پنجشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۹۱

دهان گلخانه فکر است


گرد واژهای ماست



صدای آب می اید،
مگر در نهر تنهایی چه میشویند؟
لباس لحظه ها پاک است
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف،
نخ های تماشا،
چکه های وقت.
طراوت روی آجرهاست،
روی استخوان روز.
چه می خواهیم؟
بخار فصل
گرد واژه های ماست.
دهان گلخانه فکر است.
سفرهائی تو را در کوچه هاشان خواب میبینند.
تو را در قریه های دور
مرغانی به هم تبریک می گویند.
چرا مردم نمیدانند که لادن
اتفاقی نیست،
نمیدانند در چشمان دم جنبانک امروز
برق آب های شط دیروز است؟
چرا مردم نمیدانند که در گل های ناممکن
هوا سرد است؟
بخشی از چکامه آفتابی از، سهراب سپهری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر