سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۲

کشته عشوه هاتم


همیشه این دلم به اون دلم میگه: ذکی.




خب، آره که خیابانها و بارانها و میدانها و آسمانها ارث بابامه
واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز
این کله پوکو میگیرم بالا
و از بی سیگاری میزنم زیر آواز
و اینقدر میخوانن
تا این گلوی وا مانده وا بماند
تا که شب بشود و بچپم تو یک چار دیواری حلبی
که عمو باران رو تاقش
عشق سیاه خیالی منو ضرب گرفته
شام که نیست
خب زحمت خوردنشم ندارم
درعوض
چشم من و پوتینای مچاله و پیری که
رفیق پرسه های بابام بودند
بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه
چشمها را میبندم و کله را ول میکنم روی بالشی که پر از گریه های ننمه
گریه که دیگه عار نیست
خواب که دیگه کار نیست
تا مجبور بشی از کله سحر
یا مفت بگی و یا مفت بشنوی و
آخر سر اینقدر سر بسرت بگذارند که
سر بگذاری به خیابانها
هی هی
دل بده تا پته دلمو واست رو کنم
میدونی؟
همیشه این دلم به اون دلم میگه
ذکی!
تو این دنیای هیشکی به هیشکی
این یکی دستت باید اون یکی دستتو بگیره
ورنه خلاصی
خلاص!
اگر این نبود، حالیت میکردم که
کوهها را چطوری جابجا میکنند
استکانها را چجوری میسازند
سرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جان
من یاد گرفتم
چجوری شبها
از رویاهام یک خدا بسازم و
دعاش کنم که
عظمتتو جلال
امشب هم گذشت و کسی ما را نکشت
بعدش هم چشمهامو میبندم و دلو میسپرم
بصدای فلوت یدی کوره
که هفتاد سال تمامه عاشق یک دخترچارده ساله بوره
منم عشق سیاهمو سوت میزنم تا خوابم ببره
تو ته تهای خواب یک صدای آشنایی چه خوش میخونه
بشنو
هی لیلی سیاه
اینقدر برام عشوه نیا
تو کوچه
تو گذر
تو سرتاسر این شهر
هرجا بری همراتم
سگ وسوتک میدونه
کشته عشوه هاتم.
حسین پناهی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر