صفر را بستند که ما به بیرون زنگ نزنیم، از شما چه پنهان ما از درون زنگ زدیم.
مادرم میگفت، در راه شعری نخوان که در آن گوشت و پوست و خون و استخوان باشد، زیرا سگهای لاغر زادگاهت سالهاست که آواره خیالند.
هنوز از اتاق همینگوی بوی باروت میاد
هنوز هم ادکلن مرلین مونرو نیمه تمام مانده
و پیرزنان بوقت گذشتن از کف آخرین اتاق مایاکوفسکی
دامن خود را جمع می کنند
یکی میآید بزور یکی میرود به انتخاب
زنده یاد حسین پناهی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر