از حسین پناهی.

مرا ببخش
ولی آخر چگونه میشود عشق را نوشت؟
میشود یکروز که باران میبارد
در قهوه خانه ای سبز
چای سرخ نوشید
و بکسی اندیشید که با موهای پریشان
و چشمهای سیاه ریز
یا پیراهن قهوه ای در کتاب هنر آشپزی
بدنبال ردِپایی از خرس نیستی میگردد
میشنوی؟
انگار صدای شیون میآید
گوش کن
میدانم که هیچکس نمیتواند عشق را بنویسد
اما بجای آن
میتوانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود، یکی نبود
زنی بود که بجای آبیاری گلهای بنفشه
بجای خواندن آواز ماه خواهر من است
بجای علوفه دادن بمادیان های آبستن
بجای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب میخواند
یا میتوانم قصه نقاش چاقی را برایت تعریف کنم
که سی یک روز تمام برای نقاشی از چهره طلایی خورشید
چشم به آخرین نقطه
در انتهای آخرین انحناهای زمین میدوخت
غروبها بدنبال طلوع میگشت
صدای شیون در اوج است
میشنوی؟
حسین پناهی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر