که جانها را بهار آورد و ما را روی یار آورد.
بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را
از آن پیغامبر خوبان پیام آورد مستانرا
زبان سوسن از ساقی کرامتهای مستان گفت
شنید آن سرو از سوسن قیام آورد مستانرا
ز اول باغ در مجلس نثار آورد آنگه نقل
چو دید از لاله کوهی که جام آورد مستانرا
ز گریه ابر نیسانی دم سرد زمستانی
چه حیلت کرد کز پرده بدام آورد مستانرا
سقاهم ربهم خوردند و نام و ننگ گم کردند
چو آمد نامه ساقی چه نام آورد مستانرا
درون مجمر دلها سپند و عود میسوزد
که سرمای فراق او زکام آورد مستانرا
درآ در گلشن باقی برآ بر بام کان ساقی
ز پنهان خانه غیبی پیام آورد مستانرا
چو خوبان حله پوشیدند درآ در باغ و پس بنگر
که ساقی هرچه درباید تمام آورد مستان را
که جانها را بهار آورد و ما را روی یار آورد
ببین کز جمله دولتها کدام آورد مستان را
ز شمس الدین تبریزی بناگه ساقی دولت
بجام خاص سلطانی مدام آورد مستانرا.
مولانا محمد بلخی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر