شنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۹۱

آدمی چون عاقله بشاخ نیاز نداره


بگمانم باز فلسفه ام گل کرده



ما چرا می‌‌بینیم؟
ما چرا می‌‌فهمیم؟
ما چرا می‌‌پرسیم؟
من خودم یک سایه ام
سایه یی در سایهٌ یک سایه
تو سرم، روی شاخ ممکن، بوف کور می‌‌خونه
اون ورش تو جاده ی ناممکن برف ریز می‌‌باره
تو هستی‌ِ پیچِ اضافه آوردم
نمیدونم اون پیچ، مالِ ، بودِ یا نبوده؟
گمونم باز فلسفه‌ام عود کرده
نازی: واه! خدا مرگم بده، هگلت؟
نه بابا! هگل رو یه بار عمل کردم رفت پی‌ کارش
با پول گوشواره‌های تو و عینک ته استکانیِ خودم
نازی: سرت خارش نداره؟
نمی‌ خواهی شاخ درآری؟
مگه من کرگدنم؟
آدمی‌ چون عاقله بشاخ نیازی نداره!
من و نازی، زنده یاد حسین پناهی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر