شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۹۱

دنیائی که هرجا میری آسمانش همین رنگه


دنیای ناراضیها.



میبرتش میبرتش
از توی این دنیای دلمرده چاردیواریا
نق نق نحس ساعتا خستگیا بیکاریا
دنیای آش رشته و وراجی و شلختگی
درد قولنج و درد پر خوردن و درد اختگی
دنیای بشکن زدن و لوس بازی
عروس دوماد بازی و ناموس بازی
دنیای هی خیابونا رو الکی گز کردن
از عربی خوندن یه لچک بسر حظ کردن
دنیای صبح سحرا
تو توپخونه
تماشای دار زدن
نصف شبا
رو قصه آقابالاخان زار زدن
دنیایی که هر وخت خداش
تو کوچه هاش پا میذاره
یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش
یه دسه قداره کش از جلوش میاد
دنیایی که هرجا میری
صدای رادیوش میاد
میبرتش میبرتش از توی این همبونه کرم و کثافت و لجن 
به آبیای پاک و صاف آسمون میبرتش
بسادگی کهکشون میبرتش!
بخشی از شعر بلند «به علی گفت مادرش روزی» از زنده یاد فروغ فرخزاد چکامه سرای بزرگ معاصر ایران