلبش خورده بود. نمی‌دانم. در جواز دفن آذر نوشته‌اند كه به «ضرب گلوله» از پا درآمده است! او را در جایی میان قبرهای عادی دفن كردند. پیكار مراسم خاك‌سپاری مفصلی برای آذر گذاشت. خیلی از پیكاری‌ها شركت كرده بودند»(۲۵).
میترا كه در خاك‌سپاری آذر حضور داشت، از آن مراسم میگوید:
«یك یا دو روز بعد از واقعه، مراسم خاك‌سپاری برگذار شد. تشكیلاتِ دال. دال بما توصیه كرده بود كه دسته جمعی نرویم، چون امكان داشت دم در ورودی بهشت زهرا، جلوی ما را بگیرند و مانع از ورود‌مان شوند. بنا شد هر كس كه می‌تواند، فرد مسن‌تری را با خود همراه كند تا كم‌تر شك برانگیز باشد. من با مادر بزرگم در مراسم شركت كردم. یادم می‌آید كه مسیٔول‌مان میگفت اگر كسی مایل نیست، شركت نكند، چون وضعیت خطرناك است و همه را شناسایی خواهند كرد. و تاكید می‌كرد: «سعی كنید با كسی حرف نزنید، حتی‌الامكان سرتان را پایین بیندازید و به آدم‌های دیگر نگاه نكنید»! شاید چون بنا بود بچه‌های رده بالای سازمان شركت كنند، میخواست ما مسایل امنیتی را رعایت كنیم. اوضاع سیاسی خیلی بد بود. خفقان و سركوب شدت گرفته بود.
من از طرف بچه‌های دال. دال مدرسه‌مان، شعری را كه شاملو پس از مرگ فروغ فرخزاد سروده بود، در بزرگ‌داشت آذر خواندم. با بچه‌های مدرسه، یك مقاله در یادبود آذر نوشته بودیم كه آن‌را هم من قرایٔت كردم. شلوار آذر همراه‌مان بود. خیلی قشنگ تزیٔینش كرده بودیم. روی یك صفحه‌ی كایٔوچویی كه به شكل ستاره درست شده بود، گل چسبانده بودیم و شلوار را روی گل‌ها گذاشته بودیم. حزب‌اللهی‌ها همه‌جا بودند و خیلی اذیت می‌كردند. تا یك‌ نفر صحبت می‌كرد، حمله‌ور می‌شدند. میخواستند جمعیت را پراكنده كنند. به دلیل همین حمله‌های مكرر، متنی را كه خوانده بودم، ریز ریز كردم و دور ریختم تا به دست پاسدارها نیفتد.
مدت‌ها بعد از این ماجرا، هم‌چنان در شوك بودم. فكر می‌كنم به همین دلیل است كه از مراسم خاك‌سپاری چیز زیادی به یادم نمانده. یادم نیست چه كسانی حضور داشتند و چه كسانی را دیدم. البته بنا بود كه به آدم‌ها نگاه نكنیم! مراسم هفتم و چهلم را هم در مدرسه گرفتیم. حتی در سال‌گرد كشته شدن آذر در سال ۶۱ كه وضعیت خیلی بد بود، اعلامیه‌یی پخش كردیم. در سال تحصیلی بعد، به دلیل فعالیت‌های سیاسی، اسم مرا در آن مدرسه ننوشتند. خیلی از مدارس از ثبت نام كسانی مثل من خودداری می‌كردند. بما میگفتند: بروید در مدرسه‌ی شبانه نام نویسی كنید! فایٔزه به مدرسه‌ی شبانه رفت. من سه ماه اول سال تحصیلی بعدی را نتوانستم به مدرسه بروم، تا این كه در مدرسه‌یی خیلی دورتر از خانه‌مان ثبت نام كردم. در مدرسه‌ی جدید بچه‌های پیكار خیلی كم بودند. با این حال، در سال‌گرد مرگ آذر، اعلامیه‌یی نوشتیم و مخفیانه پخش كردیم. امكان برگذاری مراسم علنی در آن موقع دیگر اصلاً وجود نداشت.
من تا چند ماه بعد از واقعه‌ی كشته شدن آذر هنوز با تشكیلات ارتباط داشتم. بعد شنیدیم كه مسیٔول‌مان را دستگیر كرده‌اند. سعی كردم از طریق آشناها و دوستان با سازمان ارتباط برقرار كنم. اما بی اعتمادی حاكم بود. كسی با كسی حرف نمی‌زد. یكی از دلایلی كه من از جزیٔیات تظاهرات آگاه نشدم و نفهمیدم تعداد زیادی زخمی شده‌اند و حتی یكی از آنها بعداً از بین رفته، به دلیل همین وضعیت خفقان بود. تشكیلاتِ پیكار مدتی بعد از هم پاشید. فایٔزه را هم بعد از چند ماه دستگیر كردند و ارتباط من به كلی قطع شد»(۲۶).
دل‌مان می‌خواهد درباره‌ی آذر بیش‌تر بدانیم، از محیط خانوادگی‌اش، از شخصیت و علایٔقش. با وجودی كه صحبت از این خاطره‌ی دل‌خراش برای آنها كه آذر را از نزدیك می‌شناختند آسان نیست، از گفتگو دریغ نمیكنند. گاه گریه صدای‌شان را میشكند. صحبت را اما، برغم دشواری از سر میگیرند تا از آذر برای‌مان بگویند:
«در خانواده‌یی متوسطِ پایٔین به دنیا آمد. فرزند پنجم خانواده بود و ۴ خواهر بزرگ‌تر داشت كه تفاوت سنی‌اش با آنها نسبتاً زیاد بود. دختر خیلی قشنگ و خوش تركیبی بود، قد بلند و قوی. در مدرسه درسش خیلی خوب بود. كتاب زیاد می‌خواند. كتاب خواندن را پدرش در خانه باب كرده بود. به هنگام واقعه، ۱۷ سال بیش‌تر نداشت(۲۷). دختر جوانی بود مثل بیش‌تر هواداران جوان سازمان‌های چپ در آن دوران، با همه‌ی خوبی‌ها و ضعف‌های‌شان، صداقت و ایمان‌شان، از خودگذشتگی و شجاعت‌شان، چپ‌روی و نابردباری‌شان. آذر خیلی جسور بود، همیشه آماده برای سخت‌ترین فعالیت‌ها. یك‌بار كه در خیابان‌روزنامه می‌فروخت، حزب‌اللهی‌ها حمله كردند كه روزنامه‌ها را پاره كنند. به آنها گفت: «باشه، پاره كنین! اما دستکم قبلش بخونینش! بگین با چی‌ی این نوشته‌ها مخالفین؟!». در برخوردهایش اغلب چپ می‌زد و خیلی‌ها را نسبت به موضع خودش راست می‌دانست. با این حال، دوست و رفیق زیاد داشت»(۲۸).
میترا، دوست و هم مدرسه‌یی آذر میگوید:
«با آذر بعد از انقلاب، در سال ۱۳۵۸ در مدرسه آشنا شدم، مدرسه‌ی عاصمی واقع در خیابان آزادی. من یك سال یپش از آذر به آن مدرسه رفته بودم. چون یك‌سال زودتر به مدرسه رفتم، آن‌موقع ۱۶ سال داشتم. آذر یك‌سال از من بزرگ‌تر بود و ۱۷ سال داشت. یادم می‌آید كه همیشه به من میگفت یك‌سال از من بزرگ‌تر است. در سال ۱۳۶۰، هر دوی ما سال سوم نظری را در رشته‌ی اقتصاد می‌گذراندیم. آذر قد بلندی داشت و همیشه آخر كلاس می‌نشست. من چون قدم كوتاه‌تر بود، جلوی كلاس می‌نشستم. با هم در تشكیلات دال. دال مدرسه‌مان فعالیت می‌كردیم. دوستی‌مان بیش‌تر به دلیل همین فعالیت سیاسی شروع شد. با این كه خانه‌ی آذر در محله‌ی دیگری بود، اما به مدرسه‌ی ما آمده بود. درست نمی‌دانم چرا. شاید چون تشكیلات دال. دال مدرسه ضعیف بود، سازمان پیكار از او خواسته بود كه در مدرسه‌ی ما ثبت نام كند. من كه از همان سال ورودم به مدرسه با تشكیلات دانش‌آموزان پیكار فعالیت می‌كردم، شنیده بودم كه قرار است تشكیلات یك نفر را به مدرسه‌ی ما بفرستد. این یك نفر آذر بود. من در ابتدای كار با تشكیلاتِ دانش‌آموزی، سمپاتِ تشكیلات محسوب می‌شدم. ولی سال بعد كه آذر هم به مدرسه‌ی ما آمد، یك رده بالاتر رفتم. یك ‌عده از بچه‌ها، پایین‌تر از ما بودند. اوایل كار، اعضای دال. دال مدرسه‌مان در مجموع پنج نفر بودند. در سال ۶۰، نُه نفر شده بودیم. كارمان عمدتاً پخش اعلامیه، بساط گذاشتن كنار خیابان و فروش نشریه و كتاب بود. صبح‌های زود برای شعار نویسی می‌رفتیم. روی دیوارها یا روی صندلی اتوبوس‌ها شعار می‌نوشتیم. در خانه‌ها اعلامیه می‌انداختیم. به مناسبت‌های مختلف در مدرسه برنامه می‌گذاشتیم. روزنامه‌ی دیواری هم داشتیم.
در میان بچه‌های دال. دال مدرسه، من و آذر و فایٔزه با هم نزدیك‌تر بودیم. بچه‌های دیگر برای كار سیاسی و تشكیلاتی، با مشكل و مانع روبرو بودند. ما سه نفر موقعیتِ خانوادگی مساعدتری برای فعالیت سیاسی داشتیم. جلسات تشكیلاتی اغلب در خانه‌ی ما برگذار می‌شد. در خانواده‌ی من آزادی وجود داشت. خیلی كارها می‌توانستم بكنم. در ضمن، خانه‌مان نزدیك دانشگاه قرار داشت و رفت و آمد به آن برای بقیه راحت‌تر بود. آذر هم مشكلی برای كار سیاسی نداشت. می‌توانست صبح زود بیرون بیاید و یا شب دیر به خانه برگردد. اما به دلایل امنیتی به خانه‌ی او نمی‌رفتیم.
آذر دختر خیلی جسوری بود، سر نترسی داشت. یكی از كارهای ما فروش نشریه‌ی پیكار بود. اغلب اوقات، حزب‌اللهی‌ها حمله می‌كردند، بساط را به هم می‌ریختند و بچه‌ها را می‌زدند. آذر همیشه داوطلب رفتن به بدترین و خطرناك‌ترین مكان‌ها بود، مكان‌هایی كه بچه‌های دیگر حاضر نمی‌شدند بروند. خیلی ساكت و آرام و بی هیاهو می‌ایستاد و روزنامه‌هایش را می‌فروخت. البته همیشه یك نفر دیگر هم بود كه كمی دورتر مواظبت از بقیه‌ی نسخه‌های نشریه را برعهده داشت. كسی كه نشریه می‌فروخت، دو سه نسخه بیش‌تر به دست نمی‌گرفت. چون این خطر وجود داشت كه حزب‌اللهی‌ها حمله كنند و همه نشریات را از بین ببرند. وقتی دو سه نسخه فروخته می‌شد، كسی كه از دور مواظب بود، دو سه نسخه‌ی دیگر به فروشنده می‌رساند.
ما اغلب فرصت نمی‌كردیم خودمان نشریه‌ی پیكار را پیش از فروش بخوانیم. چون به محض انتشار نشریه و گرفتن سهم‌مان، باید به سرعت به فروشش اقدام می‌كردیم. هنگام فروش نشریه، كسانی می‌آمدند و با ما بحث می‌كردند. مثلاً میگفتند این چیزی كه پیكار گفته، درست نیست، یا بحث‌هایی از این دست. این‌ها یا طرفداران حكومت بودند و یا هواداران گروه‌های دیگر. ما در موقعیت بدی قرار می‌گرفتیم. نمی‌دانستیم چه پاسخی بدهیم؟! چون خودمان هم نمی‌دانستیم موضوع چیست! یك‌بار چنین مساله‌یی برای آذر پیش آمد. وقتی نشریه می‌فروخت، یك دختر اكثریتی هم در كنارش به فروش كار اكثریت مشغول بود. كسی آمد و درباره‌ی یكی از نوشته‌های پیكار با آذر شروع به بحث كرد. او چون مقاله را نخوانده بود، نتوانست بحث كند. خیلی ناراحت شد. این ماجرا را برای من تعریف كرد و گفت خیلی خجالت كشیده است. خصوصاً وقتی كه صحبت‌های آن دختر اكثریتی را با همان فرد می‌شنود. آن دختر كه روزنامه‌یی را كه می‌فروخت، خوانده بود، بحث خوبی را با آن فرد انجام داد. آذر میگفت چرا آنها نشریات‌شان را می‌خوانند و ما نمی‌خوانیم؟! این نكته را در جلسه‌ی تشكیلاتی مطرح كرد. گفت ما فقط روزنامه می‌فروشیم بدون این كه خودمان فرصت مطالعه داشته باشیم. وقتی مردم بما مراجعه می‌كنند، نه تنها نمی‌توانیم به آنها آگاهی بدهیم، بلكه آنها به سرعت متوجه می‌شوند كه ما یك مشت آدم ناآگاه هستیم كه چیزی نمی‌دانیم. بعد از این ماجرا قرار گذاشتیم كه هركسی كه نشریه می‌فروشد، قبلاً آن را بخواند.
به رغم شجاعت و بی باكی، آذر دختر گوشه‌گیر و درون‌گرایی بود، و خیلی احساساتی. شعر میگفت
چه بگویم از این خشم خاموش
ای رهایی بخش
بپاخیز و بركن ریشه‌ی فقر
پیش به سوی فتح فردا
پیش به سوی خورشید آزادی
قسم به دست پینه بسته‌ها
كه تا ابد به آرمانم وفادار خواهم بود
[قطعه شعری كه آذر سروده و در دفتر یادداشتش یافته شده است(۲۹)
با هم كتاب شعر می‌خواندیم، مثلاً اشعار فروغ یا شاملو را. كتاب‌های دیگری را هم مطالعه می‌كردیم. یكی از كتاب‌هایی كه با هم خواندیم، كتاب نینا نوشته‌ی ثابت رحمان بود، و یا كتاب‌های مقدماتی درباره‌ی ماركسیسم. از نظر شخصیت و روحیات، خودم را به آذر نزدیك حس می‌كردم. مثل او آرام بودم. اوقاتی را كه با هم می‌گذراندیم، اغلب در سكوت می‌گذشت. مطالعه می‌كردیم، این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتیم. بیش‌تر اوقات با هم بودیم. به همین دلیل، مرگ او خلایی در زندگی‌ام ایجاد كرد. شوكِ مرگ آذر، رفته رفته به افسردگی شدیدی تبدیل شد كه مدت دو سال مرا گرفتار خود كرد. به دلیل اوضاع بد سیاسی، دوستانم را نمی‌توانستم ببینم. همین وضعیت، ما را مجبور كرده بود عكس‌های آذر و همه‌ی چیزهایی را كه برای مراسم درست كرده بودیم، از بین ببریم. اما شلوار آذر را تا مدت‌ها نگه داشتم. آن‌را در زیرزمین خانه پنهان كرده بودم. این شلوار تنها چیزی بود كه از گذشته برایم مانده بود. شلوار خونی بود و آن‌را با همان وضعیت نگه داشته بودم. بعد از مدتی خون فاسد شد و شلوار بو گرفت. وضعیت شلوار و افسردگی من از یك سو، دستگیری‌ها و خفقان افزاینده از سوی دیگر، موجب شد مادرم مرا وادار كند كه شلوار را از بین ببرم، یعنی تنها ارتباطم با گذشته و با آذر را. این كار برایم خیلی سخت بود»(۳۰).
خانواده‌ی آذر بعد از این واقعه‌ی دل‌خراش، دچار سختی‌های بسیار شد. یكی از بستگان او میگوید:
«مادر آذر به ویژه بسیار ضربه خورد. او به ظاهر روحیه‌ی خوبی داشت. همیشه میگفت آذر در راه ایمانش كشته شده. ولی از درون به شدت تحلیل رفت. پزشكان می‌گویند بر اثر شوكِ ناشی از مرگ آذر، بخشی از سلول‌های مغزش از بین رفته است. حافظه‌اش بسیار ضعیف شده. خواهرهای آذر را پس از این واقعه، از دانشگاه اخراج كردند. كار معلمی‌شان را هم از دست دادند. مرگ دل‌خراش آذر، ضربه‌یی بزرگ بود برای اقوام و دوستانش»(۳۱).

یكی دیگر از كسانی كه بر اثر اصابت ساچمه در تظاهرات ۳۱ فروردین كشته شده، ایرج ترابی‌ست. دوستی، امكان ارتباط ما را با لیلا دانش، خواهر ایرج ترابی میسر می‌سازد. از او درباره‌ی آن‌روز می‌پرسیم‌. صدایش زنگ‌دار و اندوهگین می‌شود. گاهی بغض گلویش را می‌گیرد و نمی‌تواند به صحبت ادامه دهد. معذبیم از این كه با یادآوری خاطرات تلخ، آزارش می‌دهیم. سكوت می‌كنیم تا خود رشته‌ی كلام را آن چنان كه می‌خواهد به دست گیرد:
«من و ایرج قرار گذاشته بودیم كه ساعت چهار و نیم بعد از ظهر با هم به تظاهرات برویم. دوره‌یی بود كه برگزاری تظاهرات دشوارشده بود. یادم نیست كه سازمان چگونه و در چه پروسه‌یی تصمیم گرفت كه تشكیلاتی‌ها را از رفتن به تظاهرات منع كند. ولی می‌دانم كه همان‌روز بما كه تشكیلاتی بودیم اطلاع دادند به تظاهرات نرویم. این مساله در تمام این سال‌ها مرا اذیت كرده است، چرا كه اگر خطر بود، برای همه بود. به هر حال، من در تظاهرات شركت نكردم، ولی حدود ساعت چهار و نیم بعد از ظهر رفتم جلوی دانشگاه. خیابان انقلاب مثل میدان جنگ بود. از انفجار نارنجك هیچ اطلاعی نداشتم. فكر كردم كه حتماً درگیری شده. عده‌یی مشغول جابجا كردن مجروحین بودند. حتی یك لحظه هم به ذهنم خطور نكرد كه ممكن است ایرج زخمی شده باشد. چون او را ندیدم، به خانه برگشتم. من به همراه همسرم و چند تن دیگر از رفقا، در یك خانه‌ی سازمانی زندگی می‌كردیم. وقتی وارد خانه شدم، یكی از این رفقا كه شهرام باجگیران نام داشت و بعداً در سال ۶۱ دستگیر و اعدام شد، در خانه بود. كاملاً عصبی به نظر می‌رسید. مرتب قدم می‌زد. خواستم ماجرای صحنه‌های جلوی دانشگاه را برایش تعریف كنم كه حرفم را قطع كرد و گفت:
با برادر همسرم تماس بگیر!
او نمی‌توانست درست حرف بزند. سعی می‌كرد طوری مساله را بگوید كه به من شوك وارد نشود. اما به محض این كه شروع به صحبت درباره‌ی برادرم كرد، متوجه وخامت وضع شدم. یادم نیست دقیقاً چه گفت، اما فهمیدم كه باید خودم را به سرعت به بیمارستان سینا برسانم. یكی از بچه‌هایی كه در تظاهرات همراه ایرج بود، او را سوار وانتی كرده و به بیمارستان برده بود»(۳۲).
با نشانی‌هایی كه لیلا می‌دهد، دوست ایرج ترابی را پیدا می‌كنیم. «قنبر»، همان كسی كه ایرج را سوار وانت می‌كند و آخرین لحظات را در كنار او می‌گذراند، میگوید:
«من و ایرج در یك ردیف حركت می‌كردیم. فكر می‌كنم در وسط صف تظاهرات بودیم. او طرف راست من قرار داشت. مدت زیادی از شروع تظاهرات نگذشته بود. حول و حوش در اصلی دانشگاه تهران بودیم. من خودم نارنجك را دیدم. تقریباً جلوی پای ایرج به زمین افتاد. صدای انفجار را شنیدم. دیدم كه ایرج زخمی شد و به زمین افتاد. حالش خیلی بد بود. بلافاصله او را سوار وانتی كردیم و به بیمارستان سینا رفتیم. چند دقیقه‌ی اول هنوز می‌توانست حرف بزند. اما بعد به بیمارستان كه رسیدیم، من دیگر نماندم. او را آنجا گذاشتم و بیرون آمدم تا به بچه‌ها خبر بدهم»(۳۳).
به این ترتیب سازمان از فاجعه با خبر می‌شود و خبر به لیلا می‌رسد. میگوید:
«زمان جنگ بود و خاموشی‌های شبانه. جلوی یك ماشین شخصی را گرفتم و خواهش كردم مرا به بیمارستان سینا برساند. به بیمارستان كه رسیدم، همسرم را جلوی بیمارستان دیدم. گفت: تمام شده! من كاملاً شوكه بودم. نمی‌دانستم چه كار باید بكنم. در آن جمع تنها كسی بودم كه مناسب بود جلو بیفتد و پرس و جو كند. با ناباوری تمام نسبت به آن‌چه اتفاق افتاده بود، جلو رفتم و خودم را معرفی كردم. یكی از مسیٔولین اداری آمد. وسایل ایرج – ساعت، كلید و چند چیز كوچك دیگر- را به من تحویل داد. آن موقع در برخی از جمع‌های سازمان مرسوم بود كه كسانی كه كار می‌كردند، از حقوق‌شان مبلغی (فكر می‌كنم حدود ۷۰۰ تومان) را به عنوان توجیبی برمی‌داشتند و باقی را برای مخارج جمعی و سازمانی كنار می گذاشتند. ایرج چند روز پیش‌تر از این واقعه، آخرین حقوقش را گرفته بود و چیزی معادل همان پول تعیین شده در جیبش بود. پول را به همراه بقیه‌ی وسایل به من دادند. مسیٔول بیمارستان گفت:
جسد را به پزشكی قانونی می‌برند. فردا صبح می‌توانید از آنها خبر بگیرید.
خانواده‌ی من آن زمان در شیراز زندگی می‌كردند. ما اهل آبادانیم. پس از شروع جنگ ایران و عراق، پدر و مادرم به شیراز رفتند. عمه‌یی داشتم كه آن‌روزها به تهران آمده بود تا چند روزی با دخترش باشد. از آنجا كه جوان‌ها سریع‌تر مورد شك قرار می‌گرفتند و برای این كه این وسط خود من هم دستگیر نشوم، فكر كردم بهتر است یك نفر مسن‌تر و جاافتاده‌تر، مرا برای رفتن به پزشكی قانونی همراهی كند. به سراغ عمه‌ام رفتم. او را پیدا نكردم. پسرش در ماه‌شهر زندان بود. به ملاقات پسرش رفته بود. با پدر و مادرم تماس گرفتم، ولی نگفتم كه ایرج شهید شده است. گفتم تصادف كرده و برای معالجه و مراقبت، او را به شیراز می‌آوریم. از صدای مادرم فهمیدم كه باور نكرده است. هم‌زمان به خانه‌ی عمویم در شیراز زنگ زدم. او را در جریان قرار دادم و گفتم كه ایرج شهید شده است. از عمویم خواستم كه پدر و مادرم را آماده كند. جسد را باید به شیراز می‌بردیم. میخواستم كه آنها از پیش در جریان باشند.
آن شب به خانه برگشتم. نمی‌دانم شب را چگونه به صبح رساندم. چهره‌های غمگین و افسرده‌ی رفقایی كه در خانه بودند را بخاطر دارم. اما اصلاً یادم نیست راجع به چه چیزی حرف زدیم و یا می‌توانستیم حرف بزنیم. ساعت پنج صبح، جلوی بیمارستان سینا بودیم. آنجا به سوالات ما جواب‌های بی ربط دادند و بالاخره گفتند: بروید پزشكی قانونی. ساعت ۶ یا ۷ صبح بود كه به پزشكی قانونی رسیدیم. كاملاً روشن بود كه تلاش می‌كنند جنازه‌ها را تحویل ندهند تا شاید در فرصتی بی سر و صدا آنها را دفن كنند و تظاهرات و شلوغی مجددی راه نیفتد. با همه‌ی آشفتگی و اضطراب و غمی كه داشتم، برایم مسجل بود كه هر طور شده باید جنازه را تحویل بگیریم. با كمك آقای وكیلی كه می‌شناختیم، توانستیم جنازه را تحویل بگیریم. بدون او موفق نمی‌شدیم. نمی‌دانم این وكیل را چه كسی پیدا كرده بود. به احتمال زیاد دوستان و رفقای وابسته به سازمان این كار را انجام داده بودند. خلاصه با تلاش‌های او، ساعت ۱۲ ظهر به من گفتند كه می‌توانم به سردخانه بروم و جسد را ببینم. اولین بار بود كه به سردخانه می‌رفتم. اولین بار بود كه جنازه می‌دیدم. تجربه‌ی خیلی بدی بود. حالت ظاهر ایرج كاملاً عادی بود. همان لباسی را به تن داشت كه روز قبل دیده بودم، بلوز سبز و كت و شلوار. روی چیزی شبیه برانكارد دراز كشیده بود. تنش یخ زده بود. شخصی كه آنجا كار می‌كرد، بدون این كه اصلاً حضور من برایش اهمیتی داشته باشد، سر برانكارد را كج كرد و جنازه را مثل یك لاشه گوشت، داخل صندوقی شبیه تابوت انداخت. بعد شروع كرد به میخ كاری آن صندوق. شوكِ دیدن جنازه‌ی برادرم و گذاشتن او در تابوت و تمام فضا چنان منقلبم كرد كه عقب عقب از سردخانه بیرون آمدم. از شدت بهت، حتی گریه نمی‌كردم. اما پس از این واقعه، تا سال‌ها از شنیدن صدای میخ و چكش، آشفته و پریشان می‌شدم
رفتی
بی آنكه در نگاهت راز هیچ مرگی خوانده باشم.
سبز می‌پوشم.
با نام تو در گوش بادها می‌خوانم.
سبز را همیشه به یاد تو می‌پوشم.(۳۴)
حالم چنان بد بود كه از آن‌چه در آن لحظات می‌گذشت، خاطره‌ی دقیقی ندارم. نمی‌دانم مقدمات سفر ما چطور فراهم شد؟ چطور بلیط هواپیما خریدند؟ چطور جنازه را به فرودگاه انتقال دادند؟ و و و. در آن اوضاع و احوال، این نوع كارها اصلاً آسان نبود. همسرم به همراه بچه‌های دیگر، ترتیب همه‌ی كارها را دادند. من جزییات هیچ‌یك از كار‌ها را بخاطر ندارم. اما یادم هست وقتی به فرودگاه شیراز رسیدیم، همه‌ی خانواده را در انتظارمان یافتیم. فكر می‌كنم ۱۵۰ تا ۲۰۰ نفر به فرودگاه آمده بودند. از فرودگاه مستقیم به قبرستان شیراز رفتیم.
قبل از خاك‌سپاری، بچه‌ها جنازه را دیدند و از آن عكس گرفتند. یكی از عكس‌ها در نشریه‌ی پیكار چاپ شده است(۳۵). این عكس، سینه و شكم ایرج را كه ساچمه‌های زیادی خورده، نشان می‌دهد. همسرم نیز هنگامی كه جنازه را می‌شستند، ایرج را دیده بود»(۳۶).
از زبان همسر لیلا می‌شنویم:
«در قبرستان شیراز، قبل از دفن، ایرج را دیدم. از زیر گلو تا پایین تنه‌اش به دلیل اصابت ساچمه سوراخ سوراخ شده بود، به خصوص قفسه‌ی سینه، شكم و ناحیه‌ی مثانه‌اش»(۳۷).
ایرج را طی مراسمی به خاك می‌سپارند. نشریه‌ی پیكار گزارشی از این مراسم به چاپ می‌رساند:
« در این مراسم، عده‌ی زیادی از هواداران سازمان، خانواده‌ی رفیق و مردمی كه در گورستان حضور داشتند، شركت نمودند. دسته گل‌های بزرگی كه از طرف تشكیلاتِ شیراز و هواداران و آوارگان هوادار سازمان بر مزار رفیق گذارده شده بود، به چشم می‌خورد. در آغاز جمعیت یك دقیقه سكوت نمودند. پس از آن پیام سازمان پیكار در راه آزادی طبقه‌ی كارگر قرایٔت شد. بعد سرود شهیدان توسط رفقا خوانده شد كه با استقبال حاضرین مواجه گردید. آن‌گاه پیام سازمان دانشجویان و دانش آموزان پیكار شیراز توسط یكی از رفقا خوانده شد و سپس پیام آوارگان جنگ هوادار سازمان در شیراز و قطعه شعری كه به مناسبت شهادت رفیق توسط یكی از هواداران سروده شده بود، خوانده شد. پدر رفیق شهید، ضمن سپاس‌گزاری و تشكر از همه‌ی رفقا و كسانی كه با خانواده‌ی شهید ابراز همدردی نموده بودند، طی یك سخن‌رانی اظهار داشت: من یك كارگرم كه بر اثر چهل سال كار در پالایش‌گاه‌ها، مناطق نفتی و گاز و تاسیسات برق و آب، مریض شده‌ام و در زندگی هیچ ندارم جز دست‌های زحمت‌كشم. من چهل سال است كه رنج می‌برم و امروز رژیم به تلافی این چهل سال، نعش فرزندم را تحویل من داده است. پدر شهید چندین بار سوال كرد آیا كسی هست كه بگوید جرم فرزند من چه بوده كه رژیم او را كشته؟ آن‌گاه مادر شهید طی سخنانی، ضمن دفاع از فرزندنش گفت: از این به بعد، بچه‌های من بایست راه او را ادامه دهند»(۳۸).
و لیلا به یاد می‌آورد: «مراسم بدون درگیری با حزب‌اللهی‌ها به پایان می‌رسد. البته آنها در تمام مدت خاك‌سپاری، دور و برمان می‌چرخیدند، ولی نزدیك نمی‌شدند. بچه‌ها هم حواس‌شان بود كه اگر بخواهند حمله كنند، واكنش نشان دهند»(۳۹).
حزب اللهی‌ها كه در طول مراسم كاری نكرده بودند، بعد از پراكنده شدن جمعیت، به قصد تخریب قبر، به گورستان آمدند. در گزارش پیكار از مراسم می‌خوانیم:
«پس از ترك مراسم و خارج شدن جمعیت از گورستان، به گفته‌ی یكی از حاضرین، دو ماشین استیشن سپاه پاسداران سرمایه كه قصد دستگیری رفقا را داشته‌اند، به گورستان آمده بودند كه دست خالی برگشتند. یكی از فالانژهای عامل سپاه، روی مزار رفیق رفته و پلاكاردهای سازمان را پاره پاره كرده و قصد داشت دسته گل‌ها را دور بریزد كه با مخالفت مردم عزادار مواجه شده و افشا می‌شود. آنها قصد داشتند یك نفر را كه به آنها اعتراض می‌كرده، دستگیر نمایند كه موفق نمی‌شوند و بر اثر اعتراض مردم، آنجا را ترك می‌كنند. ولی قبل از ترك محل، تهدید كرده‌اند كه چون این جوان پیكاری و كمونیست بوده، ما شب برمی‌گردیم و قبرش را به هم می‌زنیم و اجازه نمی‌دهیم او را در گورستان مسلمین خاك كنند!»(۴۰).
لیلا میگوید: «حزب‌اللهی‌ها تهدیدشان را به مرحله‌ی اجرا گذاشتند. آنها آن شب به گورستان رفتند و قبر را خراب كردند! بعدها هم چندین بار این كار را انجام دادند. این البته یكی از شیوها‌ی اذیت و آزار خانواده‌های شهدا در شیراز و تقریباً همه جا بود كه گاه و بی گاه با شكستن سنگ قبر، درد خانواده‌ها را تازه می‌كردند»(۴۱).
لیلا از ایرج برای‌مان میگوید و از غم فقدانش.
« ایرج به هنگام مرگ ۲۲ سال داشت. ما پنج خواهر و برادر بودیم. من از همه بزرگ‌ترم. ایرج دو سال از من كوچك‌تر بود. یك برادر و دو خواهر دیگر هم دارم. ایرج دیپلمش را در یك مدرسه‌ی فنی در آبادان گرفت. آدمی بود اهل فن و تكنیك. ما پروسه‌ی آگاه شدن و تمایل پیدا كردن به مبارزه‌ی سیاسی را تقریباً با هم گذراندیم. هر دو پیش از انقلاب با جمع‌ها و محافلی كه بعدها به خط ۳ معروف شدند، در تماس قرار گرفتیم. من دانشجو و ساكن تهران بودم و در فاصله‌ی كمی بعد از انقلاب، به سازمان پیكار ملحق شدم. ایرج هم پس از مدتی هوادار سازمان شد»(۴۲).
پیكار شرح حال كوتاهی از ایرج ترابی به چاپ رسانده است كه در آن می‌خوانیم:
«رفیق پیكارگر ایرج ترابی در سال ۱۳۳۸ در یك خانواده‌ی كارگری در شیراز به دنیا آمد. با تاثیرپذیری از عناصر آگاه و انقلابی، از دوران دبیرستان به مبارزه روی آورد.او در همان زمان كه به تحصیل ادامه می‌داد و در عین حال به خصوص در تابستان‌ها به كارخانه‌ها می‌رفت، یك لحظه مبارزه علیه رژیم خایٔن شاه را رها نكرد. در تظاهرات مربوط به شهدای فاجعه‌ی سینما ركس آبادان، رفیق فعالانه شركت كرد و سپس در روزهای قیام و سرنگونی رژیم منفور پهلوی، با تمام قوا به فعالیت مبارزاتی خود ادامه داد. از آذر ۵۸ در ارتباط با سازمان دانشجویان و دانش آموزان پیكار قرار گرفت. مدتی مسیٔول پخش یكی از مناطق آبادان بود. سپس به شیراز رفت و از مرداد ۵۹ با موضع تشكیلاتی سمپات، در ارتباط با سازمان قرار گرفت»(۴۳).
لیلا میگوید: «چهار پنج ماهی بود كه ایرج به تهران آمده بود و در شركتی كار می‌كرد كه وسایل فتوكپی و تكثیر هم داشت. پیكار از این امكانات استفاده می‌كرد. ایرج آدمی بود صادق و بی‌ریا. از آن چه داشت، مایه می‌گذاشت. دوست داشت كه همه‌ی وقت و انرژی و امكاناتش را برای سازمان بگذارد.
عید نوروز سال ۶۰، آخرین باری بود كه همه‌ی خانواده توانستیم در شیراز دور هم جمع شویم. چهار هفته بعد، این اتفاق افتاد. در هفته‌ها و ماه‌های بعد از این تظاهرات، بگیر و ببندها شروع شد. دیگر نتوانستم به خانه بروم و خانواده را ببینم. اوضاع و احوال سیاسی، ارتباطم را با خانواده به كلی قطع كرد. بعد از ضربات بهمن ماه ۶۰ كه سازمان دیگر در عمل از هم پاشیده شده بود، ما جمع كوچكی را تشكیل دادیم به نام سازمان پیكار كمونیست كه مدتی فعالیت كرد. بعد به كردستان رفتیم. در كردستان بود كه توانستم به آن‌چه كه در طول سال ۶۰ اتفاق افتاده بود و از جمله مرگ ایرج، فكر كنم. حالم اصلاً خوب نبود. هنوز هم حرف زدن راجع به آن واقعه برایم سخت است. مادر و پدرم، یا بقیه‌ی اعضای خانواده به نوعی عزاداری‌شان را كردند. نه این كه برای آنها راحت بوده باشد. ولی دست كم یك سیر طبیعی را طی كردند. در حالی كه برای من این طور نبود. برای من مساله در حالت تعلیق ماند و هرگز تمام نشد. بعد از این واقعه، دیگر هیچ چیز در خانواده‌ی ما به حالت سابق برنگشت. این ماجرا سیر زندگی همه‌ی ما را تغییر داد. هیچ‌وقت نتوانستیم درباره‌ی كشته شدن ایرج راحت حرف بزنیم. بعد از حدود ۸ سال، وقتی كه از كردستان به اروپا آمدم و پدر و مادرم را دیدم، دیگر جایی نداشت كه درباره‌ی آن روزها صحبت كنیم. چند سال پیش، خواهر كوچكم نزد من آمد و مدتی با من ماند. تنها با او توانستم كمی حرف بزنم. او در موقع شهادت ایرج ۱۵ سال داشت. خواهر دیگرم ۱۷ ساله بود. آنها به مدرسه‌ی دانشگاه شیراز می‌رفتند. بر سر این واقعه، خیلی آزارشان دادند. انجمن اسلامی دبیرستان مرتباً آنها را كنترل می‌كرد. حتی گویا یك‌بار كه عكس ایرج را در كیف خواهرم پیدا كردند، او را نگه داشتند تا با پدر و مادرم تماس بگیرند. از آنها خواستند كه دخترشان را «نصیحت» كنند كه عكس پسر در كیفش نگذارد! همین خواهرم، بعدها كه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود، هر جا برای استخدام مراجعه می‌كرد، یك پرونده‌ی قطور در مورد عدم صلاحیت ایدیٔولوژیك خودش و خانواده اش در برابرش می‌گذاشتند. مساله به همین‌جا خاتمه نیافت. تا مدت‌ها بعد از این كه من ایران را ترك كردم، پاسداران گاه و بی گاه، برای زهر چشم گرفتن، به خانه‌ی ما می‌رفتند و همه جا را می‌گشتند. حتی شنیدم كه یكی از بستگان دور ما، به علت تشابه اسمی با ایرج، چندین بار به سپاه شیراز احضار شده است و او را كتك زده‌اند.
۱۶ سال بعد از این واقعه، عمه‌ام را در هلند دیدم. همان عمه‌یی كه شب اول برای تحویل گرفتن جنازه به سراغش رفته بودم. همیشه دلم میخواست به او بگویم: «عمه، ای كاش آن شب بودی!». بعد از گذشت این همه سال، هنوز خیلی از جنبه‌های این مرگ دل‌خراش برای من و خانواده‌ام در هاله‌یی از ابهام مانده است. خیلی دلم می‌خواهد دقایق ماجرا را بدانم»(۴۴).
برای دست یافتن به تصویری دقیق‌تر و همه‌جانبه‌تر از تظاهرات ٣١ فروردین١٣٦٠، به نشریه‌های آن‌روزها نگاه می‌كنیم. نشریه‌ی پیكار، ارگان سازمان پیكار در راه آزادی طبقه‌ی كارگر، بالتبع به این رویداد بیش‌تر پرداخته است. در اولین شماره‌ی این نشریه پس از واقعه می‌خوانیم:
«عصر دوشنبه ۳۱/۱/۶۰ دانش‌آموزان و دانشجویان هوادار سازمان به مناسبت اعتراض به بسته بودن دانشگاه‌ها و گرامی‌داشت حماسه‌ی مقاومت اول اردیبهشت ۵۹، دست به تظاهرات موضعی زدند. تظاهركنندگان كه در حدود ۱۰۰۰ نفر بودند، از خیابان آناتول فرانس، در راس ساعت ۴ و ۳۰ دقیقه شروع به راه‌پیمایی نمودند و با شعارهای: «اتحاد، مبارزه، پیروزی»، «دانشگاه این سنگر آزادی به همت توده‌ها گشوده باید گردد»، «اول اردیبهشت، لكه‌ی ننگ دیگر بر دامن ارتجاع»، «علیه حزب جمهوری، علیه لیبرال‌ها، زنده باد پیكار توده‌ها» و به حركت ادامه دادند. جمعیت بعد از چند دقیقه به جلوی دانشگاه رسید. در همین زمان مزدوران و اوباشان جمهوری اسلامی و عده‌یی از پاسداران كه به لباس شخصی درآمده بودند، به صف تظاهركنندگان حمله نمودند كه با مقاومت آنها روبرو گردیدند. در این میان، رژیم جمهوری اسلامی به دست یكی از مزدورانش با پرتاب نارنجك قوی به میان جمعیت، فاجعه‌ی دهشت‌ناكی به بار آورد. در اثر این انفجار، حداقل دو نفر شهید و بیش از پنجاه نفر زخمی و مجروح گردیدند كه بلافاصله توسط جمعیت و به كمك مردم به بیمارستان انتقال داده می‌شوند. مزدوران حزب‌اللهی بعد از انجام جنایت ننگین خود، سراسیمه متواری شده و به داخل دانشگاه و چادر «وحدت» رفتند. به دنبال آن، جمعیت با شور انقلابی فراوان و فریادهای كوبنده، مجدداً صفوف خود را متشكل كرده و به سوی چهارراه مصدق – انقلاب راه‌پیمایی نمودند. راه‌پیمایان كه از میزان تلفات و شهادت دو رفیق اطلاع نداشتند، تا چهارراه مصدق راه‌پیمایی نموده و شعارهای انقلابی را تكرار می‌كردند. تظاهركنندگان بدون آن كه مجدداً در طی راه با مانعی برخورد نمایند، در تقاطع چهارراه مصدق – انقلاب ایستاده و سرود انقلابی «شهیدان» را به مناسبت شهدای اول اردیبهشت خواندند و بعد از آن متفرق شدند»(۴۵).
در همین گزارش، هفته‌نامه‌ی پیكار از حمله‌ی مجدد حزب‌اللهی‌ها به كسانی كه پس از پایان تظاهرات پراكنده می‌شدند، سخن میگوید و تاكید می‌كند كه در این حمله «ده‌ها نفر از عابرین» دستگیر شده‌اند. به گفته‌ی پیكار حزب‌اللهی‌ها سپس به كتاب‌فروشی‌های روبروی دانشگاه یورش می‌برند و بسیاری از كتاب‌ها و نشریات را پاره می‌كنند.
در همان حال كه جنگ و گریز در گوشه‌یی كم و بیش ادامه دارد، در گوشه‌یی دیگر، عده‌یی از تظاهركنندگان با همراهی مردم، به كمك زخمیهای نارنجك خورده می‌آیند و آنها را به بیمارستان‌ها منتقل می‌كنند.
«بعد از انتقال مجروحین و مصدومین و شهدای حادثه به بیمارستان‌های خمینی، شریعتی و و روشن شدن میزان زخمیها و شهدا، خبر شهادت چند نفر در سطح شهر پیچید و به تدریج هوادارانی كه از وجود شهدا و زخمیهای فراوان باخبر شدند، به جلوی بیمارستان خمینی آمدند. پاسداران نیز بلافاصله داخل بیمارستان را محاصر كرده و تعدادی زیادی از همراهان مجروحین را دستگیر نمودند و بی شرمی و وقاحت را تا بدانجا رساندند كه مسلحانه به اتاق عمل جراحی حمله نمودند. پزشكان و دست‌یاران كه مشغول معالجه مجروحین بودند، به حضور مسلحانه‌ی پاسداران اعتراض كردند كه در مقابل، پاسداران چندین نفر از دستیاران و پزشك‌یاران را دستگیر نمودند»(۴۶)
پیكار در گزارش‌های خود، از وجود ده‌ها زخمی یاد می‌كند. اگرچه شمار دقیقی از آنها به دست نمی‌دهد، اما تعداد زخمیهایی را كه در بیمارستان هزارتختخوابی بستری شده‌اند، ١٩ نفر برآورد می‌كند و می‌نویسد: «از مجموع ۱۹ نفر مجروحین بستری، ۱۲ نفر توانستند از چنگ دژخیمان رژیم بگریزند، ولی ۶ نفر توسط پاسداران، پس از بهبودی نسبی، به دادستانی و سپس اوین برده شدند كه از سرنوشت این عده اطلاعی در دست نیست. یك رفیق دانش آموز به نام رفیق مژگان رضوانیان پس از ۲۰ روز ماندن در بیمارستان به شهادت رسید»(۴۷). چگونگی زخمی‌شدن آذر و مژگان را پیكار چنین گزارش می‌كند: «رفیق مژگان ۱۶ سال داشت و از رفقای نزدیك رفیق شهید آذر مهرعلیان بود و در همان لحظه‌ی گردهم‌آیی تظاهرات – كه چوب پلاكارد در دست رفیق آذر بود- رفیق مژگان و عده‌یی دیگر از رفقا در نزدیكی او قرار داشتند. هنگامی كه نارنجك ساچمه‌یی به وسیله‌ی عناصر ضدانقلابی‌ی وابسته به حكومت، نزدیك پلاكارد منفجر شد، عده‌ی زیادی زخمی شدند و ۲ نفر به شهادت رسیدند»(۴۸). پیكار سپس به توصیف ویژگی‌های نارنجك می‌پردازد و میگوید: « این نارنجك، ضدنفر بوده و پوسته‌اش به جای چُدن، از ساچمه‌های فراوان كه توسط پارافین جامد قالب زده می‌شود، تشكیل می‌گردد و سایر مشخصاتش مثل نارنجك معمولی است. این نارنجك فقط در كارخانجات صنایع نظامی – واقع در سطلنت آباد، با پروانه و به ابتكار شركت آلمانی- در زمان شاه ساخته می‌شد پس این نارنجكِ نوع جدید و مدرن، نه به دست افراد به اصطلاح بی سر و پا كه «سه راهی» می‌سازند و نه از نوع نارنجك‌های معمولی كه زمان قیام به دست مردم افتاد، بلكه از نوع كم‌نظیر و جدیدی‌ست كه سراغش را فقط باید نزد ارتشیان سطح بالا و یا كمیته‌های مربوط به حفاظت كارخانه گرفت»(۴۹).
نشریه‌ی پیكار ضمن درج عكس و شرح حال كوتاهی از كشته شدگان، از برگزاری مراسم خاك‌سپاری، هفتم و چهلم شهدای ٣١ فروردین، گزارش‌هایی در چند شماره ارایه می‌دهد(۵۰). گفتگو با سه نفر از زخمیهای ساچمه خورده، گزارش پیكار درباره‌ی تظاهرات ۳۱ فروردین را كامل‌تر می‌كند(۵۱). تحمل، مقاومت و روحیه‌ی خوبِ مجروحین واقعه، كمیته‌ی مركزی سازمان پیكار در راه آزادی طبقه‌ی كارگر را برآن می‌دارد كه ضمن پیامی از آنها تجلیل كند:
«به رفقایی كه مدال افتخار در راه آزادی طبقه‌ی كارگر گرفته‌اند!
جنایت كم‌نظیر ارتجاع در روز ۳۱ فروردین، تظاهرات اعتراضی و موضعی شما را با پرتاب نارنجك ساچمه‌یی به خون كشید. سه تن از شما به شهادت رسیدند و شما كه تعدادتان به ده‌ها نفر می‌رسد، انواع زخم‌ها و آسیب‌ها را دلاورانه متحمل شدید، آسیبی كه آثارش بر چهره، چشمان، دست و پا و سینه‌ی شما باقی است. رفقای مجروح و آسیب دیده! ضمن ابراز تنفر و كینه‌ی عمیق از جنایتی كه ارتجاع در آن‌روز مرتكب شده دست شما را به گرمی می‌فشاریم و در صف متحد طبقه‌ی كارگر، زیر پرچم ماركسیسم – لنینیسم و در جهت تحقق آرمان كمونیسم به پیش می‌رویم!»(۵۲).
در نشریات سایر گروه‌های چپ، انفجار نارنجك در تظاهرات ٣١ فروردین، بطور فشرده و گذرا بازتاب یافته است. كار، ارگان سازمان چریك‌های فدایی خلق (اقلیت)، انفجار نارنجك را شدیداً محكوم می‌كند و می‌نویسد: «روزنامه‌ی جمهوری اسلامی و مقامات دولتی بی‌شرمانه اعلام كرده‌اند كه نارنجك توسط خود تظاهركنندگان پرتاب شده و این عمل بخاطر «مظلوم نمایی!» صورت گرفته در چند هفته‌ی گذشته، ترور مبارزان در سراسر كشور ابعاد گسترده‌یی پیدا كرده است. تنها در سال جدید (كه یك ماه از آن گذشته) بیش از ده نفر با گلوله به شهادت رسیده‌اند. حوادثی كه روز دوشنبه در جلوی دانشگاه تهران به وقوع پیوست، بُعد جدیدی از تروریسم را به نمایش گذاشت. انفجار نارنجك در بین مردم بی دفاع توسط عوامل رژیم، معنی‌اش گشودن باب جدیدی در عرصه‌ی خشونت‌ها و سركوبی توده‌هاست. این عمل، هدفش ایجاد ترس و ارعاب بین مردم و جلوگیری از شركت توده‌ها در تظاهرات اعتراضی نیروهای انقلابی و مترقی است»(۵۳). اقلیت ضمن محكوم كردن این عمل تروریستی، به سازمان پیكار هشدار می‌دهد: « ما ضمن محكوم كردن تروریسم رژیم جمهوری اسلامی، سیاست‌ها و تاكتیك‌های سازمان پیكار را نیز كه بدون در نظر گرفتن شرایط، بدون توجه به واقعیات، بدون گردآوری نیروی كافی، فقط در پی این است كه هر روز یك حركت اعتراضی داشته باشد، شدیداً مورد انتقاد قرار می‌دهیم»(۵۴).
سازمان چریك‌های فدایی خلق ایران (اكثریت)، ضمن ارایه‌ی گزارشی به كلی مخدوش از رویداد ٣١ فروردین، مسیٔولیت انفجار نارنجك را به تمامی متوجه‌ی سازمان پیكار می‌كند و می‌نویسد: «عصر روز دوشنبه ساعت ۴ بعد از ظهر ۳۱ فروردین ۶۰، نارنجكی توسط یك ماشین در حال عبور از خیابان انقلاب (مقابل دانشگاه) به میان مردمی كه در حال عبور بودند، پرتاب شد. بر اثر تركش نارنجك، بیش از ۱۵ تن از عابرین به سختی مجروح گردیدند. در این هنگام، گروهك پیكار و شركا دست به یك راه پیمایی در خیابان انقلاب زدند و در این میان حركات مشكوكی در خیابان انقلاب آغاز گشت. دو نفر كه قطعاتی شبیه به نارنجك در دست داشتند، به مردمی كه در محل اجتماع نموده بودند، حمله كردند. این دو نفر با پیگیری مامورین كمیته‌ی منطقه بازداشت شدند. پس از انفجار، عناصر ضدانقلاب با استفاده از وضع پریشان و درهم ریخته‌یی كه پدید آمده بود، انواع و اقسام شایعه‌های ضدانقلابی – لیبرالی را در میان مردم می‌پراكندند. كاملاً روشن است كه این حركت مشخصاً توسط ستون پنجم آمریكا صورت گرفته است.این اقدام جنایتكارانه به ویژه زمانی اتفاق می‌افتد كه دولت جمهوری اسلامی مشی خود را در قبال آزادی‌های سیاسی تغییر داده و پذیرش این آزادی‌ها را در چهارچوب قانون اساسی اعلام داشته است»(۵۵).
رویدادهای بعدی به شكل دهشت‌باری نشان داد كه «تغییر مشی» جمهوری اسلامی «در قبال آزادی‌های سیاسی»، طلیعه‌ی مرحله‌ی تازه‌یی از اختناق، سركوب، زندان، شكنجه و اعدام بود و نیز گریز صدها هزار ایرانی دگراندیش و دگرخواه از وطن. نگاهی گذرا به رویدادهای آن‌روزها، از شدت گرفتن جٌو ترور و خفقان خبر می‌دهد و گواهی‌ست بر این كه حزب‌الله در مقابله با مخالفان، به جای مشت و چماق و زنجیر، بیش از پیش به اسلحه‌ی گرم رو آورده است. تظاهرات سازمان چریك‌های فدایی خلق به مناسبت سال‌گرد انقلاب بهمن و سال‌روز سیاهكل در تهران، مورد تهاجم مسلحانه‌ی پاسداران قرار می‌گیرد و افزون بر چندین زخمی، دست‌كم یك نفر به ضرب گلوله از پای درمی‌آید(۵۶). انفجار یك سه راهی در تظاهرات سازمان پیكار در آمل، دو نفر كشته بر جا می‌گذارد(۵۷). روز بعد از انفجار نارنجك در تهران، تظاهراتی در قایٔم شهر مورد تهاجم قرار می‌گیرد و ۴ نفر بر اثر انفجار نارنجك كشته می‌شوند(۵۸). در همین شهر، حمله‌ی مسلحانه‌ی حزب‌الله به هواداران مجاهدین، موجب كشته شدن دو دختر ۱۶ و ۲۲ ساله می‌گردد(۵۹)ووو. سازمان اكثریت اما چشم بر این واقعیت‌های بدیهی می‌بندد و سیاست دنباله‌روی از آیت‌الله خمینی و حمایت از جمهوری اسلامی را چنان پی‌گیرانه دنبال می‌كند كه تحلیلش درباره‌ی رویداد ۳۱ فروردین، در هم‌خوانی با روایت سراسر دروغ دستگاه‌های امنیتی رژیم است، همان روایتی كه روزنامه‌های دولتی به درجش اقدام می‌كنند. كافی‌ست نگاهی به آنها بیندازیم تا به این واقعیت پی ببریم.
روزنامه‌ی كیهان، در خبر كوتاهی زیر عنوان «انفجار نارنجك و سه راهی، ۲ كشته و بیش از ۲۰ مجروح به جای گذاشت»، می‌نویسد:
« ساعت پنج و نیم بعد از ظهر دیروز، در سال‌روز آغاز انقلاب فرهنگی، حدود دویست دختر و پسر وابسته به سازمان پیكار در حالی كه شعارهای مخالف می‌دادند، در مقابل دانشگاه تهران به تظاهرات پرداختند. در این هنگام عده‌یی از جوانان مسلمان به مقابله با آنها پرداختند. دختر جوانی قصد انفجار یك سه راهی را داشت كه قبل از پرتاب، سه راهی منفجر شد و عده‌یی از تظاهركنندگان را مجروح ساخت حدود نیم ساعت بعد از انفجار دانشگاه، تظاهركنندگان به بیمارستان امام خمینی هجوم آوردند و عده‌یی نیز با استفاده از لباس پزشكی به داخل بیمارستان نفوذ كردند. در درگیری‌های داخل بیمارستان، از سوی تظاهركنندگان یك سه راهی دیگر منفجر شد كه منجر به كشته شدن یك دختر و پسر گردید و عده‌یی نیز به سختی مجروح شدند. در دستشویی بیمارستان، تعدادی چاقو، كارد از بعضی مجروحین به جای مانده و هم چنین در رابطه با این موضوع، دو نفر كه با لباس پزشكی، مجروحین پیكاری را فرار می‌داده‌اند، از سوی پاسداران كمیته‌ی منقطه‌ی ۲ بازداشت گردیده‌اند. در ماجرای درگیری بیمارستان امام خمینی، چند دكتر و پرستار نیز كتك خورده و مجروح شده‌اند و پاسداران كمیته‌ی منطقه‌ی ۲ در این رابطه ۹ دختر و ۱۵ پسر را دستگیر و بازداشت نموده‌اند. از دستگیر شدگان مقداری نشریه و اعلامیه‌های پیكار به دست آمده و تحقیق در خصوص تعیین هویت كامل آنان ادامه دارد و گفته می‌شود كه چند دختر مجروح كه متواری گردیده‌اند، مسلح بودند. در جریان انفجار سه راهی در مقابل دانشگاه ۲۱ نفر از مجروحان در بیمارستان امام خمینی تحت مداوا قرار گرفتند و یك مجروح به بیمارستان البرز انتقال یافت و هم‌چنین سه مجروح به بیمارستان سینا، عده‌یی هم به بیمارستان دكتر شریعتی انتقال یافتند. در حال حاضر در بیمارستان امام خمینی، ۲۱ مجروح بستری هستند كه ۵ نفر تحت عمل جراحی قرار گرفته و حال‌شان رضایت بخش است»(۶۰).
این روزنامه در گزارش دیگری در همین شماره، از زبان ریٔیس بیمارستان هزارتختخوابی می‌نویسد:
« بعد از جریان درگیری عصر دیروز روبروی دانشگاه، تعدادی از مجروحین به بیمارستان امام خمینی آورده شدند. همراه مجروحین تعدادی از اعضای گروه پیكار نیز بودند كه بین همراهان مجروحین و مسیٔولین بیمارستان درگیری پیش آمد. علت درگیری این بود كه همراهان مجروحین اصرار می‌كردند كه باید بیمارستان به آنها نیز جا بدهد و آنها همراه مجروحین باشند. و چون این مساله به علت قوانین بیمارستانی نمی‌توانست مورد قبول مسیٔولین باشد و عده‌یی از همراهان نیز اصرار داشتند كه مجروحین خود را از بیمارستان خارج كنند، به علت اصرار آنها و عدم قبول مسیٔولان، بین مسیٔولان بیمارستان و همراهان مجروحین درگیری مختصری پیش آمد».
روزنامه‌ی كیهان، در ادامه‌ی همین گزاش‌های عجیب و ضد و نقیض میگوید: « بعد از ظهر دیروز جنازه‌ی زنی كه به نظر می‌رسد در حوادث دانشگاه كشته شده باشد، به بیمارستان امام خمینی منتقل شد. منتهی چون جسد همراه نداشت، از این رو مشخصات و هویت زن مقتول تا این ساعت مشخص نشده است». و سپس می‌نویسد: « صبح امروز جنازه‌ی یك پسر و یك دختر جوان كه در حوادث دانشگاه تهران كشته شده بودند، از بیمارستان سینا به مركز پزشكی قانونی منتقل شد. تا این لحظه هویت مقتولین مشخص نشده است»(۶۱). بیست و‌چهار ساعت بعد، كیهان هویت مقتولین را مشخص می‌كند:
«با مراجعه‌ی خانواده‌ی آنها به پزشكی قانونی، هویت ۲ تن از كشته شدگان حادثه‌ی دانشگاه روشن شد. این دو نفر كه در جریان حادثه‌ی انفجار نارنجك در جریان سال‌روز انقلاب فرهنگی در مقابل دانشگاه به شدت مجروح شده بودند، در بیمارستان بر اثر شدت جراحات وارده فوت كردنداین دو كه یك دختر و پسر می‌باشند، آذر مهرعلیان ۲۱ ساله و ایرج ترابی ۲۲ ساله نام داشتند»(۶۲).
در خبر كوتاهی كه نشریه‌ی انقلاب اسلامی، زیر عنوان «تشنج و درگیری در مقابل دانشگاه» به انفجار نارنجك اختصاص داده، گزارش این رویداد كم و بیش به همان سبكی و سیاقی‌ست كه در روزنامه‌های دولتی می‌بینیم. انقلاب اسلامی می‌نویسد: «این حوادث به دنبال تجمع حدود ۲۰۰ تن از هواداران گروه پیكار، درمقابل درب ورودی دانشگاه تهران بود كه به مناسبت سال‌گرد تعطیلی دانشگاه، خواهان بازگشایی آن بودند. این گروه كه شعارهای تند برعلیه جمهوری اسلامی می‌دادند، با مردم حاضر درگیر شدند. در هنگام درگیری ، نارنجكی منفجر شد كه باعث كشته شدن یك دختر ۲۲ ساله گردید. عده‌یی از مردم به منظور خنثا كردن این اعمال در مقابل دانشگاه حضور داشتند»(۶۳).
كیهان، در روزهای بعد، با شیوه‌ی ویژه‌ی «خبررسانی» خود، خبر مرگ مژگان رضوانیان را درج می‌كند، این بار از زبان خانواده‌اش و در بخش آگهی‌های تسلیت و ترحیم:
« درگذشت فرزند جوان و ناكام مان دوشیزه مژگان رضوانیان كه توسط گروه جنایتكار آمریكایی – صدامی پیكار تا پای مرگ مجروح شده بود و بعد از ۲۰ روز مقاومت در مقابل مرگ در اثر شدت جراحات وارده وفات یافت، به اطلاع دوستان و آشنایان می‌رسد. با درخواست از مقامات مسیٔول كه وكالتاً ولایت دم به آنان واگذار می‌گردد، استدعا دارد به حق ولی عصر حضرت مهدی «عج» نسبت به قصاص این جنایتكاران و بازستادن خون ناحق ریخته شده اقدام نمایند»(۶۴).
پیكار در پاسخ به این «آگهی» كیهان می‌نویسد: «رژیم به قتل این رفیق و بسیاری دیگر از كمونیست‌ها و انقلابیون اكتفا نكرده، می‌كوشد از این فجایعی كه خود به بار می‌آورد، علیه سازمان ما و دیگر نیروهای انقلابی استفاده كند. در این میان، فردی كه گویا دایی رفیق می‌باشد، نقش ارتجاعی فعالی بازی كرده و بارها رفیق مژگان را در حال بیماری تهدید به دستگیری و به اصطلاح مجازات می‌نموده است. او كه فردی فالانژ دوآتشه و اهل مهاباد می‌باشد، تا چندی پیش معاون «دادستانی انقلاب» بوده و اكنون ترفیع مقام یافته است. او باعث شده بود تا رفیق مژگان كه هویتش را در بیمارستان نگفته و خود را مژگان لاجوردی معرفی كرده بود، لو برود و بالای سرش چند پاسدار بگذارند. خانواده‌ی رفیق به دلایل مختلف، من‌جمله در نتیجه‌ی تحریك فرد مزبور در مراسم تدفین و مجلس یادبود رفیق، دست به توهین علیه سازمان ما زدند»(۶۵).
به مناسبت چهلمین روز مرگ مژگان رضوانیان، نشریه‌ی پیكار شرح حال كوتاهی از او به چاپ می‌رساند. با خواندن آن درمی‌یابیم كه مژگان نوجوان كه فرزند یك سرهنگ ارتش بود، به دلیل جدایی پدر و مادر و رفتار بد و غیرانسانی بستگانش با او، دوران كودكی بسیار سختی را از سر گذرانده است(۶۶). وقتی كه در سن ۱۶ سالگی، به عنوان كارآموز سال اول بهیاری مشغول تحصیل می‌شود، انفجار نارنجك در تظاهراتی مسالمت‌آمیز، ۲۰ روز هول‌ناك دیگر بر عمر كوتاه مژگان می‌افزاید تا در شنبه شب ۱۹ اردیبهشت ۱۳۶۰، نقطه‌ی پایانی بر این زندگی سخت و دردناك نهد.
انفجار نارنجك در تظاهرات ۳۱ فروردین ۱۳۶۰جنایتی بود كه پی‌آمدهای ناگوارش بر تن و جان بسیاری هنوز و هم‌چنان باقی‌ست. این جنایت اما تنها از «نتایج سحر» بود. دمیدن «صبح دولت» جمهوری اسلامی را پس از خرداد ۶۰ به عیان دیدیم. اراده‌ی رژیم جمهوری اسلامی برای تصفیه حساب قطعی با نیروهای اوپوزیسیون، در اطلاعیه‌یی كه «دادگاه تخلفات و جرایم زمان جنگ» در فردای تظاهرات ۳۱ فروردین انتشار داد، به وضوح اعلام شده و جای تردید زیادی باقی نمی‌گذارد: «اینك كه نیروهای دلیر نظامی و برادران غیور پاسدار در نبرد مقدس خود پیروزمندانه به پیش می‌روند، جلادان امپریالیسم و صهیونیسم بین‌الملل به سركردگی دولت فاشیست و جنایتكار آمریكا و با استمداد از عوامل ستون پنجم خود و گروهك‌های وابسته به شرق و غرب، دست به حادثه آفرینی در معابر عمومی به منظور برهم زدن نظم می‌زنند و با خیال خام خود تحقق بخش هدف شوم ارباب‌شان ریگان می‌باشند در صورت تكرار این نوع حوادث، با در نظر گرفتن رهنمودهای قرآنی با آنها با شدیدترین وضع برخورد خواهد شد»(۶۷).
قصه‌ی تلخ این » شدیدترین برخورد»ها را می‌دانیم كه دستگیری، زندان و كشتار بود و گریز ناگزیر صدها هزار تن از ایرانِ اسلامی. وضعیت نیروهای سیاسی پس از خرداد ۱۳۶۰ و تلاشی گروه‌ها و احزاب اوپوزیسیون، مجالی به دست نداد تا بتوان به رویدادهای دردناكی نظیر انفجار نارنجك پرداخت و یاد آن را در حافظه‌ی جمعی‌مان ماندگار ساخت. ابعاد هولناك فاجعه پس از خرداد ۶۰، جنایات پیش از آن را كم رنگ كرد و رفته رفته به دست فراموشی سپرد. در جدال با فراموشی، به بازسازی رویداد ۳۱ فروردین ۱۳۶۰ برآمدیم. نشریات آن زمان را كه در دسترس‌مان بود، مرور كردیم و به شاهدان عینی، تا آن جا كه می‌توانستیم، رو آوریم. به این ترتیب، تكه‌هایی از معما را كنار هم چیدیم و گوشه‌هایی از واقعه را بازآفریدیم. روایت‌مان اما ناتمام است و برای بسیاری از پرسش‌ها پاسخی نداریم.
پس از گذشت ٢۷ سال از انفجار نارنجك در تظاهرات سازمان دانشجویان و دانش آموزان پیكار، هنوز نمی‌دانیم چه ارگانی تصمیم به ارتكاب این جنایت گرفت و چرا تظاهراتی كوچك و مسالمت آمیز را بی‌رحمانه به خون كشید؟ نمی‌دانیم آمران و عاملان مستقیم این طرح چه كسانی بودند؟ حتی به یقین نمی‌دانیم چند نارنجك منفجر شد؟ چند تن در جریان این انفجار جنایتكارانه زخمی شدند؟ چند تن نقص عضو یافتند؟ سرنوشت‌شان چه شد؟ چند تن دستگیر شدند؟ ووو به بسیاری از این پرسش‌ها تنها كسانی می‌توانند پاسخ گویند كه آن زمان در رده‌های بالای سیاسی و امنیتی جمهوری اسلامی قرار داشتند. آیا آنها اسرار جنایت‌شان را روزی برملا خواهند كرد؟
به یقین اما می‌دانیم كه جمهوری اسلامی مسیٔول ارتكاب این جنایت بوده است، جنایتی كه در آن سه جوان كشته و ده‌ها جوان دیگر زخمی شدند. و می‌دانیم كه بازوهای رسمی و غیررسمی رژیم، نه تنها به درمان مجروحین یاری نرساندند كه مانع كار پرسنل بیمارستان‌ها شدند و هر جا كه توانستند، زخمیها را روانه‌ی زندان‌ها كردند. و نیز می‌دانیم كه به رغم زحمات بی دریغ پرسنل مراكز درمانی، خطری كه امنیت مجروحین را از سوی رژیم تهدید می‌نمود، آنها را ناگزیربه ترك بیمارستان‌ها كرد و بر سلامتی‌شان تأثیراتِ سوء دراز مدتی بر جا گذاشت. تأثیراتی كه اگر یاری و همكاری بسیاری از پزشكان و پرستاران نبود، چه بسا به مراتب وخیم‌تر از آن می‌شد كه امروز شده است. بی دلیل نیست كه مجروحین این فاجعه، در اطلاعیه‌یی كه در نشریه‌ی پیكار به چاپ رسید، مراتب سپاس خود را از پرسنل بیمارستان‌ها چنین ابراز نمودند:
«پیام تشكر رفقای زخمی به پرسنل آگاه و مترقی بیمارستان‌های شریعتی و خمینی.
دوستان مبارز! ما مجروحین واقعه‌ی خونین دانشگاه (اردیبهشت ۶۰) كه در صف تظاهرات سازمان دانشجویان و دانش آموزان پیكار به دست مزدوران رژیم جمهوری اسلامی با انفجار نارنجك به خون كشیده شده و زخمی گشته‌ایم، با قدردانی از زحمات بی دریغ و آگاهانه‌ی شما پرسنل بیمارستان‌های شریعتی و خمینی كه علیرغم فشارها و تهدیدات پاسداران رژیم و فحاشی این مزدوران، به كمك فرزندان كمونیست خود شتافتید، یك‌بار دیگر به همراه همه‌ی كمونیست‌ها و انقلابیون، با كارگران و زحمتكشان میهن‌مان پیمان می‌بندیم كه تا آخرین قطره‌ی خون سرخ‌مان در راه نابودی سرمایه‌ی جهانی و رژیم‌های مرتجع بكوشیم! مجروحین فاجعه‌ی دانشگاه، ۱۳۶۰»(۶۸).
شماری از این مجروحین، بر كوشش‌های كمیته‌ی پزشكی پیكار نیز در پیامی ارج نهاده‌اند:
«به رفقای كمیته‌ی پزشكی، به پاس زحماتی كه جهت مداوای رفقای مجروح كشیده‌اند.زحمات بی‌شمار و رفیقانه‌تان را ارج می‌نهیم. محبت‌های فراوان شما و برخوردهای مسیٔولانه و رفیقانه‌تان، بار دیگر ثابت نمود كه تشكیلات كمونیستی یك كمون و یك خانواده‌ی بزرگ كمونیستی است»(۶۹).
به هنگام تهیه‌ی این نوشته، كمیته‌ی پزشكی سازمان پیكار توجه ما را به خود جلب كرد. به كنكاش برآمدیم تا دریابیم این كمیته چگونه و درپاسخ به چه نیازهایی شكل گرفته است. بار دیگر رو به اعضای این كمیته آوردیم تا شكل‌گیری و كاركرد آن را برای‌مان شرح دهند. مرسده قایٔدی، پرستار و عضو كمیته‌ی پزشكی پیكار میگوید:
«من در همان سال انقلاب، دوره‌ی پرستاری را تمام كردم و در بیمارستان «داریوش» («شریعتی» بعدی) مشغول به كار شدم. بعد از انقلاب، با دانشجویان و دانش آموزان هوادار سازمان پیكار (دال. دال) تماس گرفتم و همكاری با آنها را آغاز كردم. بعد مرا مستقیماً به سازمان وصل كردند. آن‌روزها، سازمان پیكار در صدد فعالیت در كردستان بود. در آنجا نیاز مبرمی به پزشك و دارو وجود داشت. تا جایی كه می‌دانم، از همین زمان بود كه فكر تشكیل كمیته‌ی پزشكی به وجود آمد.
نوروز سال ۵۸، در جریان جنگ اول سنندج، به همراه یكی از اقوامم و یك دوست پرستار، به سنندج رفتیم. مدتی در بیمارستانی در سنندج كار كردم. در آنجا دیدم كه كمبود دارو مشكلی‌ست جدی. به تهران كه برگشتم، مساله را به مسیٔولم گفتم و فكر جمع‌آوری دارو برای كردستان را با او در میان گذاشتم. تصمیم گرفتیم در دانشگاه تهران، جلوی دانشكده‌ی فنی، چادری بزنیم و دارو جمع كنیم. مسیٔول چادر من بودم. این چادر به مدت یك هفته برقرار بود. روی آن نوشته بودیم: «به مردم كرستان كمك كنید». جلوی در ورودی دانشگاه و چند جای دیگر هم آفیش زده بودیم. من جلوی چادر می‌ایستادم. مردم، هم دارو برای‌مان می‌آوردند و هم بما كمك مالی می‌كردند. در طول آن یك هفته، حزب‌اللهیها چندین بار به این چادر آمدند و مرا تهدید كردند. یكی از بچه‌ها هر دو سه ساعت یك‌بار با موتور می‌آمد و داروها و پول‌هایی را كه مردم اهدا كرده بودند، با خود می‌برد. مردم از این حركت ما خیلی استقبال كردند. از هر قشر و طبقه‌یی می‌آمدند و پول و دارو می‌آوردند. كارگران كارخانه‌ی داروسازی، بسته بسته پنی سلین شیشه‌یی و یا آنتی بیوتیك‌های دیگر بما اهدا كردند. من از فرصت استفاده می‌كردم و مشاهداتم را در كردستان برای مردمی كه مراجعه می‌كردند، نقل می‌كردم. در یك هفته، مقدار زیادی پول و دارو جمع آوری كردیم. بنا شد خود من كمك‌ها را به كردستان ببرم. وقتی از مسیٔولم پول سفر خواستم، با خنده گفت: پول نداریم، خودت پول بلیطت را بده! به كردستان رفتم. دكتری از بچه‌های سازمان نیز هم سفرم بود»(۷۰).
محمود نبوی، مسیٔول كمیته‌ی پزشكی، تشكیل كمیته را این‌گونه توصیف می‌كند:
«هسته‌ی اولیه‌ی كمیته‌ی پزشكی بخاطر نیاز كردستان به دارو به وجود آمد. اولین بار من با یك دختر هوادار سازمان و یك خانم دكتر كه هوادار خط ۳ بود، به كردستان رفتم. البته در آغاز نمی‌دانستم كه او دكتر است یا انترن و یا دانشجوی پزشكی. بعداً متوجه شدم كه دكتر است»(۷۱).
ناصر یكی دیگر از بنیان‌گذاران كمیته‌ی پزشكی، فكر شكل‌گیری این كمتیه را چنین بازمیگوید:
«من و محمود ایده‌ی فعالیت پزشكی را كه كاربرد اجتماعی وسیعی داشت، با هم بررسی كردیم. در روند یك رشته برآوردها و فعالیت‌ها بود كه كمیته‌ی پزشكی شكل گرفت. یكی از حوزه‌های فعالیت پزشكی، بالتبع كردستان بود. درجنگ اول كردستان، دو پزشك و یك پرستار به آنجا فرستادیم و بعد یك دكتر و یك پرستار بطور دایم بچه‌های سازمان را همراهی می‌كردند. علاوه بر نیازهای پزشكی در كردستان، دلایل دیگری هم برای تشكیل این كمیته وجود داشت. بچه‌ها در گردهم‌آیی‌ها و حركت‌های علنی، اغلب مورد حمله‌ی حزب اللهی‌ها قرار می‌گرفتند و زخمی می‌شدند. آنها به دكتر و دارو نیاز داشتند، در حالی كه رفتن به بیمارستان‌ها همیشه خالی از خطر نبود. حوزه‌ی سوم كار كمیته‌ی، ارایٔه خدمات پزشكی در مناطق فقیرنشین بود، به اصطلاح، نوعی كار توده‌یی و ارایه‌ی خدمات پزشكی بطور همگانی. چون فعالیت پزشكی بار اجتماعی داشت، این حوزه از فعالیت، سازماندهی مناسبی را نیز طلب می‌كرد. یكی از كارهایی كه انجام دادیم، دایر كردن درمانگاهی در حومه‌ی تهران بود. در یك برنامه‌ی واكسیناسیون، ده دوازده دهكده‌ی واقع در جنوب تهران را مورد پوشش قرار دادیم»(۷۲).
محمود دلیل دیگری را هم در شكل‌گیری كمیته‌ی پزشكی دخیل می‌داند:
«كمیته‌ی پزشكی البته به دلیل نیازهای پزشكی شكل گرفت. اما دلیل دیگری هم وجود داشت. تعدادی پزشك، پرستار و پرسنل درمانی به سازمان پیوسته بودند كه باید جایی سازماندهی می‌شدند. به همان شكل كه معلمان و كارمندان و را در كمیته‌ها‌ی ویژه‌یی سازماندهی كرده بودیم، باید برای آنها هم فكری می‌كردیم. كمیته‌ی پزشكی تهران كارش را با چهار نفر آغاز كرد. در آخر كار، فكرمی‌كنم حدود ۱۵ نفر بودیم. البته از شبكه‌ی ارتباطات بیرونی و پزشكانی كه حاضر به كمك بما بودند هم برای برآوردن نیازهای كمیته‌ی پزشكی استفاده می‌كردیم. از نظر تشكیلاتی، كمیته‌ی پزشكی، زیر نظر حوزه‌یی از كمیته‌ی تهران قرار داشت»(۷۳).
مرسده هم به این جنبه از كار تشكیلاتی كمیته‌ی پزشكی اشاره دارد و میگوید:
«یكی از وظایف من، كار در میان پرستاران و جذب آنها به سازمان پیكار بود»(۷۴).
به مرور زمان، عرصه‌های دیگری برای فعالیت كمیته‌ی پزشكی به وجود آمد. صبا میگوید:
«در جریان حمله به دانشگاه در اول اردیبهشت سال ۵۹، ما و فدایی‌ها با هم كار می‌كردیم. پزشكان دیگری هم به كمك‌مان آمده بودند. همه بسیج شده بودیم. در سالن نمایش دانشگاه تهران كه در خیابان ۱۶ آذر قرار داشت، تا صبح به مداوای زخمیها مشغول بودیم. در تظاهرات اول ماه مه سال ۶۰ (۱۱ اردیبهشت، روز جهانی كارگر) همه‌مان بسیج شدیم. چندین اتومبیل را همراه اكیپ‌های پزشكی، در خیابان‌های مجاور محل عبور صفِ تظاهرات جا دادیم. دخترانی كه با كمیته‌ی پزشكی كار می‌كردند و وظیفه‌ی رسیدگی به مجروحین احتمالی و برقراری رابطه با اكیپ‌های سیار پزشكی را به عهده گرفته بودند، روسری سفید به سر داشتند. فكر می‌كردیم این طوری بهتر می‌توان آنها را در میان جمعیت تشخیص داد و به آنها رجوع كرد. بچه‌ها همه تعجب كرده بودند و از ما می‌پرسیدند: این چه كاریست كه كردید؟! از یك كیلومتری می‌شود شما را تشخیص داد! آنها جنبه‌ی امنیتی قضیه را دیده بودند. با توجه به تجربه‌ی تظاهرات ۳۱ فروردین، سازماندهی‌مان در آن‌روز را خیلی خوب و كامل انجام دادیم. البته خوشبختانه درگیری زیادی پیش نیامد»(۷۵).
مهناز سفر كمیته‌ی پزشكی به جنوب را به یاد می‌آورد:
«چند هفته‌یی از آغاز جنگ ایران و عراق نگذشته بود كه به همراه هفت هشت نفر، از طرف كمیته‌ی پزشكی برای كمك به مناطق جنگ‌زده‌ی جنوب رفتیم، به اهواز، آبادان، مسجد سلیمان و چند شهر دیگر. شهرها در آن وقت دیگر تخلیه شده بودند و تحت كنترل ارتش و سپاه پاسداران قرار داشتند. با فضای جنگی كه بر شهرها حاكم بود، كار چندانی از دست ما ساخته نبود. فقط كوشش كردیم كه در بعضی جاها كه هنوز بچه‌های سازمان بودند، كمك‌های اضطراری را به آنها آموزش بدهیم. آموزش كمك‌های اولیه به هواداران سازمان، از مدتی پیش در دستور كار قرار گرفته بود و در جلساتِ آموزشی‌یی كه اعضای كمیته‌ی پزشكی برگذار می‌كردند – از جمله در برنامه‌های كوهنوردی بچه‌ها را برای رویارویی با وضعیت‌های اضطراری آماده می‌كردیم»(۷۶).
سرانجام كار كمیته‌ی پزشكی، همان سرانجام سازمان پیكار بوده است. محمود در این باره میگوید:
«كمیته‌ی پزشكی، بعد از ضربه‌های رژیم و انشعاب‌هایی كه در پیكار به وجود آمد، از هم پاشید. شاید بشود گفت كه كمیته‌ی پزشكی یكی از بخش‌های «خوش شانس» تشكیلات بود. درصد تلفاتِ آن كم بود. من قبل از ضربه‌ها، با خط فكری پیكار مساله پیدا كرده بودم. به بچه‌ها گفتم كه در این وضعیت دیگر نمی‌توانم به همان روال سابق به كارم ادامه بدهم. سازمان مسیٔولیت‌هایم را به دیگران انتقال داد. جالب این است كه این مساله در رابطه‌ی من با بچه‌های كمیته‌ی پزشكی، تاثیر سویی نگذاشت. رابطه‌مان كماكان نزدیك و دوستانه ماند. به هم اعتماد داشتیم. امروز كه به آن دوره نگاه می‌كنم، می‌بینم كه این یكی از جنبه‌های ارزشمند روابط ما در سازمان بود. دلم می‌خواهد از خیلی‌هایی كه بما در كار كمیته‌ی پزشكی یاری رساندند، سپاس‌گزاری كنم. مثلاً از برزین امیراختیاری كه ما از خانه‌ی او برای بستری كردن مبارزان كردی كه زخمی می‌شدند و به تهران انتقال می‌یافتند، استفاده می‌كردیم. مادر برزین را دستگیر كردند و گفتند باید خودش را معرفی كند تا مادرش را آزاد كنند. برزین به این د لیل خودش را معرفی كرد. او را بعداً اعدام كردند. امیدوارم روزی فرزندش را پیدا كنم و به او بگویم كه پدرش چه انسان شریفی بوده است. من كم‌تر كسی را دیده‌ام كه در راه آرمان‌ها و اعتقاداتش، چنین بی شایبه از خود مایه بگذارد. در یكی از فراخوان‌های سازمان برای كمك مالی، او جواهراتِ هدیه‌ی ازدواجش را فروخت و پول آن را تماماً به سازمان داد.
مدیون بسیاری دیگر هستیم كه همیشه در كنارمان بودند و یاری‌مان كردند. به دلایل امنیتی از ذكر نام‌شان خودداری می‌كنم. زنده ماندن ما نه تنها بخاطر كمك خانواده كه به یمن همین روابط دوستانه و هم‌یاری رفیقانه بوده است. این چنین توانستیم جان سالم به در بریم»(۷۷).
ناصر پایان كار كمیته‌ی پزشكی را این‌گونه توصیف می‌كند:
«من تمام قرارها را چه از بالا و چه از پایین قطع كردم. آن موقع دیگر محمود مسیٔول ما نبود و من مسیٔولیت كمیته را بر عهده داشتم. تنها قرارهایی را پا برجا نگه‌داشتیم كه بین دوستان نزدیك اجرا می‌شد و قابل كنترل بود، یعنی قرار میان اعضای حلقه‌ی اولیه‌ی كمیته‌ی پزشكی. دیدار ما كه در زندگی عادی همدیگر را می‌شناختیم و با هم همكلاس یا همكار بودیم، طبیعی بود و بالتبع شك كم‌تری را برمی‌انگیخت. یكی از دلایل تلفات كم‌تر كمیته‌ی پزشكی شاید همین نوع ارتباط باشد. اما رفته رفته وضعیت چنان شد كه بچه‌ها ناگزیر از ترك ایران شدند»(۷۸).
صبا با گذر از خلیج، مهناز از مرز پاكستان، محمود و ناصر از كوه‌های تركیه، در سال‌های ۱۳۶۲ و۱۳۶۳ از ایران خارج شدند. مرسده در سال ۱۳۶۱ دستگیر شد. دستگیری‌اش ربطی به كمیته‌ی پزشكی نداشت. ۸ سال در زندان ماند. در آنجا دچار بیماری سختی شد و تحت شیمی درمانی قرار گرفت. او را در سال ۱۳۶۹ آزاد كردند و مدتی بعد به خارج از كشور آمد.
) نگاه كنید به «انقلاب فرهنگی سال ۱۳۵۹» صفحه‌ی۶۲۷ همین كتاب
نارنجكی كوچك، پیش درآمد انفجاری بزرگ
مهناز متین، سیروس جاویدی
برگرفته از كتاب «گریز ناگزیر، سی روایت گریز از جمهوری اسلامی ایران، به كوشش: میهن روستا، مهناز متین، سیروس جاویدی، ناصر مهاجر، نشر نقطه، ۱۳۸۷، جلد دوم، ص ۶۵۹- ۷۰۸

پانویس‌ها:
۱- گفتگو با مرسده قایٔدی، ۴ نوامبر ۲۰۰۷
۲- گفتگو با شهلا، ۳ نوامبر ۲۰۰۷
۳- محمود نبوی، میزگردی با شركت ۴ عضو كمیته‌ی پزشكی سازمان پیكار، ۷ اكتبر ۲۰۰۷
۴- شهلا، پیش‌گفته
۵- شهلا، پیش‌گفته
۶- گفتگو با سولماز، ۱۲ نوامبر ۲۰۰۷
۷- گفتگو با مهری، ۱۵ نوامبر ۲۰۰۷
۸- «یك رفیق معلم: در بیمارستان به جای «من»، «رفیق من» مطرح بود!»، پیكار، ش ۱۰۹، ۱۸ خرداد ۱۳۶۰، ص ۱۹.
۹- گفتگو با مهری، پیش‌گفته.
۱۰- پیكار، ش ۱۰۹، پیش‌گفته.
۱۱- گفتگو با مهری، پیش‌گفته.
۱۲- پیكار، ش ۱۰۹، پیش‌گفته.
۱۳- گفتگو با مهری، پیش‌گفته.
۱۴- پیكار، ش ۱۰۹، پیش‌گفته.
۱۵- گفتگو با مهری، پیش‌گفته.
۱۶- صبا فرنود، میزگرد (پیش‌گفته)
۱۷- این دستور ظاهراً از سوی رییس بیمارستان صادر شده بود. یكی از زخمیهای تظاهرات در گفتگویی كه در نشریه‌ی پیكار چاپ شده، میگوید: «وی [رییس بیمارستان] شخصاً در اورژانس حاضر شده بود و بخاطر این كه كنترل اوضاع را در دست داشته باشد، دستور داد كه تمام مجروحین را بستری نمایند». (پیكار، ش ۱۱۰، ۲۵ خرداد ۶۰، ص ۲۲).
۱۸- مهناز متین، میزگرد (پیش‌گفته)
۱۹- «تظاهرات كمونیست‌ها توسط مزدوران ارتجاع به خون كشیده شد!»، نشریه‌ی پیكار، ش ۱۰۳، دوشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۶۰، ص ۸.
۲۰- مدركِ شناسایی‌ی كه به نظر می‌رسد به یكی از این افراد تعلق دارد، چاپ شده است. پیكار، ش ۱۰۴، ۱۴ اردیبهشت ۱۳۶۰، ص ۲۵.
۲۱- برگرفته از یادداشت میهن روستا، نوامبر ۲۰۰۷
۲۲- مهناز متین، میزگرد (پیش‌گفته)
۲۳- گفتگو با یكی از بستگان آذر، ۱۴ فوریه ۲۰۰۸
۲۴- گفتگو با میترا، ۲۸ فوریه ۲۰۰۸
۲۵- گفتگو با یكی از بستگان آذر، پیش‌گفته
۲۶- میترا، پیش‌گفته
۲۷- سن آذر مهرعلیان به گفته‌ی دوستان و بستگانش به هنگام انفجار نارنجك ۱۷ سال بود. سن او به اشتباه در نشریه‌ی پیكار ۱۹ سال و در كیهان ۲۱ سال نوشته شده است.
۲۸- گفتگو با یكی از بستگان آذر، پیش‌گفته
۲۹- «جاودان باد یاد سرخ رفیق كمونیست، پیكارگر شهید آذر مهرعلیان»، پیكار، ش ۱۰۴، پیش‌گفته، ص ۱۷.
۳۰- گفتگو با میترا، پیش‌گفته.
۳۱- یكی از بستگان آذر، پیش‌گفته.
۳۲- گفتگو با لیلا دانش، ۷ نوامبر ۲۰۰۷
۳۳- گفتگو با قنبر، ۱۶ نوامبر ۲۰۰۷
۳۴- شعری سروده‌ی لیلا دانش (متن كامل این شعر در پایان همین نوشته آمده است)
۳۵- پیكار، ش ۱۰۳، پیش‌گفته، ص ۲۸
۳۶- گفتگو با لیلا دانش، پیش‌گفته
۳۷- گفنگو با همسر لیلا دانش، ۷ نوامبر ۲۰۰۷
۳۸- «بزرگداشت رفیق كمونیست پیكارگر ایرج ترابی»، پیكار، ش ۱۰۳، پیش‌گفته، ص ۳۱. در این گزارش، به گفته‌ی لیلا دانش، بی دقتی‌هایی وجود دارد. از جمله در مورد تاریخ برگذاری آن و این كه پیكار از مراسم سوم یاد می‌كند، حال آن كه این گزارش مربوط به مراسم خاك‌سپاری است.
۳۹- لیلا دانش، پیش‌گفته
۴۰- پیكار، ش ۱۰۳، پیش‌گفته.
۴۱- لیلا دانش، پیش‌گفته.
۴۲- پیشین.
۴۳- پیكار، ش ۱۰۳، پیش‌گفته، ص ۲۸.
۴۴- لیلا دانش، پیش‌گفته.
۴۵- «تظاهرات كمونیست‌ها توسط مزدوران ارتجاع به خون كشیده شد!»، پیكار، ش ۱۰۳، پیش‌گفته، ص ۸.
۴۶- پیشین.
۴۷- پیكار، ش ۱۰۶، دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۶۰، ص ۸.
۴۸- پیشین.
۴۹- پیكار، ش ۱۰۳، پیش‌گفته، ص ۱۷.
۵۰- پیكار، ش ۱۰۳، پیش‌گفته، ص ۲۸، ۲۹، ۳۰ و ۳۱، ش ۱۰۴، ۱۴ اردیبهشت ۱۳۶۰، ص ۱۷، ش ۱۰۸، ۱۱ خرداد ۱۳۶۰، ص ۱۵، ۱۶، ۳۲، ش ۱۰۹، ۱۸ خرداد ۱۳۶۰، ص ۸.
۵۱- «رفقای معلول حادثه‌ی دانشگاه و مدال افتخار در راه آزادی طبقه‌ی كارگر»، پیكار، ش ۱۰۹، پیش‌گفته، ص ۱، ۱۹ و ۲۰. ش ۱۱۰، ۲۵ خرداد ۱۳۶۰، ص ۸ و ۲۲.
۵۲- پیكار، ش ۱۱۱، ۱ تیر ۱۳۶۰، ص ۱۳.
۵۳- كار، ش ۱۰۷، چهارشنبه ۹ اردیبهشت ماه ۱۳۶۰، ص ۲۰.
۵۴- پیش‌گفته، ص ۱۹.
۵۵- كار، ارگان سراسری سازمان چریك‌های فدایی خلق ایران (اكثریت)، ش ۱۰۶، چهارشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۶۰، ص ۲۳
۵۶- پیكار، ش ۹۳، ۲۰ بهمن ۱۳۵۹، ص ۲.
۵۷- پیكار، ش ۹۵، ۴ اسفند ۱۳۵۹، ص ۲۵.
۵۸- پیكار، ش ۱۰۳، پیش‌گفته، ص ۱۲.
۵۹- پیكار، ش ۱۰۴، پیش‌گفته، ص ۱۰.
۶۰- كیهان، ش ۱۱۲۶۴، سه شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۶۰، ص ۲
۶۱- پیشین
۶۲- كیهان، ش ۱۱۲۶۵، چهارشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۶۰، ص ۲
۶۳- انقلاب اسلامی، ۲ اردیبهشت ۱۳۶۰
۶۴- كیهان، ش ۱۱۲۸۲، سه شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۶۰، ص ۴.
۶۵- پیكار، ش ۱۰۶، پیش‌گفته، ص ۸.
۶۶- پیكار، ش ۱۱۰، پیش‌گفته، ص ۲۳.
۶۷- اطلاعات، ۲ اردیبهشت ۱۳۶۰.
۶۸- پیكار، ش ۱۱۰، پیش‌گفته، ص ۸.
۶۹- پیشین.
۷۰- گفتگو با مرسده قایٔدی، پیش‌گفته.
۷۱- محمود نبوی، میزگردی با شركت ۴ عضو كمیته‌ی پزشكی، پیش‌گفته.
۷۲- ناصر، میزگرد، پیش‌گفته.
۷۳- محمود نبوی، پیش‌گفته.
۷۴- مرسده قایٔدی، پیش‌گفته.
۷۵- صبا فرنود، پیش‌گفته.
۷۶- مهناز متین، پیش‌گفته.
۷۷- محمود نبوی، پیش‌گفته
۷۸- ناصر، پیش‌گفته

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر