سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۹۱

نوروز پیروز باد


کاروانهای محبت با خویش ارمغان آوردم.




در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من بهنگام شکوفایی گلها در دشت
باز میگردم و صدا میزنم آی
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ بگلستان آمد
باز کن پنجره را
که پرستو پـَر میشوید در چشمه نور،
که قناری میخواند
میخواند آواز سرو
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ بگلستان آمد
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز




من صدا می زنم آی
باز کن پنجره را، باز آمده ام
من پس از رفتن ها و رفتن ها
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو، اکنون بنیاز آمده ام
داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو میرفتم، می رفتم تنها، تنها
و صبوری مرا کوه تحسین میکرد
من اگر سوی تو بر میگردم
دست من خالی نیست
کاروان های محبت با خویش
ارمغان آوردم
من بهنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو بمن میخندی
من صدا می زنم آی
باز کن پنجره را
پنجره را می بندی.
حمید مصدق

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر