معلوم دلی و مجهول چشم
میدانی؟
از افسانه های قدیم
چیزهایی در ذهنم سایه وار درگذر است
کودک، خرگوش، پروانه
و من چقدر دلم میخواهد
همه داستانهای پروانه ها را بدانم
که بینهایت بار
در نامه ها و شعرها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها، آخ
تصور کن
آنها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان میرقصاند
به گـُلها نزدیک میشوند
یادم میآید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا بصحرا
و بهار ببهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یکدسته میکردم.
حسین پناهی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر