جمعه، آذر ۱۱، ۱۳۹۰

جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد


منم حق



تن‌ ز جان و جان ز تن‌ مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست.
تن‌ و جان از همدیگر جدا نیستند، ولی‌ با چشم تن‌ نمیتوانی‌ جان را ببینی‌، برای اینکه بچشم تن‌ این دستور و این فرمان داده نشده تا بتواند جان را ببیند، یعنی‌ برای کسی‌ این امکان نیست که بتواند جان را ببیند. مولانا میفرماید با اینکه کسی‌ توانا به دیدن جان نیست ولی‌ جان از تن‌ مستور یا پنهان نیست، یعنی‌ هم جان از وجود تن‌ آگاه است، و هم تن‌ از وجود جان خبر دارد.
جسم و جان تویی، تو خودت جانی، خدایی، جان تو خدای تست، و خدا در تست و همه جا با تست، در کنار تو راه میرود، با تو لذت میبرد، با تو غصه میخورد، با تو میخندد، با تو گناه می‌کند، با تو روحانی می‌شود با تو شیطانی می‌شود، اگر با او باشی‌ به تو کمک می‌کند، برات همه چیز فراهم می‌کند، ولی‌ جسم تو دستور دیدن او را ندارد، و بشرطی خدای تست که بخوانیش، که با او باشی‌ که او را از خودت دور نکنی‌، ولی‌ اگر انکارش کردی، اگر با او نبودی، او را کشتی‌، جان خودت را کشتی‌، خدای خودت را کشتی‌، این آتش را در درون خودت کشتی‌، دیگر نداریش، میشوی‌ یک جسم، یک تیکه گوشت، کسی‌ که با نیستی‌ فرقی‌ ندارد، دیگر جسم و جان تو درهم آمیخته نیست، جدا کردی، شدی فقط تن‌. همه کس خدای خودش را دارا است، که یکتاست و فقط مخصوص اوست، ولی‌ همه کس از این راز خبر ندارد، و فکر می‌کند یک خدا در جای دور نشسته و بر همه آدما نظارت می‌کند. نه خدای تو در درون تست از تن‌ تو مستور نیست. در تو آمیخته. پس با او باش تا خدایی کنی‌، خدا باش، و بی‌ او باش و تبدیل به بره گم شدهٔ هابیل شو که هر گرگی بتواند ترا از هم بدرد.
آتش است این بانگ نای و نیست, باد
هر که این آتش ندارد، نیست باد
این حرفی‌ که من بتو میگویم باد هوا نیست، اگر اینرا باور نداری، زنده نیستی‌، بر فنا و نیستی‌ استواری، این حرفی‌ که من به تو میزنم آتشی است اگر بیندیشی، نالهٔ نی از بادی است که در آن نواخته میشود ولی‌ ناله‌ای که از حنجرهٔ من بیرون میاد، بر اثر آتش است، آتشی که در وجود من روشن است و نیست باد کسی‌ که این آتش را در درونش ندارد، چرا که با یک شی‌ یا یک موجود بی‌ محتوا فرقی‌ ندارد و بود و نبودش یکسان میباشد


این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را
آنچه گفتند و سُرودند تو آنی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا كه در خانه متروکۀ هرکس ننشینی و
بجز روشنی شعشعۀ پرتو خود هیچ نبینی
و گلِ وصل بچینی.
بار امانتی که دیگران نتوانستند بکشند، همین جان است که به انسان داده شده است، و خداوند در آدم دمید و به او جان بخشید، و بخاطر همین جان، خداوند بدیگر فرشتگانش فرمان داد که در مقابل آدم بزانو درایند. جان که همه جا با توست و خدای توست.
در مورد «من خود خدا هستم» و یا من حقم، در عرفان ایران ‌مطالب بسیاری میتوان یافت(بهرحال آنچه که تا بکنون برده، خورده، مالخود کرده، دستکاری گشته، ووو نشده است). در زیر مشتی از خروار و اندکی‌ از هزار از این دست اشاره میگردد.
من و ما و تو او هست یک چیز
که در وحدت نباشد هیچ تمییز
هرآن کو خالی از خود چون خلا شد
منم حق اندر او صوت و صدا شد
شود با وجه باقی غیر هالک
یکی گردد سلوک و سیر و سالک
حلول و اتحاد از غیر خیزد
ولی وحدت همه از سیر خیزد
تعین بود کز هستی جدا شد
نه حق شد بنده نه بنده خدا شد
حلول و اتحاد اینجا محال است
که در وحدت دویی عین ضلال است
وجود خلق و کثرت درنمود است
نه هرچ آن می‌نماید عین بود است.
شیخ محمود شبستری- گلشن راز

همچو كلیم تا كه به تور دل آمدیم
«منم حق» از همه عالم شنیده ایم.

دیدیم جهان وادی ایمن شده هر چیز
نخلی و ز هر نخل منم حق شنیده ایم
فارغ از خود شدم و كوس منم حق بزدم
همچو منصور خریدار سر دار شدم.
ابیاتی از شیخ محمود شبستری میگوید:
منم حق كشف اسرار است مطلق
بجز حق كیست تا گوید منم حق.
برخی این كلام حلاج و امثال او را «شتهه» دانسته اند. شتهه بمعنای حركت است و به اصطلاح بسخنانی میگویند كه عارف در هنگام وجد و غلیان باتن خویش بر زبان میراند و چه بسا مخالف عرف یا شرع می نماید.
عطار میسراید:
اسرار تو در زبان نمیگنجد
اوصاف تو در بیان نمیگنجد
اسرار صفات جوهر عشقت
میدانم و در بیان نمیگنجد.
مولانا در کتاب «هیچ در هیچ» (معرب فیه ما فیه) میفرماید: در پیش او دو «من» نمیگنجد. تو «من» میگویی و او «من».
این سخنان ناشی از تجلی ذاتی حق در سالك است كه به كلی ذات او را محو و نابود كرده است. نتیجه تجلی، ظهور چنین سخنانی از سالك است، نظیر: «منم حق» ، «در من چیزی جز خدا نیست» و «شأن من شأن خداست».
به بیان دیگر، هر آنكس كه از خودی و تعین خود، مانند خلاء، كه تهی از هر جیزی است، خالی شود و خود را از هستی و خودی محو گرداند، در وی صوت و صدای منم حق پیدا میشود. «صدا» عبارت از انعكاس صوت از جسم است كه در برابر آواز دهنده میباشد، یعنی، آن «منم حق» كه از زبان عارفانی چون حلاج و دیگران شنیده میشد.
شیخ بهایی میگوید: در آنهنگام، عارف مانند درخت تور بود كه گفت: «درواقع خدا منم»
روا باشد منم حق از درختی
چرا نبود روا از نیك بختی.
می فرماید: همه ذرات عالم ملك خدا و در اختیار خداست. جسم و جان و زبان ما، ملك خدا و از سپاهیان اوست و خدا بر هر امری قادر است. حال كه چنین است، آیا استبدادی دارد كه خداوند قادر و مهربان، زبان بنده شایسته ای را در بعضی از حالات مخصوص، مورد و محل صوت خویش قرار دهد؟!
گویند عارف در آخرین سیر، چونان پیوستن قطره به دریا به خدا می پیوندند
«قدر این باده ندانی به خدا تا بچشی».
گویند وقتی موذن بانگ در داد: خدا بزرگ است. بایزید افزود: من از او بزرگترم. وقت دیگر خدا پاک و مطهر است، را شنید، گفت: پاك و منزه منم و چه بلند مرتبه ام!اینگونه سخنان كه با یزید در نوعی بیخودی میگفت البته در گوش هیچ مسلمانی آسان و سبك نمی نمود و به ناچار ‌غالباً جز خشم و نفرت عامه را نمی افزود. صوفیه در تأویل سبحانی و ما اعظم شأنی گفتن او در مثنوی مولوی شرحی مبسوط است. با یزید نوعی معراج روحانی نیز شبیه به معراج پیغمبر برای خویش حكایت كرده است كه روایت های چند آن مانده است و آن هم پر است از دعوی های بزرگ و از مقوله چیزهایی است كه صوفیه شتهیات می خوانند.
مجالس سماء صوفیه محیطی پر از شور و حال بوجود می آورد و مكرراً در همین حال صوفی شطح می گفت و این چنین سخنان جز در حال مستی و سُكر در صوفی سر نمیزند.
یكی از مریدان خاژه نظام دین ایلیا از او پرسید: «چگونه است خاژه ابو سعید ابو خیر بارها از غیب (شتهیات) سخنان بر زبان آورده است؟
فرمود كه حوصله وسیعی میباید كه اسرار را شاید».
مردان هزار دریا خوردند و تشنه رفتند!‌
تصویر از شهریار، عکسی‌ که با موبایل گرفته شده و هنر عکاسی هم در آن بکار برده نشده و انعکاس نوری که در عکس است حیرت آور است.
مثنوی دکان عشق است ای پسر

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر