یکشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۹۱

عشق به آزادگی شرف انسان


نشیمن تو نه این کنج محنت‌آبادست.




رمیده از عطش سرخ آفتاب کویر
غریب و خسته رسیدم به قتلگاه امیر
زمان، هنوز همان شرمسارِ بهت‌زده
زمین، هنوز همان سخت‌جانِ لال شده
جهان، هنوز همان دست بستۀ تقدیر!
هنوز، نفرین می‌بارد از در و دیوار
هنوز، نفرت از پادشاهِ بدکردار
هنوز، وحشت از جانیان آدمخوار
هنوز، لعنت، بر بانیان آن تزویر
هنوز دستِ صنوبر بر استغاثه بلند
هنوز بیدِ پریشیده سر فکنده بزیر
هنوز همهمه سروها، که: «ای جلاد!
مزن! مکُش! های؟!
ای پلیدِ شریر!
چگونه تیغ زنی بر برهنه در حمام؟
چگونه تیر گشایی به شیر در زنجیر!؟»
هنوز، آب به سرخی زند که در رگِ جوی
هنوز، هنوز، هنوز
بقطره قطرۀ گلگونه، رنگ می‌گیرد
از آنچه گرم چکید از رگ امیرکبیر
نه خون، که عشق به آزادگی، شرف، انسان
نه خون، که دارویِ غم‌هایِ مردمِ ایران
نه خون، که جوهر سیال دانش و تدبیر
هنوز زاریِ آب
هنوز نالۀ باد
هنوز گوشِ کرِ آسمان، فسونگر پیر
هنوز منتظرانیم تا ز گرمابه
برون خرامی، ای آفتاب عالمگیر
«نشیمن تو نه این کنج محنت‌آبادست»
«تو را ز کنگرۀ عرش می‌زنند صفیر!»
به اسب و پیل چه نازی که رخ بخون شستند
در این سراچۀ ماتم پیاده، شاه، وزیر!
چون او دوباره بیابد کسی؟
محال، محال
هزار سال بمانی اگر
چه دیر
چه دیر.
فریدون مشیری

شنیده شد که پس از قتل امیرکبیر، مردم وقتی می‌خواستند از کاری محال نام ببرند، می‌گفتند: «وقتی امیر از گرمابه بیرون آمد!»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر